تبليغاتX
روزنـــامــک - به مناسبت 25 اردیبشهت، روز بزرگداشت فردوسی بزرگ

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

دین فردوسی (2)

دکتر شروین وکیلی

 

بخش نخست این جُستار

 

          4. براي فهم شرايطي که فردوسي در آن مي­زيست، و زمينه­اي که اين تهمتها و بدگويي­ها در موردش پديدار مي­شد و به هدف مي­نشست، بايد نگاهي سريع به بافت فرهنگي آن زمانِ خراسان بزرگ که زادگاه  فردوسي بود، بيندازيم. فردوسي در 314 خورشيدي (323 ه. ق. و 935 .م) در قريه­ي طابران در توس زاده شد. خانواده­اش به طبقه­ي دهقانان تعلق داشت، که زمين داران مرفه و ريشه­دار در آن منطقه بودند. طبقه­ي دهقانان در دوران ساساني همچون نوعي طبقه­ي متوسط مولد عمل مي­کرد، و به دنبال سياستها و برنامه­هاي انوشيروان دادگر پديد آمده بود. اين طبقه تا ديرزماني پس از فردوسي نيز همچنان نگهبان ميراث فرهنگي ايران باستان محسوب مي­شد. نقش طبقه­ي دهقانان ساساني در شکلگيري آيينهاي اعتراضي مردمي در برابر خلفاي عرب، همچون نقش بقاياي طبقه­ي اسواران ساساني در شکل گيري تصوف و فتوت، موضوعي بسيار جذاب و مهم است که بايد گشودنش به زماني ديگر وا گذاشته شود. پس تنها در اينجا به اين نکته اشاره مي­کنم که دهقانان علاوه بر نمايندگي دست نخورده­ترين طبقه­ي اقتصادي و اجتماعي ايرانِ عصر ساساني، حاملان سنن و مناسک و مراسم ايراني کهن نيز بودند.

          زايش فردوسي در زماني رخ داد که شاهان ساماني بر خراسان بزرگ فرمان مي­راندند و پس از طاهريان نخستين دودمان ايراني را در اين منطقه تاسيس کرده بودند. شاهان ساماني نسب خود را به بزرگان و اشراف عصر ساساني مي­رساندند، حامي شعر و ادب پارسي بودند، و گرانيگاهي بودند که پيدايش و تکامل زبان فارسي دري را تسريع و تسهيل کردند. در زمان زندگي فردوسي دو نيروي ديگر در برابر اين دودمان خوشنام و فرهنگ پرور سر بر کشيدند. يکي از آنها ديلميان بودند که براي نخستين بار موفق به گشودن بغداد شدند و براي نخستين بار لقب شاهنشاه را پس از اسلام احيا کردند. ديگري غزنويان بودند که از غلام زادگان ترک و جنگجويان زير فرمانشان تشکيل مي­يافت و قلمرو باستاني سغد را زير فرمان خود داشتند. محمود غزنوي در واقع نخستين شاه راستين از اين دودمان بود و بر آمدنش در دو دهه­ي آخر عمر دراز فردوسي رخ نمود.

          در اين ميان، سامانيان همان رواداري ديني مرسوم در ميان ايرانيان را از خود نمودار مي­ساختند. چنان که دقيقي زرتشتي در دربارشان به اندازه­ي فيلسوفان مشايي و متکلمان مسلمان ارج و قرب داشت. ناگفته نماند که ظهور شعر رسمي به زبان فارسي دري – حرکتي که با شهيد بلخي شروع شد و با رودکي رسميت يافت- در دربار همين شاهان ممکن شده بود. سامانيان به مناسک و آيينهاي کهن ايراني دلبستگي داشتند و زبان و دانشهاي باستاني ايراني را ترويج مي­کردند. با اين وجود در ظاهر تابع خلفاي عباسي بودند و دين ايشان - يعني اسلام سني- را پذيرفته بودند. نامهاي ايشان نيز نشانگر همين نکته است. چنان که مثلا نام نوح و منصور – که در ميان خاندان عباسي رايج بود- در ميان شاهان اين دودمان فراوان به چشم مي­خورد.

          ديلميان اما، که در مدتي اندک بر بخش مرکزي و غربي ايران زمين چيره شدند، شيعه بودند و وارث جنبشهاي ديني مردمي­اي بودند که حکومت تازيان و خليفه­ها را با بهانه­ي احقاق حقوق خاندان پيامبر اسلام زير سوال مي­بردند. ديلميان وقتي بغداد را گشودند، خليفه را از کار برکنار نکردند، اما او را به آلت دستي تبديل کردند و با اين دستاويز دودمان آل بويه را با دستاويزي ديني نيز مشروع نمودند. آنان با احياي لقب شاهنشاه و حمله به اسلام سني که مورد پشتيباني مسلمانان راست دين بود، نخستين واکنش ديني موفقيت­آميز ايرانيان در برابر دين فاتحان عرب را به نمايش گذاشتند. ديلميان خود را از نژاد کيانيان مي­دانستند و به ذکر مفاخر ايرانيان مي­پرداختند و در واقع دنباله­اي سياسي از جريان شعوبيه بودند که چند قرن جلوتر آغاز شده بود و برتري نژادي و فرهنگي ايرانيان بر تازيان را تبليغ مي­کرد.

