
تاریخ ایلام
در هزاره دوم پ.م ایلام دارای یک پادشاهی ملی میشود که فرمانروایانش خود را فرستاده خداوند، پدر رعیت و شاه انشان و شوش مینامند. ایلام را به سه دوره ایلام کهن، ایلام میانی و ایلام نو طبقهبندی کردهاند. با یک دید کلی میتوان گفت که پادشاهی ایلام از میانه سده نوزدهم پ.م (1850 پ.م) یعنی 3856 سال پیش، آغاز میشود.
درباره دوره نخست پادشاهی ایلام دانستنیهای بسندهای در دست نیست. بیشتر آگاهیهای ما از این دوران برگرفته از کتیبههای بر جای مانده از قوم سومر است. از جمله نامهای وجود دارد که از یک پادشاه ایلام نام برده شده است. بدین شکل که یکی از پادشاهان سومر از او سنگهای گرانبها تقاضا کرده است.
از آنجا که بخشی از سرزمین ایلامیان کوهستانی بوده، اغلب مواقع در صورت یورش دشمن، به کوه پناه برده و استقلال و بقای خود را حفظ میکردهاند و این ویژگی را یکی از دلایل طولانی بودن دوره ایلامیان میدانند. در حدود سال 1750 پ.م کوتیر ناهونته شاه ایلام در چیرگی بر میانرودان کامیاب میشود. ولی پس از گذشت چند دهه شکست خورده و دیگر تا مدتها گزارشی از ایلام نیست. چراکه قدرت در منطقه از آن کاسیهاست. دوره دوم را در تاریخ ایلام میتوان دوره اوج قدرت و شکوه تمدن ایلامیان برشمرد. یعنی در زمانی که اونتاش ناپیریشا در سده 13 پ.م به ساخت شهرهای نو و زیباسازی شهرهای کهن پرداخت. او بناهای بسیاری را در ایلام ساخته و نام خود را به زبان انزانی و میانرودانی درج کرد. یکی از اینها بنای شکوهمند زیگورات چغازنبیل در شهر دوراونتاش، کهنترین اثر ایرانی ثبت شده در یونسکو _با بیش از 3200 سال پیشینه_ است. هنر زیگورات سازی را به میانرودانیها نسبت میدهند و البته کهنگی زیگوراتهای سومری و اکدی که به هزارههای سوم و چهارم پ.م میرسند، این ادعا را تایید میکند. ولی شایان توجه است که بلندی زیگورات ایلامی بیش از دو برابر بلندی بزرگترین زیگورات میانرودانی بوده است.
شوتروک ناهونته (1160 – 1207 پ.م) در بعد سیاسی، ایلام را به اوج قدرت رساند. او در سال 1171 پ.م، بابل را تصرف کرده و کاسیهای حاکم بابل را از پای در آورده و مردوک _خدای خورشید و روشنایی_ خدای مقدس میانرودان را به همراه خود به شوش منتقل میکند که این امر اثر روحی بسیار مخربی بر مردم میانرودان داشت. گویا لوح حمورابی نیز در این زمان به شوش منتقل میشود. پس از ناهونته، پسرش شیلهاک اینشوشیناک (1140 – 1160 پ.م) یکی از بزرگترین شاهان تاریخ ایلام بر تخت نشست. این دوره را میتوان دوران بلوغ اندیشه و تمدنی ایلام در نظر گرفت و باید گفت که این پادشاه نقش زیادی در پیشرفت ایلامیان داشته است. از این پس کتیبهها و الواح تنها به زبان ایلامی و خط ایلامی نقش میبندند و کوشش در جهت رو در رویی با فرهنگ بیگانه افزایش مییابد. خدای اینشوشیناک جنبه ملی به خود میگیرد و شاه و خانواده او در زمان زندگی مورد پرستش قرار میگیرند. از دیگر کارهای مهم در این دوره نظم گرفتن ارتش است. زیرا ایلامیان در این دوره بر تجربیات جنگی خود افزوده و ارتشی کلاسیک و منظم و حرفهای برپا میکنند تا با آمادگی و قدرت بیشتری به جنگ با دشمنان خود بروند.
ولی هر صعودی، افولی را به همراه دارد. ایلام از این قاعده مستثنا نبود. با روی کار آمدن پادشاهی قدرتمند به نام بختنصر یکم در واپسین سالهای هزاره دوم در بابل، پس از چند حمله ناموفق، سرانجام پادشاهی ایلام در هم کوبیده میشود. شوش تسخیر شده و بت مردوک با افتخار و شکوه به معبدش در بابل باز میگردد. بار دیگر نام ایلام در صفحات تاریخ محو میشود. حالا قدرت در دستان میانرودانیهاست. سپس بابل از جنوب و آشور از شمال به جان هم میافتند.
