چندی پیش، روزنامهنویس ایراندوست، عقاب علیاحمدی، به درخواست من گلایههای خود در مراسم بزرگداشت دکتر عبدالله ابریشمی در دانشگاه تهران را به رشتهی تحریر درآورد و در تارنوشت گروهی «روزنامک» منتشر کرد. چندی بعد یادداشت او - با همان نام «خندههای بلشویکی در مراسم بزرگداشت دکتر عبدالله ابریشمی» - در ماهنامهی گزارش (شمارهی 203) درج شد. دکتر ابریشمی با خواندن آن مقاله، پاسخی خطاب به مجلهی نامبرده نوشت که در تارنمای «کرد نیوز» قرار گرفت. این نقد بر دست دیگر دوست ایرانپرستم، ابراهیم عبداللهزاده برایم فرستاده شد. پس از خواندن، چون احساس کردم در برخی دیدگاهها با آقای ابریشمی همسو هستم از دوست گرانمایه و سردبیر تارنوشت «روزنامک»، مسعود لقمان، خواستم تا اجازه دهد هم اصل نقد و هم توضیحی از سوی من در آن نشریه کار شود. هر چند خطاب نوشتهی دکتر ابریشمی ماهنامهی گزارش است ولی چون یکی از هدفهای ما نزدیکی دیدگاههای ایرانپرستان است، مسعود لقمان با بزرگواری درخواست مرا پذیرفت.
امید است جناب دکتر ابریشمی پس از خواندن نوشتار من، از ابراز نظرهای خود دریغ نورزند تا بلکه به یاری بزرگوارانی همچون ایشان که در بخشی از بدنهی نخبگان و جامعهی قومی ما دارای اعتبار و مرجعیت هستند، بتوانیم طرحی از ایران آینده ریخته و به آن عمل نماییم که در آن جایگاه همهی ایرانیان بهدرستی و شایستگی تعریف شده باشد.
آقای دکتر ابریشمی در آغاز نوشتار خود به دو موضوع مهم اشاره کردهاند که من هم در آن موارد، همچون ایشان میاندیشم.
نخست رنج و محنت کردها. همانطور که در نوشتهی چندی پیشم در روزنامک (نباید این موضوع را سهل گرفت) و در بخش نظرهای نقدهایی که بر نوشتارم شد اشاره کردم، درک ما مرکزنشینان از جدایی تأسفبار و غمانگیزی که در پی سالها جنگ و ضعف از سویی و زور و مکر از سویی دیگر، بر گروههایی از ایرانیان در کردستان، تالش، آذربایجان، بلوچستان و خراسان وارد شد، بسیار کم و ناقص است. این غمِ جدایی میان خویشاوندان از سویی و همچنین سختگیریها و عدم مشارکتهایی که گروههایی از این هممیهنان به بهانههایی همچون تفاوت میان آیینی که در ایران از سدهها پیش رسمی شده و مورد پشتیبانی حکومتها بود با کیش و آیین آنان، سبب شد بر دامنهی رنج و محنت افزوده شود. هر چند نمونههایی درخشان از مشارکت نخبگان قومی غیرشیعه را میتوان در تاریخ یافت اما بهگمانم همهی دوستان آشنا به این موضوعها با من همسخن باشند که آن نمونهها عمومیت نداشتهاند و نهادینه نشدهاند. حتا آوردن برهانی همچون عشیرهای و قبیلهای بودن نظام در برخی از جوامع یادشده و پایین بودن سطح مشارکت در روند آموزشی و سازندگی نیز، به گمان من نمیتواند برهانی رسا باشد چرا که همین ضعفها نیز به کمکاری فرمانرواییهای مسلط بر جامعهی بزرگ ایرانی بازمیگردد. شاید از همین زاویه بتوان ارزش تلاشهای رضاشاه برای یکجانشین کردن عشایر و برپایی نظام نوین آموزشی و اجباری کردن آن را – ولو به شکلی که شاید امروزه بتوان به آن نقدهایی وارد کرد – قدر نهاد.