          فردوسي در چنين حال وهوايي سرودن شاهنامه را آغاز کرد. يعني موقعيتي که دو نيروي ايراني آل ­سامان و آل بويه بر شرق و غرب ايران زمين حاکم شده بودند و شکلي متعادل و افراطي از مقاومت در برابر خليفه و فرهنگ تازي را به نمايش مي­گذاشتند. فردوسي در اين معنا، حلقه­اي از زنجيره­ي طولاني سرايندگان و زبان آوراني بود که مانند رودکي و دقيقي روايتهاي باستاني ايراني –مانند خسرو و شيرين و يادگار زريران- را به فارسي دري بر مي­گرداندند، و انتقال فرهنگ و ادب پهلوي به دري را بر عهده گرفته بودند. ايشان نيز خود دنباله­ي انديشمندان بزرگي مانند ابن مقفع بودند که مشابه همين کار را در ابتداي عصر اموي که تساهل نژادي و زباني بسيار کمتر بود، در عرصه­ي خودِ زبان عربي به انجام رسانده بودند. در واقع يک ناظر بي­طرف از مشاهده­ي محتواي نخستين منشهاي پرورده شده در زبان عربي، در ابتداي زايش ادبيات اين زبان دچار شگفتي خواهد شد. زبان عربي از آن هنگامي که به خط تازي جديد نوشته شد – و آن پس از نزول قرآن بود- در دو قرن اول هجري مجموعه­اي از اشعار، تاريخها، و متون در زمينه­ي اخلاق و حکمت و دستور زبان را پديد آورد که سه ويژگي بسيار غيرعادي داشتند: نخست آن که نويسندگان تقريبا تمام آنها ايراني بودند، و نه عرب، دوم آن که محتواي اطلاعتي بخش عمده­ي اين متون از زبانهاي ديگر – به ويژه پهلوي، سانسکريت و يوناني- به تازي ترجمه شده بود، و سوم آن که موضوع اين متون بيشتر فرهنگ و تمدن ايراني بود، و نه اعراب. اين امر تا به حدي شگفت انگيز است که بخش مهمي از اشعار مهم و نمونه­هاي ادبي نخستينِ پديد آمده به زبان عربي، - که محصول کار شعوبيه بود- به طور خاص به هجو نژاد و زبان و تاريخ اعراب اختصاص يافته است و محتوايي جز بزرگداشت ايرانيان و خوارشماري تازيان ندارد.

اين وضعيت تا حدودي به متون بازمانده از سرخپوستان آمريکا شباهت دارد که به خاطر محروم بودنشان از خط و ادبيات کتبي، نخستين نوشتارها در موردشان به دست راهبان مسيحي نگاشته شد و محتوايي جز لعن و طعن ايشان و فرهنگشان نداشت. اما تفاوت در اينجا بود که در مورد اعراب، اين ماجرا به قومي شکست خورده و ضعيف مربوط نمي­شد. بلکه فاتحاني را در بر مي­گرفت که از نظر نظامي بر مردم ايران زمين پيروز شده بودند، اما به دليل برخوردار نبودنشان از سابقه­ي شهرنشيني توسعه يافته و مدنيت، ناچار شدند تدوين ادبيات و زبان و معارف خويش به دست انديشمندان قوم مغلوب را بپذيرند. به اين ترتيب، ايرانيان تا حدودي همان کارِ راهبان مسيحي را انجام دادند و با نگاهي از بيرون، ساختار فرهنگي و منشهاي تازيان را نگريستند، ثبت کردند و نقدش نمودند. با اين تفاوت که اين بار اين فرهنگي که سوژه­ي شناسايي نقادانه قرار گرفته بود، به مردمي فاتح و جنگاور تعلق داشت. به همين دليل هم بخش عمده­ي انديشمنداني که در اين ميدان خطرناک پا گذاشتند، در نهايت به دست حاکمان عرب کشته شدند. با اين وجود ميراثي که از ايشان به يادگار ماند، ادبيات، شعر، فقه، کلام، تفسير، و معارفي به زبان تازي بود، که از منظري ايراني نوشته شده بود و به شکلي پنهاني يا صريح بر پستي و فروپايگي تازيان نيز تاکيد مي­کرد.

          در اين شرايط، چنين مي­نمود که اعراب هم به همان سرنوشتي دچار شوند که پيش از آن مقدونيان و روميان شده بودند. يعني پس از دو سه نسل در زمينه­ي فرهنگ جوشان ايراني هضم شوند و با دستاوردهاي تمدني خويش اين شبکه­ي ناهمگونِ ديرپا را غني­تر سازند. با اين وجود، ورود نيروي ديگري به صحنه، از اين الگوي آشنا پيشگيري کرد. اين نيرو، به عنصر نژادي و زباني ترکي مربوط مي­شد و نخستين نمايندگان آن آل افراسياب و غزنويان بودند.