ایلامیان فاقد ویژگیهایی بودند که بتوان نام امپراتوری را برای گستره فرمانروایی ایشان به کار گرفت. امپراتوری، بیشتر به نظام سیاسی گفته میشود که توانسته باشد، اقوام متفاوت و متعدد را در یک واحد سیاسی، هماهنگ سازد و آنها را زیر چیرگی یک نظام مرکزی درآورد. در صورتی که پادشاهی ایلام در اوج برتریاش، سیادتی زودگذر بر بخشهایی از میانرودان داشته و حتا همه پهنه سرزمین ایران آن روز را هم دربر نمیگرفت. هر چند پادشاهی ایلام اتحادی از ایلات و طوایف منطقه را دربر میگرفت، ولی چنین اتحادی لزوما به معنی امپراتوری نیست. چراکه بیشتر مردمان موجود در پادشاهی ایلام، ایلامی بودهاند.
در روزهای نخست شکلگیری خاورشناسی این تئوری مطرح شد که شاید زبان ایلامی با زبان ترکی همخانواده باشد. چراکه سه زبان عربی، فارسی و ترکی امروز در حوزه تمدنی ایلام موجود هستند و خاورشناسان نیز زبان ایلامی را با این سه زبان سنجیده و تئوری میدادند. ولی بعدها گنجینه برج باروی پارسه شامل چند ده هزار لوح کوچک به خط میخی و به زبان ایلامی بدست آمد که گنجی بزرگ از زبان و ادبیات ایلامیست. بخش بزرگی از این گنجینه به دست پژوهشگران اروپایی – آمریکایی به ویژه در نیم سده اخیر در دانشگاهها و آکادمیهای خاورشناسی غرب خوانده شده است. بنابراین امروز دیگر زبان ایلامی زبانی ناشناخته نیست و آگاهیهای جهان آکادمیک از آن به اندازهای هست تا کسی نتواند از آب گل آلودِ کم دانشی جهان از این زبان بهرهبرداری بد کند. ایلام شناسان جهان هرگز پس از خواندن این چند ده هزار لوح، زبان آنرا همریشه با زبان ترکی ندانستهاند.

زرتشت
بحث درباره معنای زرتشت
گروهی زرتشت را به معنی دارنده شتر زرین و گروهی دیگر ستاره زرین و یا روشنایی تابناک میدانند. برهان گروه نخست بر این است که اوشترا معنی شتر دارد. همچنانکه گشتاسب و لهراسب دیگر نامهای آریایی به معنی دارنده حیوانات است. مشکل در اینجاست که شتر هرگز حیوان مورد علاقه آریاییهای هزارههای نخست نبوده است. زادگاه سنتی زرتشت را در مکانهایی قرار دادهاند که هرگز تا امروز پای هیچ شتری به آنجا نرسیده است. اگر این یک نام ساده مانند دیگر نامهاست که یک آریایی دامپرور بر فرزندش گذاشته، چرا دیگران نگذاشتند؟ حتما پاسخ میدهند که به احترام پیامبرشان. آنگاه باید پرسید زرتشتیها به احترام پیامبرشان نگذاشتند، آریاییهای زرتشتی نشده چرا نمیگذاشتند؟ پس این نامی ساده نبوده، بلکه لقبی است ارزنده و ارجمند که به زرتشت دادند. و در این صورت باید شان بالایی داشته باشد و ستاره یا روشنایی یا فروغ ترجمان بهتری برای اوشترا به نظر میرسد. نکته اینجاست که هواداران شتر بودن اوشترا درباره بخش نخست _زرت_ نیز اختلاف دارند. دکتر علی اکبر جعفری _از برجستگان اوستاشناسی_ زرت را نه زرد بلکه پیر و دربرابر فِرَش به معنی جوان آورده است. بدین شکل فرشوشترا در برابر زرتوشترا قرار میگیرد. منطقی است که بر کودک نام شتر جوان یا جوان دارای فروغ و روشنایی گذارده شود. ولی چطور میتوان بر کودک تازه زاده شده، نام شتر پیر یا پیر دارای فروغ و روشنایی گذارد؟ دکتر جعفری این احتمال را مطرح میکند که شاید زرتشت نیز همانند بودا _به معنای دارای کمال_ هنگام رسیدن به مقام والای اجتماعی، به لقب زرتشت منصوب شده باشد. و پذیرفتن این احتمال تنها راه نجات از این مخمصه است.