و دیگر آن که، دکتر ابریشمی به بیتفاوتی دولتمردان ایرانی و نادیده انگاشتن واقعیت مسألهی کرد از سوی آنان در کشورهای تازهبنیاد و یا تحریف آن موضوع و در مواقعی، تأیید ضمنی اقدامهای جنایتکارانهی همسایگان نسبت به کردها و محرومیت آنان از حق تعیین سرنوشت و حتا حق حضور در سامانهی حکومتی اشاره کردند. من، نه تنها این نقد را میپذیرم بلکه میخواهم آن را تعمیم بدهم به کل بخشهای جداشده از ایران. شوربختانه حاکمان ایران در تمام این سالها – که البته من آنها را وابستگان یک قوم خاص نمیدانم چرا که دستکم بسیاری از آذربایجانیان که تبار و خویشی در قفقاز نیز داشتهاند در میانشان بودهاند – نسبت به ایرانیانی که حال به هر دلیلی در چهارچوب سیاسی ایران نبودند، بیتوجهی کردند و حداقل از تلاش آنان برای حضور در قدرت، در کشورهای بیریشهی همسایه، پشتیبانی نکردند. اینگونه است که میبینیم کردها و شیعیان در زیر حکومت اقلیتی عرب در عراق؛ کردها و آذریان زیر حکومت ترکها در ترکیه؛ تالشیها و اکثریت مردمان شیعی اران زیر حکومت اقلیتی کمونیست در جمهوری آذربایجان؛ بلوچها زیر حکومت اقلیتی انگلوفیل در پاکستان؛ همچنین شیعیان و ایرانیتباران در جنوب خلیج فارس؛ و فارسیزبانان و زبان فارسی در ازبکستان، تاجیکستان و افغانستان، همواره تحت ستم بودهاند و حکومت ایران کمترین یاری را به آنان داشته است. البته میتوان با آوردن دلایلی همچون کمتوانی و وجود انبوه مشکلات در درون ایران سیاسی و تلاش برای بازسازی آن، تا حدّی از بارِ کوتاهیهای خود بکاهیم ولی قطعاً نمیتوانیم صورت مسأله را پاک کنیم. چنین کوتاهیای شوربختانه حتا در میان روشنفکران ما هم دیده میشود و من هم با آقای ابریشمی موافقم که: «حداقل میتوان از پژوهشگران و آزادیخواهان ایرانی پرسید: آنان در برابر محروم کردن کردها [و به باور من، همهی ایرانیان و ایرانیتباران خارج از مرزهای استعمارساخته] از حق تعیین سرنوشت و این جنایات چه موضعی اتخاذ کرده و چه واکنشی از خود نشان دادهاند؟»
البته به واکنشهایی انفرادی و پراکنده، همچون چندین مقاله در مجلهی آینده میتوان اشاره کرد، ولی جامعهی روشنفکری ایران نسبت به این روند بیتفاوت است، مگر حزب پانایرانیست که دقیقاً با همین شعار و برنامهی «دفاع از ایرانیتباران» شکل گرفت و خوشبختانه تلاش کرد تا این جای خالی و خلاء دردآور در تاریخ ما را پر کند و بهویژه برای پشتیبانی از کردهای بیرون از ایران تلاشهای بسیاری کرد و به حق از منتقدان رژیم شاهنشاهی در بستن قرارداد الجزیره بود.
البته پیش از این – در همان نوشتهی یادشدهام – گفتوگویی داشتم با دوستانی که قرارداد الجزیره را نشانِ هوشمندی دولت شاهنشاهی میدانستند و آن را در راه منافع ملی ما – یعنی ایرانیانِ درون ایران سیاسی – میدانستند که من هم آن سخن دوستان را پذیرفتم ولی افزودم که منافع ملی ما حتا با در نظر گرفتن شرایط کنونی جهان، باید شامل همهی ایرانیتباران شود و اکنون میخواهم دقیقاً از همین زاویه با هممیهن کُردم به گفتوگو برخیزم و پاسخم را به پرسش ایشان دربارهی تعریف «ملّت» ابراز کنم.