          غزنويان، در واقع همچون زيرشاخه­اي نظامي از سامانيان سر بر کشيدند. اما وقتي نوبت به حکومت مستقلِ محمود رسيد، پس از درنگي کوتاه، چاره­ي رويارويي با دشمناني قوي پنجه مانند ديلميان را متحد شدن با خليفه و هواداري از سني­گري افراطي دانست. اين سياستي بود که محمود بنيان نهاد و قبايل ترکي که پس از وي به ايران تاختند نيز از آن پيروي کردند. به اين ترتيب دودمانهاي ترکي که از بيابانهاي آسياي مرکزي مي­آمدند، به زبان ترکي سخن مي­گفتند و به شاخه­اي ترکيبي از نژاد زرد تعلق داشتند، با اين هواداري افراطي از مذهب سني، توانستند با خلفاي عباسي در حال انقراض متحد شوند. به اين ترتيب، عنصر ايراني که ماهيتي بيشتر ديوانسالارانه و کمتر نظامي داشت، توسط اتحادي که ميان عنصر نظامي ترکي و عنصر ديني تازي پديد آمده بود، سرکوب شد. محمود غزنوي نقطه­ي شروع اين فرآيند بود. او در شرايطي رشد کرد و باليد که زبان ديواني و درباري حاکمان غزنه – به تبعيت از اربابان پيشين ساماني­شان، فارسي بود و توجه به تاريخ و هويت ايراني در آن رواج داشت. با اين وجود، محمود در ابتداي کار حکومت خود را در زمينه­اي ايراني آغاز کرد. پدر او سبکتگين در شهريور 376 خورشيدي (شعبان 387 ه.ق) درگذشت و حکومت غزنه را براي پسرش به جا گذاشت. محمود تا دو سال بعد خراسان را فتح کرده بود و به اين ترتيب وارث قلمرو سامانيان شده بود. در اين هنگام وزير او ابوالعباس فضل بن احمد اسفرايني نام داشت که بلعمي نام وي را در تاريخش جاويدان کرده است. اين فضل بن احمد مردي خراساني بود و به ادب و فرهنگ ايراني دلبسته بود. فردوسي در شاهنامه ابيات زيادي در مدح وي دارد، و شمار و محتواي اين ابيات به شکلي است که در صميمانه بودنشان ترديدي باقي نمي­گذارد. به ويژه که در زمان ارائه­ي شاهنامه، او عزل شده و دشمن بدخواهش به وزارت بر کشيده شده بود.

ماجراي عزل فضل بن احمد آن بود که محمود در 389 خورشيدي (401 ه.ق) يعني تقريبا در همان زماني که فردوسي شاهنامه­اش را به دربار وي پيشکش مي­کرد، سياست خود را تغيير داد و کوشيد تا در جريان مخالفت با عنصر ايراني، مشروعيت خليفه را براي حکومت ترکان بر ايران زمين به دست آورد. او در اين هنگام فضل بن احمد را خلع کرد و او را پس از دو سال بکشت. سپهسالار وي که امير نصر بن سبکتگين نام داشت نيز در جريان اين تصفيه کشته شد. به اين ترتيب کودتايي در دربار غزنه به دست شاه انجام پذيرفت که در جريان آن نيروهاي ايراني­گراي سابق از ميان رفتند و جاي خود را به نخبگان تازه­اي دادند.  

رهبر اين نخبگان نوپا، وزير تازه، خواجه احمد ميمندي، يکي از اهالي غزنه بود. خواجه­ي ميمندي در مقطه­ي مقابل فضل بن احمد قرار داشت و نمونه­اي از ايرانيانِ نماينده­ي فرهنگ راست دين عربي بود. او به زبان عربي عشق مي­ورزيد، علاقه­ي چنداني به فارسي نداشت، و با مردم خراسان و سياستهايشان سر سازش نداشت. اين خواجه در ضمن سني متعصبي هم بود و گمارده شدنش بر صدر امور به چرخش سياسي محمود دلالت مي­کرد که از آن پس کوس هواداري از خليفه را به صدا در آورد و در قلع و قمع اسماعيليان و زيديان که بيشتر هوادار رقيبانش يعني آل بويه بودند، هيچ کوتاهي نکرد. محمود در مدتي کوتاه زبان ديوان را از فارسي به عربي برگرداند و در جلب نظر خليفه بسيار کوشيد.

          دست بر قضا فردوسي در همين کشاکش شاهنامه را به دربار غزنه فرستاده بود، و بديهي است که در آرايش نيروها در اين زمان او به کدام اردو تعلق مي­يافت. در چهار مقاله، نظامي چنين آورده که خواجه احمد ميمندي هوادار فردوسي بود. اما به تدريج در تاريخها اين روايت پديدار شد که غلام محمود –همان ايازِ مشهور- هوادار فردوسي بوده و خواجه ميمندي با او از در مخالفت در آمده است. در تاريخ سيستان نيز چنين روايتي هست، و با وجود ساختگي بودن، احتمالا از محتواي حقيقت بيشتري برخوردار است، تا آن که ميمندي را دوستدار فردوسي بدانيم.

          روايتهايي که در مورد پناهگاه فردوسي پس از رنجيدنش از دربار غزنه وجود دارد، او را مسافري مي­داند که به طبرستان، قهستان، اصفهان، بغداد، و حتي مولتان هند سفر کرده است. لازم به ذکر است که تمام اين مناطق در زمان ياد شده در قلمرو آل بويه يا زير سلطه­ي اسماعيليان قرار داشته است. طبرستان که از ديرباز مرکز جنبش زيديه و مقاومت حاکمان زرتشتي در برابر حاکمان منتخب خليفه بوده است. قهستان مرکز جنبش اسماعيليه بود، و مولتان هند نيز در آن هنگام مردمي اسماعيلي داشت. تنها بغداد و اصفهان در آن هنگام اسماعيلي نبودند، آنان نيز زير نفوذ امراي ديلمي شيعه قرار داشتند. در ضمن اين نکته را هم از ياد نبريم که خودِ شهر توس که زادگاه فردوسي بود نيز از مراکز قديمي جنبش زيديه محسوب مي­شد و مردمش به دشمني با خليفه و اعراب شهرت داشتند.