دکتر جعفری برای اثبات اینکه نام زرتشت هنگام زاده شدن، زرت، به معنا پیر گذاشته شده است، زال را از همان ریشه دانسته و میگویند که زال نیز به معنای پیر بوده و بر فرزند تازه زاده شده گذارده شده است. ولی دکتر جعفری به این موضوع توجه نمیکنند که زال به جهت مو سپید بودن، از همان کودکی از سوی مردمان چنین لقبی یافت و اگر چنین ویژگی نداشت و کودکی نرمال میبود، هرگز چنین نامی بر او نمیگذاشتند. پس نمیتوان پذیرفت که زرت به معنای پیر یک نام برای کودکان بوده باشد. و اگر به معنای پیر باورمند شویم، بیگمان این لقبی بوده است که بر زرتشت گذاشته شده و نه نامی که پدر و مادرش در هنگام زایش گزینش کنند.
هواداران معنای شتر میگویند که از زرتشت به بعد، انقلابی در نامها شده و دیگر نامهایی چون شتر و اسب گذارده نشده است. این برهان نیز میلنگد. چراکه نامهای زیادی از خاندانهای نازرتشتی وجود دارد که اثری از زرتشت در میانشان نیست. ولی نامهایی وجود دارند که به حیوانات اشاره میکنند و هیچ ننگ و عاری هم نیست. چراکه نام حیوان نه در فرهنگ ایران باستان و نه در فرهنگ اروپایی و هندی و چینی مایه خواری و پستی نبوده و کاربرد دشنام نداشته و هنوز هم در جهان ندارد و بسیاری از نامها و نامهای خانوادگی غربی و شرقی به حیوانات اهلی و وحشی ارتباط دارد. این حالت که امروزه در ایران میبینیم منحصر است به جهان اسلام و فرهنگ اسلامی. وگرنه در ایران باستان شاهزادگان که در خانواده شاهی زاده میشدند به چنین نامهایی نامزد میگشتند و این نشان میدهد که حیوانات اهلی بسیار مورد ارزش و احترام آریاییها بودهاند. بنابراین اگر پافشاری بر معنای نام زرتشت است، به جهت توجیه نیست. ولی نکته شگفت در اینجاست که به دلیل جایگاه والای اسب در میان آریاییها این همه مشتقات از آن برای ساختن نام ایجاد میشود. مشتقاتی شامل لهراسب _اسب تندرو_، گشتاسب _اسب پیر_، گرشاسب _اسب لاغر_، تهماسب _اسب فربه و قدرتمند_، ارجاسب _اسب والا و گران و همچنین دیگر نمونههایی که گهگاه از سگ هم دیده شده و میدانیم که سگ چه جایگاه بلند و والایی در ایران باستان و در میان زرتشتیان دارد. ولی پرسش اینجاست که اگر زرتشت یک نام به معنی شتر زرد یا پیر است، چرا کسی در میان آریاییها _زرتشتی و نازرتشتی_ این نام را بر فرزندش نگذاشت؟ چرا مشتقات دیگری از شتر وجود ندارد؟ چطور فقط یک مشتق از شتر ساخته شده و آنهم شتر زرد یا پیر است؟ درحالیکه همه پیشوندهایی که اشاره به اسب دارند _ارح، گرش، گشت، لهر و تهم_ به همین سان میتوانند برای شتر نیز به کار روند. ولی نمیروند. چون به احتمال فراوان در هزارههای نخست خاستگاه آریائیها با وجود زمستان 10 ماهه جایی برای زندگی شتر نیست. و شتر دو کوهان تیره رنگی که امروز در ترکمنستان و افغانستان و شاید خراسان میبینیم، در هزارههای نخست در آنجا نبوده است. در عوض اگر را همریشه استار و ستاره بیانگاریم این مشکل حل میشود.
همه تاکید مخالفان معنای بلند زرتشت، بر این است که یک پدر و مادر گلهدار، هنگام زاده شدن فرزندشان چرا باید نامی بزرگ و پر معنی بگذارند. و ما هم میگوییم که زرتشت هرگز نام نبوده است که هنگام زایش بر او گذاشته و معنی سادهای داشته باشد، بلکه لقبی است بزرگ و سخاوتمندانه که به بزرگترين دانشمند زمانه كه علامه دهر بوده و به واپسين درجه عرفاني ميرسيده، داده میشده است و بدین دلیل معنی روشنایی تابناک و ستاره زرین یا فروغ سالمند کاملا پذیرفتنی میباشد. ریشه کهن زرت اوشترا با توجه به اینکه یونانیان آریایی زبان او را زوراوستر میخواندند، و همین امروز نیز پارسیان هند و بسیاری از پژوهشگران بسیاری از لفظهای «ش» در اوستا را «س» میخوانند، زرت اوسترا است و روشن است که اوسترا مفهومی جز ستاره و روشنایی نداشته و واژه شتر نيز سپس که آریاییها شتر را شناختند، از ستاره برگرفته و بر این حیوان گذاشته شد. چراکه مجبوریم شناخت ستاره و روشنایی را زودتر از شتر در نظر بگیریم.