آری، تاکنون تعریف همهپسندی از ملت داده نشده است. من هم همچون آقای ابریشمی بر این باورم که: «به پیروی از تاریخ سیاسی و اجتماعی دیرپای این سرزمین، مفهوم «ملت ایران» جنبهی فراگیر و فراقومی به خود میگیرد. در چنین شرایطی ملت ایران همهی هممیهنان را شامل میشود، بدون این که به تفاوتهای زبان مادری، دین و مذهب، پیوندهای قومی و موقعیت جغرافیایی ساکنان عنایتی داشته باشد.» از همینرو تعریف آقای دکتر داوری را برنمیتابم که هر گروهی که تشکیل دولت بدهد الزاماً تبدیل به ملت شده است. به گمان من، این دو موضوع کاملا متفاوت است و ملت شدن شامل زیست تاریخی و مسالمتآمیز چندین تیره یا قوم در کنار یکدیگر و در همهی فرازها و فرودهای تاریخی است، و از همین زاویه است که دفاع ما از کردهای آنسوی مرزهای سیاسی معنا پیدا میکند وگرنه با تعریف آقای داوری، نه تنها این دفاع لزومی ندارد بلکه هر آن، این امکان وجود دارد تا گروههایی تشکیل ملت بدهند. به عنوان مثال میتوان اشاره کرد به تعدد زبانی یا گویشی و آیینی و کیشی میان همین هممیهنان کرد. یعنی اگر به فرض روزی همهی کردها دولت-ملتی تشکیل دادند این امکان وجود دارد که از دل آن، دولت-ملتهای جدید و متعددی (با همان بهانهها که دولت-ملت نخست شکل گرفت) بیرون بیاید، و این روند دنباله داشته باشد.
و باز دقیقاً از همین زاویه است که من منتقد ملتسازی دوران رضاشاه هستم (مخالف نظر آقای علیاحمدی و تنی چند از دیگر نویسندگان روزنامک)، و صد البته باید این را در نظر گرفت که آنگونه ملت-دولت ساختن در آن دوره، روندی جهانشمول محسوب میشده است (یعنی نمیخواهم از ارزش کارهای رضاشاه بکاهم، تنها یادآوری میکنم که آن نگاه چه آسیبهایی به ما زد – بهویژه در زمینهی موضوع کردها – وگرنه من هم همچون همهی آن بزرگواران نگاهم به آیندهی ایران و ساختن آن است و هنوز فرصت را برای تعریف «ملت فرهنگی» - و نه لزوماً ایران فرهنگی – از دست رفته نمیدانم و حتا آن را به دلایلی که در آینده خواهم شکافت، یک ضرورت میدانم). اما ایکاش، خردمندان ایرانی، تنها به تطابق آن تعریف برآمده از فرهنگ غرب بر روی گسترهی ایرانزمین بسنده نمیکردند و مقداری هم به کل جامعهی بزرگ ایرانی عنایت میکردند.
اکنون برای طولانی نشدن کلام، اجازه میخواهم نظرم را در چند موردی که با نظرهای آقای ابریشمی مخالف است، بگویم.
- زبان فارسی. ضمن احترام برای همهی زبانها و گویشهای رایج در ایران، در مقطعی که زبان فارسی، زبان رسمی شد همانگونه که اشاره شد دورهی «دولت-ملت»سازی بود و به وجود آمدن دولت سرتاسری و از آنجا ملت - بر پایهی تعریفهای الگوبرداریشده از غرب – و سپس تعریف یک زبان واحد ملی برای آن، تنها مختص ایران نبوده است. ما کشوری را در آن دوره سراغ نداریم که در بدو پیدایش دولت نوین، چند زبان در آن رسمی شده باشند. تا دو دهه پیش در دنیای علم و جهانِ سیاست، گفتمان غالب، یكسانسازی و گرایش به همانندسازی فرهنگی بوده است. خاستگاه این دكترین، دنیای غرب با تاریخی بیش از دو قرن است که با نمونههای فراوانش همهی ما آشنا هستیم. در آن وضعیت، گزینش یك زبان رسمی برای كشور امری كاملاً بدیهی بود و باز هم روشن بود كه این زبان، با در نظر گرفتن پیشینهی تاریخی و گسترشاش، تنها میتوانست فارسی باشد. میراث ادبی نظم و نثر همهی اقوام ایرانی عمدتاً به زبان فارسی ثبت شده است. و فراموش نشود رواج زبان فارسی به مثابهی زبان اداری و آموزشی ایران به دوران معاصر محدود نمیشود و از سیاستهای دولت مدرن پس از مشروطیت نیست بلكه در گذشتههای دور و نزدیك نیز تمامی ایرانیان، حتا در دورافتادهترین نقاط آن به زبان فارسی و عربی آموزش میدیدند و تحصیل میكردهاند. توجه شود خواستِ آموزش زبان مادری، خواستی امروزین است که بهویژه توسط نخبگان پرورده شده است. ولی به گمان من، هیچ نیاز نیست برای پاسخ به آن حتماً بهدنبال یک خاطی بگردیم و ناسزایی نثار دولتمردان قدیمیمان کنیم! این خواست باید کارشناسی شود تا در صورتی که مورد تأیید کارشناسان قرار گرفت و شیوهای هم برای آن تعیین شد (چون دامنهی این خواست از آموزش همهی دروس به زبان مادری تا آموزش ادبیات بومی در کنار زبان ملّی، در نوسان است) آنگاه اجرایی شود (بهویژه در اینباره توجه آقای دکتر ابریشمی را به مقالهی آقای احسان هوشمند با عنوان «کرد یا کردها، مدخلی جامعهشناختی بر کردشناسی»، فصلنامهی گفتگو، شهریور 1383، جلب میکنم.)