          به اين ترتيب اگر آرايش نيروهاي سياسي و فرهنگي را در عصر فردوسي بازبيني کنيم، به اين نتيجه مي­رسيم که حکيم توس هم از نظر موقعيت جغرافيايي و هم شيوه­ي کردار و هم دلبستگي محتوايي به معنايي که آفريده است، عضوي از حرکت فرهنگي ايرانيان براي سيطره بر حاکمان عرب محسوب مي­شده است. اين همان حرکتي است که در آن هنگام تازه داشت با ورود نيروي تازه­ي ترکان به صحنه دستخوش انحطاط مي­شد، و ماجراي درگيري فردوسي با محمود، با هر شدتي که رخ داده باشد، نمادي از اين تعارض فرهنگي بوده است.

 

          5. با اين وجود، اگر بخواهيم به درستي در مورد فردوسي داوري کنيم، بايد در نهايت به بزرگترين آفريده­ي ذهني وي، يعني شاهنامه بازگرديم. پيشاپيش بايد به اين نکته اشاره کنم که ديدگاه من در مورد شاهنامه در مقابل آراي کساني مانند محيط طباطبايي قرار مي­گيرند که معتقدند فردوسي هنگام سرودن شاهنامه به عقايد خويش هيچ اشاره­اي نکرده و با امانتي کامل تنها متونِ در دسترس خود را به رشته­ي نظم کشيده است. البته در اين نکته ترديدي وجود ندارد که فردوسي به منابع خود بسيار وفادار بوده و در بسياري از موارد حتي لحن و واژگانِ موجود در متون مورد استفاده­اش را عينا به ابيات شاهنامه منتقل کرده، اما ناديده انگاشتن حجم بزرگي از داده­ها و ماجراهاي شاهنامه، که قطعا آفريده­ي خود فردوسي هستند، قضاوتي نادرست را به بار خواهد آورد. فردوسي به ظاهر در روايت ماجراها به متون در دسترس خود وفادار مي­مانده، و در چارچوب تاريخهاي پهلوي، تازي، و دري­اي که در اختيار داشته، يا روايتهاي شفاهي­اي که مي­شنيده متن خود را مي­سروده است. اما در بسياري از جاها از اين چارچوبها بيرون زده تا تعارض ميان متون متفاوت را حل کند. يا در بخش عمده­ي شاهنامه در کل دو نسخه­ي متفاوت از حماسه­هاي ديني- کياني را که اصل و خاستگاهي زرتشتي و ساساني دارند را با حماسه­هاي پهلواني –سيستاني در هم آميخته است که اين دومي در زمان اشکانيان تدوين شد و خاستگاهي سکايي داشت. بزرگترين شخصيت شاهنامه –يعني رستم- به تصريحِ خود فردوسي مخلوق اوست و همچون ابرانساني آرماني نموده شده که کاملا با تصوير ساده­ي آن پهلوان سکايي که الگوي اوليه­ي فردوسي بود، متفاوت است. از اين رو، به گمان من وفاداري علمي فردوسي به متونِ مورد استفاده­اش را نبايد دستمايه­ي ناديده انگاشتن خلاقيت وي، يا انعکاس ويژگيهاي شخصي­اش در شاهنامه دانست. چرا که هر منشي، در نهايت ردپايي از آفريننده­اش را بر خود حمل مي­کند.

          داستان پخته و سامان يافته­اي که نظامي پس از دو نسل در توس از همشهريان فردوسي شنيد، هرچند بخشهاي عمده­اي از آن ساختگي باشد، روايتي است که سيماي مردي را که در ميان اهالي توس مي­زيست و کاري چنين بزرگ کرد را جاويدان مي­ساخته است. اين داستان گذشته از محتواي روايي غني­اش، به خصوصياتي مانند سرسختي، راستگويي، دلبستگي فردوسي به اسطوره­ي رستم، و نجابت و بردباري­ و کرامت نفسش دلالت مي­کند که ردپاهايش را به روشني در خود شاهنامه مي­توان يافت. فردوسي بي­ترديد خود شخصيتي برجسته و اثرگذار بوده است. چرا که در مدتي به اين کوتاهي، روايتي چنين پرداخته از زندگي­اش پديد آمد، و شاهنامه­اش چندان زبانزد شد که تنها چهل سال پس از پايان يافتن آن –در 458 ه.ق- اسدي طوسي گرشاسپ نامه­ي خود را بر اساس آن سرود. 

          يکي از دلايل تاثيرگذاري شاهنامه، حجم عظيم آن بود، و محتوايي که براي مردمان، عزيز و معنادار بود و شالوده­اي کامل و بي­نقص را براي پيکربندي هويت اجتماعي­شان فراهم مي­­آورد. فردوسي خود در شاهنامه به اين نکته اشاره کرده که تا پيش از او شاعران دست بالا منظومه­هايي با سه هزار بيت فراهم آورده بودند، و اثر عظيم او با شصت هزار بيت، فقط از نظر حجم بيست برابر آنها اندازه داشت. فردوسي براي خلق چنين اثري، سي و پنج سال – يعني بخش عمده­ي عمر فعال خويش- را به کار بر شاهنامه اختصاص داده بود و به اين دليل هم اين نکته که ردپاي عقايد و آراي وي و بافت شخصيتي­اش در اين اثر بزرگ بازتاب يافته است، جاي چون و چراي چنداني ندارد. از اين رو از ديد من بهترين مرجع براي فهم دين فردوسي، اثر فردوسي است.