دکتر جعفری میپذیرند که اوش به معنای درخشش است. پس ترا میتواند به معنای دارنده و واجد باشد. برای نمونه در مانترا، مان برابر با اندیشه بوده و ترکیب آن با ترا معنای پیام که حامل اندیشه است را میدهد. بنابراین اوشترا درخشان و درخشنده معنا خواهد شد. آیا باز هم دلیلی برای اینکه اوشترا پیش از اینکه شتر معنا دهد، ستاره معنا میدهد لازم است؟
در اینجا پرسش میشود که نام کوچک زرتشت چیست؟ نام کوچک زرتشت میتواند سپیتمان باشد. چراکه همواره در کنار زرتشت آمده است. و اگر زرتشت را نام بگیریم، سپیتمان نمیتواند نام خانوادگی و نام خاندان او باشد. چراکه هیچدسپان باید چنین نقشی داشته باشد. ولی هواداران معنای شتر، زرتشت را نام، سپیتمان را نام خانوادگی و هیچدسپان را نام خاندان میدانند. من در شگفتم که زرتشت این همه شناسه، نام، نام خانوادگی و نام پدر و نام خاندان را برای چه میخواسته است؟ آیا باید بپذیریم که او این همه شناسه داشته است، ولی حتا یک واژه به عنوان لقبی برگزیده و برازنده نداشته است؟ اگر چنین میبود، دستکم پیروانش که پس از او مدام بر تقدس او افزودند، لقبی ویژه برایش بر میگزیدند. گیریم که از دوران ماد و هخامنشی زبان اوستایی مرده و بیشتر مردم معنای زرتوشترا را درک نمیکردند. از زمان زرتشت تا این دوران 500 تا 1000 سال فاصله است. در این دوران دراز که زبان پیروان زرتشت اوستایی یا چیزی نزدیک به آن بود، چطور هرگز تلاش نکردند تا به جای نام عامیانه و گلهداری شتر زرد یا شتر پیر لقبی برتر به او عطا کنند؟ از طرفی او را نخستین آموزگار و نخستین دانشمند و نخستین کشاورز میشمردند و پیشرفت خود را مدیون او بودند و از طرف دیگر هر بار با دیدن جانوری به نام شتر به یاد او میافتادند. تصور کنید که در آن عصر فردی به دیگری میگوید : من یک زرتوشترا _شتر پیر_ دارم، آنرا چند میخری؟ و آن یکی میگوید : زرتوشترایت امروز فردا میمیرد، مفت نمیارزد. به درد نمیخورد! آیا چنین چیزی ممکن است؟ نتیجه منطقی آنکه اگر زرتشت نامی عامیانه و عادی به معنای شتر پیر یا زرد بود، هواداران متعصب و یکسونگر و مقدس مآبش حتما لقبی درخور برایش گذارده و آنرا جا میانداختند. نه اینکه در شرق و غرب جهان آوازه او با همین نام زرتشت بپیچد. همچنانکه بودای آریایی چنین وضعی دارد. در طول این چند هزار سال هوادارانش لقب بودا را جهانی کردند. و کمتر کسی نام راستین او گوتاما _به معنای گاو نر_ را میداند. تازه تقدس گاو در نزد هندیان را همه میدانیم. ولی من هرچه گشتم اثری از تقدس شتر در میان ایرانیان نیافتم، تا دلیل اینکه هواداران زرتشت آنرا به عنوان شناسه اصلی وی تبلیغ کنند را بفهمم.
از برخی اوستاشناسان غربی که زرتشت را تا اندازه یک گلهدار معمولی! و گاتهای او را تا اندازه یک دعای عامیانه برای بهبود وضعیت گله و زمین! پایین میآورند، چشمداشتی نیست. خود دکتر جعفری در هنگام معنا کردن واژه کلیدی گئو به آنان که آنرا گاو معنا میکنند تاخته و آنانرا دشمنان فرهنگ مینامد. به دید من، همه این کج فهمیهای بزرگ از همین معنای نادرست واژه اوشترا آغاز میشوند. یادآور میشوم که موبد رستم شهزادی، موبد فیروز آذرگشسب، موبد اردشیر خورشیدیان و دکتر حسین وحیدی و برخی دیگر از مترجمان گاتها، واژه اوشترا را در کل اوستا به معنی روشنایی و فروغ گرفتهاند.
انتخاب با شماست.
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است