- من هم با این نظر که همهی کوششهایی که ما آنها را کوششهای قومگرایانه مینامیم، از جانب نیروهای خارجی و با مداخلهی آنها شکل گرفته، مخالفم و بر این باورم تا زمینهای مستعد نباشد این تخمها در آن رشد نخواهند کرد، ولی با این نظر آقای دکتر هم که همهی آنها را «واکنش منطقی، اجتنابناپذیر و خودجوش مردم تحقیرشده توسط ناسیونالیسم متجاوز دولتی و گروه حاکم و نسل دستپروردهی سروریخواه آن» میدانند مخالف هستم. بهویژه سندهایی که در چند سال اخیر از برنامهریزیهای دقیق همسایهی ابرقدرت پیشین در زمینهسازی برای تجزیهی فرهنگی و سپس سیاسی، منتشر شده است بر درستی نظر کسانی که همچون من میاندیشند، صحه گذاشته است.
به هر رو، همهی این سخنان و بهویژه تعریفی که ارایه دادم نیاز به توضیح و پرداخت بیشتری دارد. تلاش میکنم آنها را در نوشتار آتی بشکافم. کوتاه سخن آن که:
آقای ابریشمی! همهی آنانی که خود را ایراندوست و ایرانپرست میدانند با شما همعقیدهاند که باید هر چه زودتر بهسویی رویم که همهی ایرانیان در فرآیند ساختن ایران در هر زمینهای دارای برابری بوده و بتوانند مشارکت داشته باشند و هیچکدام از ما موافق کوچکترین تبعیضی نیستیم (و به همین دلیل نیروی ما باید در کنار همدیگر قرار گیرد)؛ همچنین زبان فارسی را پیونددهندهی همهی ایرانیان با گنجینهی غنیای که همهمان در ساختناش سهیم بودهایم میدانیم، گنجینهای بزرگ که تنها محدود به ادبیات نیست بلکه دانش و هنر و تاریخ هم است، و بهویژه عرفان گرانقدر ایرانی که بزرگانی میگویند نیاز جهان امروز و دوای درد آن است، اما این بهمعنای نادیده گرفتن گنجینهی زبانهای ایرانی و یا رایج در ایران هم نیست و باید برای نگاهداشت آنها که بخشهای زایای فرهنگ ایرانی هستند تلاشی نهادمند کرد؛ همچنین باید نگاه ما در عین توانمند ساختن خودمان به تیرههای جداشدهی ایرانی هم باشد که به گمان من این دو موضوع با هم رابطهای مستقیم دارند؛ در عین حال به هر صدای منتقدانهای نباید انگ جداییخواهانه یا سروریخواهانه بزنیم، بلکه باید صادقانه در پی برطرف کردن نیازها یا سوءبرداشتها بکوشیم و بسیاری موردهای مورد تفاهم دیگر.
از علیرضا افشاری در روزنامک بخوانید:
نامه ی اعتراضی دبير پايگاه اطلاعرساني براي نجات يادمانهاي باستاني به روزنامه جام جم
نقد علیرضا افشاری بر نوشته ی کاوش ساعی و پاسخ ساعی به افشاری
در حاشیه ی نقد علیرضا افشاری و پاسخ کاوش ساعی به او (تیرداد بنکدار)
خردهگیریای بر آرای دکتر غنینژاد
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است