         

6. فردوسي در بندهايي بسيار از شاهنامه به اعتقادات ديني خود اشاره مي­کند. اين بندها به نظر من بسته به محتوايشان، در چند رده قرار مي­گيرند.

نخست: رده­ي ارجاعات عام به باورهاي ديني است. 

فردوسي در شاهنامه از واژگاني که بار ديني دارند بسيار بهره برده است. واژگاني مانند يزدان، خدا، ايزد و دادار در شاهنامه بسيار تکرار شده­اند و دلالت معنايي مشابه و منسجمي را تشکيل مي­دهند. اين واژگان مترادف هم دانسته شده، و در تمام موارد دلالتي يگانه، مثبت و نيک دارند. يعني آشکار است که فردوسي به خدايي يگانه که آفريننده­ي نيکي­ها هم هست، باور داشته است.

در ضمن فردوسي واژه­ي اوستايي دين را که در اسلام نيز وارد شده بسيار به کار گرفته است. همچنين است کاربردهايي که براي واژگاني با بار ديني مانند دوزخ، بهشت، رستاخيز و آفرينش دارد. از شيوه­ي استفاده از اين واژگان و بسامد بالاي تکرارشان بر مي­آيد که فردوسي به مفاهيم ياد شده باور داشته است. با اين وجود، اين ارجاعها نظم و ترتيب خاصي دارند و الگوهايي از ميانشان قابل تشخيص است. الگوهايي که شايد بتواند تا حدودي جهتگيري عمومي فردوسي به بار معنايي اين واژگان را نشان دهد.        

نخستين رده از اسامي که مي­توانند مورد بحث واقع شوند، به خداوند مربوط مي­شوند. بيشترين واژه­اي که در اين ارتباط در شاهنامه تکرار مي­شود، "يزدان" است. اين واژه از ريشه­ي يسن مشتق شده که در اوستايي پرستش و خواندنِ سرود نيايش معنا مي­دهد. در زبان فارسي امروز ما واژگاني مانند جشن و يزد از اين ريشه باقي مانده­اند، چنان که در زبان پهلوي واژگاني مانند مزديسن و ديويسن را داشته­ايم، و از اوستايي هم واژگاني مانند يزدان و يسنا برايمان به ارث رسيده است. نکته­ي جالب در مورد اين نام ان است که بر اساس تحليل اوستا مي­توان نشان داد که يزدان نام خاصي است که براي اهورامزدا به کار مي­رفته  واز نامهاي عام خدايان –مانند بغ، يا ايزد که اين دومي از همان ريشه­ي يسن است- متمايز بوده است. فردوسي واژه­ي ايزد را 43 بار، واژه­ي خدا/ خداي را 174 بار، خداوند را نزديک به 500 بار و واژه­ي دادار را نزديک به 70 بار به کار گرفته است. در حالي که يزدان به تنهايي بيش از هزار بار در شاهنامه تکرار شده است. جالب آن که نام الله که حضورش مي­تواند نمادي از مسلمان بودن شاعر باشد، تنها يک بار در اواخر شاهنامه ديده مي­شود. 

واژه­ي يزدان با اين بسامد بالا، بيشتر در ارتباط با شاهان و شخصيتهايي به کار گرفته شده است که مزداپرست هستند. هنگام پذيرش دين زرتشتي از سوي گشتاسپ، و تاجگذاري اردشير بابکان اشاره­هاي زيادي به اين کلمه مي­بينيم. هرچند اين واژه در بسياري از موارد در معنايي عام هم به کار گرفته شده است. اين واژه در بخشِ مربوط به دقيقي هم که به شرح روايات مربوط به برانگيخته شدن زرتشت اختصاص يافته و توسطِ دقيقي مزداپرست سروده شده نيز بسيار ديده مي­شود. دومين واژه­اي که چنين دلالتي دارد، خداوند است. اين واژه هم معمولا در مواردي که سخن از پهلواني مزداپرست است به کار گرفته مي­شود. جالب آن که در مواردي که فردوسي گويا از زبان خود سخن مي­گويد، براي اشاره به خدا از نام خداوند استفاده مي­کند و اين نام همان است که پس از يزدان بيشترين بسامد را در شاهنامه دارد، که البته تنها به نيمي از تکرارِ يزدان بالغ مي­شود. براي مقايسه­ي کاربردهاي اين دو واژه­ به اين دو نمونه­ دقت کنيد:

          فردوسي در شرح مراسم تاجگذاري اردشير چنين مي­گويد:

به گيتي ممانيد جز نام نيک

 

هرآنکس که خواهد سرانجام نيک

ترا روزگار اورمزد آن بود

 

که خشنودي پاک يزدان بود

به يزدان گراي و به يزدان گشاي

 

که دارنده اويست و نيکي فزاي

ز هر بد به دادار گيهان پناه

 

که او راست بر نيک و بد دستگاه

و در نخستين بيتها از هفت خوان اسفنديار – که پهلواني زرتشتي و فرزند نخستين شاه زرتشتي – گشتاسپ- است، چنين مي­سرايد: 

دبير جهانديده را پيش خواند

 

ازان چاره و چنگ چندي براند

بر تخت بنشست فرخ دبير

 

قلم خواست و قرطاس و مشک و عبير

نخستين که نوک قلم شد سياه

 

گرفت آفرين بر خداوند ماه

خداوند کيوان و ناهيد و هور

 

خداوند پيل و خداوند مور

خداوند پيروزي و فرهي

 

خداوند ديهيم و شاهنشهي

خداوند جان و خداوند راي

 

خداوند نيکي‌ده و رهنماي

          حضور اشکال گوناگوني از واژگانِ فارسي نشانگر خداوند، در شرايطي که همتاهاي تازي اين واژه در کل در شاهنامه ديده نمي­شوند، مي­تواند معنادار باشد. فردوسي از واژگان عربي رب و اله در هيچ جاي شاهنامه استفاده نکرده و تنها واژه­ي الله را يکبار در شرح ماجراهاي اسکندر آورده است:

چو لشگر سوي آب حيوان گذشت

 

خروش آمد الله اکبر ز دشت

اين بيت گذشته از سست بودنش، واژه­ي اکبر را هم به همراه الله در بر مي­گيرد که در کل شاهنامه جز همين جا در مورد ديگر به کار گرفته نشده است. از اين رو امکان الحاقي بودن اين بيت بسيار است. در ضمن فراموش نکنيم که کل بخشِ اسکندر در برابر ساير بخشهاي شاهنامه وصله­اي ناجور مي­نمايند و از نظر محتوا و ساختار و شخصيت پردازي با بقيه­ي اين حماسه همخواني ندارد. مثلا در اين بخش به شخصيتهايي که مربوط به اساطير سامي اشاره شده که مانند خضر، که شکل احيا شده­ي نوح يا زيوسودراي سومي است- به همين دليل هم  مهرداد بهار در کل پاره­ي اسکندرنامه­ي شاهنامه را افزوده و غيراصيل مي­دانست.

          واژگاني که فردوسي درمورد دين به کار گرفته است نيز از الگويي مشابه پيروي مي­کند. فردوسي واژه­ي دين را که در اوستايي و پهلوي مرسوم بوده، بين 900 تا 1000 بار در شاهنامه تکرار کرده است. در حالي که واژگاني مانند مذهب و شريعت در کل شاهنامه ديده نمي­شوند. فردوسي همچنين مهمترينِ جمِ اسلام يعني مومن/ کافر را ناديده انگاشته است و اين دو واژه را حتي يکبار هم به کار نگرفته است. تنها موردي که از بهاين جم اشاره مي­شود، بيتي از دقيقي است که کلمه­ي کافر را در آن به کار گرفته و منظورش هم فرد غيرزرتشتي است. فردوسي به همين ترتيب براي اشاره به بهشت و دوزخ نيز از همين واژگان که شکلي کهن و ايراني/ زرتشتي بوده­اند بهره جسته و کلمه­ي فردوس که معرب پرديس فارسي است و در متون اسلامي بهشت معنا مي­دهد را تنها سه بار به کار گرفته. جهنم در کل شاهنامه مورد استفاده واقع نشده، و در مقابل دوزخ حدود پنجاه بار به کار گرفته شده است.

          غياب کليدواژگاني که تعبير اسلامي از حيان اخروي را به دست دهند، به همراه ناديده انگاشتنِ کامل مفاهيم و تعابيري که در سنت اسلامي آن روزگار سابقه داشته­اند، از ديد من دليلي است بر آن که فردوسي در قالبي اسلامي به دين نمي­انديشيده است. اين نکته که کسي 60 هزار بيت شعر بگويد و به اين ترتيب در حدود 600 هزار واژه را به کار بگيرد، و در اين ميان تنها يک بار – با فرض جعلي نبودن بيتِ ياد شده- به کلمه­ي الله اشاره کند، و از آوردن واژگان مسلمان و مسلم و اسلام در متن خود به کل پرهيز کند، و وازگان داراي بار ديني را تنها در قالب برابرنهادهاي ايراني کهنش به کار بگيرد، نشانگر آن است که فردوسي در زمينه­اي از معناها و رمزگانِ ايراني مي­زيسته، و فضاي ذهني­اش از چنين ساختاري از منشها و نشانگان انباشته بوده است. وگرنه کافي است به اشعار شاعري قديمي­تر از او – مانند رودکي يا شهيد بلخي- و يا در معاصرانش مانند فرخي و اسدي طوسي بنگريم تا ببينيم که دلالتهاي مربوط به دين اسلام در آثار شاعران آن دوران بسامدي بسيار بسيار بيشتر از فردوسي داشته است و او از اين نظر استثنايي مهم محسوب مي­شود.

          اين شواهد به ويژه اگر با محتواي اشعار فردوسي سنجيده شوند، معنادارتر مي­نمايند. فردوسي در جاي جاي شاهنامه به بزمهاي پهلوانان حماسه­اش اشاره کرده و در تمام موارد بر اين نکته که پهلوانان و موبدان به شرابخواري و مي­گساري مشغول بوده­اند، تصريح دارد. اين در تعارض آشکار با آراي مسلماناني است که خوردن شراب را گناه مي­دانند، و همراه با آيينها و باورهاي قديمي ايراني است که نوشيدن باده را خوش مي­داشته­اند. به همين ترتيب، چارچوبي که فردوسي از رفتار زنان در شاهنامه ترسيم مي­کند، کاملا با آنچه در سنت اسلامي سابقه دارد در تعارض است. حجاب به روشني در شاهنامه ناديده انگاشته شده، و رگه­هايي از زن­سالاري در کردار پهلواناني مادينه مانند گردآفريد ديده مي­شود، که در ساير پهنه­ي ادبيات فارسي نظير ندارد. به همين ترتيب، استاد توس که از نظر رعايت اخلاق شعري و عفت کلام نيز يگانه­ي دهر است، بر اساس الگويي تکرار شونده  و بي­ترديد انتخابي، که بعيد است در متون مرجع وي وجود داشته باشد، به پيشقدم بودنِ زنان در برقراري رابطه­ي جنسي تاکيد مي­کند. در عمل تمام زناني که از پهلوانان بزرگ شاهنامه بار مي­گيرند، به طور فعال شوهر يا جفت خود را انتخاب مي­کنند، در پيشنهاد آميزش به ايشان پيشقدم مي­شوند و در عرصه­ي اجتماعي نقشي مهم را براي تعيين جايگاه زوج خويش در نزد خانواده­ي پدري­شان ايفا مي­کنند. تهمينه­اي که رستم را به بستر مي­خواند، پا جاي پاي رودابه­اي مي­گذارد که زال را به همسري برمي­گزيند و با پدرش و شاهنشاه ايران منوچهر از در مخالفت در مي­آيد. به همين شکل است رابطه­ي منيژه با بيژن، و فرنگيس با سياوش، و حتي شخصيتي منفي مانند سودابه با سياوش.

          همچنين نوع کردار پهلوانان شاهنامه­اي، - به ويژه رستم- با مسلمانان هيچ شباهتي ندارد. رستم بر خلاف هماورد مقدس خويش –يعني اسفنديار که جنگاور مقدس دين زرتشتي است،- مردي فروتن و تابع اراده­ي سلسله مراتب آسماني نيست. او آشکارا موجودي ياغي و خودمدار است که در برابر کسي سر فرود نمي­آورد و حکم و قاعده­اي جز آنچه که خود وضع کرده را نمي­پذيرد. دليل برتري و عظمت شخصيت وي و تمايزش از پهلواناني سبک مغز مانند آخيلس و آژاکس و هرکول و زيگفريد هم آن است که از خرد بهره­اي بسيار دارد و ارتباطش با کردگار همچون کنش متقابلي دو سويه و صميمانه است که در قالبهاي رسمي و سنتهاي مستقر نمي­گنجد. رستم که سرنمون ابرانسان در شاهنامه است، همان کسي است که برترين پهلوان مقدس ايراني –يعني اسفنديار- را از پاي در مي­آورد و اين رويارويي، که بي­ترديد آفريده­ي تخيل خودِ فردوسي است، جداي از مضمون تراژيک نيرومند وپرداخت بسيار هنرمندانه و جذابي که دارد، مفهومي ژرفتر را هم باز مي­نماياند و آن هم سرکشي رستم در برابر تمام نيروهاي رسمي مقدس و نامقدس است. اين نکته که رستم هم کشنده­ي ديو سپيد – نماينده­ي جادوان و ديوها- در شاهنامه است، و هم اسفنديار را از پاي در مي­آورد، نشانگر آن است که فردوسي پهلوان خويش را در موقعيتي "فراسوي نيک و بد" تصوير کرده است و اين آشکارا با تصور مسلمانان از پهلوانِ با ايمانِ تسليم شده در برابر اراده­ي خداوند و پيامبرش و خليفه­ي وي، تفاوت مي­کند.

          اخلاقي هم که شاهنامه تبليغ مي­شود، با اخلاق اسلامي در تعارض است. در شاهنامه اشاره­ي چنداني به مناسک ديني ديده نمي­شود، و مراسمي مانند نماز و روزه که به هر صورت در ايران پيش از اسلام هم ريشه داشته­اند، به عمد ناديده انگاشته شده­اند. پهلوانان جز درخواست کمک از يزدان کاري ديگر نمي­کنند و از قرباني کردن جانوران، مراسم فشردن هوم، نماز گذاردن به رسم مسلمانان، روزه گرفتن يا خواندن متون ديني –مانند قرآن- خبري نيست. محور اخلاق در شاهنامه، بر خلاف متون اسلامي، ديگري است نه خدا، و ايزد در عمل به موجودي دوردست و منفعل که مرجع معاني نيک و سنجه­ي کردارهاي درست است، فرو کاسته شده است. برخلاف اساطير يوناني که خداياني انسان گونه در سير حوادث آن بسيار دخالت مي­کنند، و اساطير اسلامي که باز ردپاي دخالت خداوند را در قالب ظهور معجزه­ها يا نزول بلاهاي الاهي مي­توان ديد، در شاهنامه خداوند تقريبا بازنشسته است و دخالتي در سير حوادث ندارد. آسماني­ترين موجوداتي که در جريان حوادث مداخله مي­کنند، موجوداتي اساطير مانند سيمرغ و ديوها و جادوگران هستند، و گهگاه سروش هم که جايگاه زرتشتي خويش را حفظ کرده و خبري را براي پهلواني مي­برد، نقشي جزيي را ايفا مي­کند. در مقابل بارها به نقش ستاره شناسان و منجماني اشاره شده که با ديدن طالع مردمان و زايچه­ي کودکان و تعبير روياها آينده را پيش­بيني مي­کنند و اين بيشتر به برداشت بابليان و اقوام ايراني پيشازرتشتي شباهت دارد که ايزدان اختري و نيروهاي آسماني متکثر را بر امور مسلط مي­ديدند.

با توجه به اين شواهد، چنين مي­انديشم که فردوسي بر خلاف نظر استاد محيط طباطبايي، مسلمان نبوده است و از زمينه­اي فکري بر مي­خاسته که بيشتر در اساطير و جهان بيني کهن ايراني ريشه داشته است. با اين وجود، اين زمينه زرتشتي نيز نبوده است. دعوا بر سر اين که فردوسي شيعه يا سني بوده است، بر همين اساس از پايه نادرست است. اشاره­هاي فردوسي به باورهاي شيعه يا سني در شاهنامه، کمابيش يکسان است، و اگر از آن ابيات ابتداي کتاب بگذريم، همگي در همان قالبِ "مقدمه­اي بر مدح سلطان محمود" که حتما در دربار خوانده مي­شده، بوده­اند.

 

          8. با رد گزينه­ي مسلمان بودنِ فردوسي، نيرومندترينِ احتمالي که از ديد پژوهشگراني مانند نلدکه باقي مي­ماند، آن است که فردوسي زرتشتي بوده باشد. البته شواهدي چند نيز در اين امتداد وجود دارد. نخست آن که فردوسي در اشاره­هايش به زرتشت و دين زرتشتي احترام و بزرگداشتي بيش از دين اسلام را رعايت کرده، و جز يکي دو بيتِ پراکنده، همه جا از دين بهي و مزدايي با احترام ياد کرده است. دوم آن که در کل اشاره­هايش به دين زرتشتي بسيار بسيار بيش از عناصر اسلامي است. چنان که اوستا را حدود 20 بار و مفهوم دين بهي را نزديک به 200 بار به کار برده است. همچنين دريغي که در جريان روايتِ حمله­ي اعراب به ايران در گفتار حکيم طوس موج مي­زند، تنها به جنبه­ي ملي انقراض ساسانيان مربوط نمي­شود و تا حدودي جنبه­هاي ديني و اخلاقي چيرگي تازيان را هم در بر مي­گيرد.

          با اين وجود، در شاهنامه عناصري هم وجود دارد که به زرتشتي نبودنِ فردوسي دلالت مي­کنند.

مهمترين و برجسته­ترين جنبه­ي اين ماجرا، آن است که فردوسي در اثر سترگ خود، تنها يک بخشِ زايش و رسالت زرتشت را خود نسروده و به جاي روايت کردنِ آن از هزار بيتِ دقيقي بهره برده است. يعني فردوسي در برخورد با داستان زرتشت، به شکلي غيرمنتظره رفتار کرده است. در آن زمان و قبل و بعد از آن، و در نزد فردوسي و شاعران ديگر، اين که کسي اثري را بيافريند و فصلي از آن را ناگفته بگذارد و اثري از شاعري ديگر را عينا در آن نقل کند، امري نامتعارف و غيرعادي جلوه مي­کرده است. البته پس از فردوسي برخي دست به چنين کاري زدند و مثلا شاعراني که پس از او شاخه­هايي از اساطير شاهنامه­اي را شرح و بسط مي­دادند، روايت رستم و اسفنديار را عينا از شاهنامه برداشتند و در اثر خويش نقل کردند. اما اين کار تا پيش از فردوسي سابقه نداشته و بعد از او هم تنها به صورت تقليد از او انجام مي­شده و نامعمول تلقي مي­شده است.

          فردوسي اينکار غيرمعمول را، به شکلي ويژه انجام داده. نخست آن که حق مولف را کاملا رعايت کرده، و به پيشگام بودنِ دقيقي در سرودن شاهنامه، و گفتگوي خودش با او، و تاثير تشويقهاي او در سروده شدن شاهنامه، و اين که دقيقي پس از مرگ به رويايش آمده و او را به اين کار فرا خوانده، با دقت سخن گفته است. فردوسي در ابتداي شاهنامه مي­گويد:

جواني بيامد گشاده زبان

 

سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعر آرم اين نامه را گفت من

 

ازو شادمان شد دل انجمن

جوانيش را خوي بد يار بود

 

ابا بد هميشه به پيکار بود

برو تاختن کرد ناگاه مرگ

 

نهادش به سر بر يکي تيره ترگ

بدان خوي بد جان شيرين بداد

 

نبد از جوانيش يک روز شاد

يکايک ازو بخت برگشته شد

 

به دست يکي بنده بر کشته شد

برفت او و اين نامه ناگفته ماند

 

چنان بخت بيدار او خفته ماند

الهي عفو کن گناه ورا

 

بيفزاي در حشر جاه ورا

به اين ترتيب، فردوسي آشکارا براي دقيقي حق تقدم قايل است و او را –گذشته از خوي بدش، که غلامبارگي بوده و در نهايت منتهي به قتلش شده- به نيکورفتاري و خردمندي مي­ستايد. ناگفته نماند که در اين بخش بيت آخري، هم به دليل وزن سستش، و هم به خاطر حضور واژگاني مانند الهي، عفو، و حشر که در ساير بخشهاي شاهنامه به کار نرفته­اند، بايد الحاقي باشد و احتمالا توسط کسي به متن اصلي افزوده شده که به دليلي – حدسِ روانشناسانه شريک بودن در گناه دقيقي، و نه دين اوست!- با او احساس همدلي مي­کرده و به آمرزيده شدنش اميد داشته.

فردوسي بعدها، وقتي مي­خواهد داستانِ گشتاسپ -يعني بخش سروده شده توسط دقيقي را نقل کند، مي­گويد:

چنان ديد گوينده يک شب به خواب

 

که يک جام مي داشتي چون گلاب

دقيقي ز جايي پديد آمدي

 

بران جام مي داستانها زدي

به فردوسي آواز دادي که مي

 

مخور جز بر آيين کاوس کي

که شاهي ز گيتي گزيدي که بخت

 

بدو نازد و لشگر و تاج و تخت