
1ـ اشاره:
مبدا پيدايش آنچه امروز آن را «هويت ملي ايران» ميناميم، محل بحث و اختلاف نظرهاي فراوان است. گروهي با استناد به تاريخ و فرهنگ ايران، اين هويت را هويتي كهن و باستاني بهشمار ميآورند. و گروهي ديگر اصرار دارند كه اصولاً هويت ايراني ـ از آنجا كه هويت ملي داراي ويژگيهاي نوین است ـ الزاماً پديدهاي مدرن ميباشد و هيچ هويت فراقومي و يا فراشهري در ادوار گذشته وجود نداشته و هويت ملي – تنها با ويژگيهاي مدرن – در دوران معاصر ابتدا در اروپا و سپس در ساير نقاط جهان شكل گرفته و حتي برخي نيز تا آنجا پيش رفتند كه اصولا هويت ملي را پديدهاي ذهني و كاملاً ساختگي به حساب ميآورند.
در كشور ما به علت وجود ميراث غيرقابل انكار فرهنگي و تاريخي، غلبه با گروه اول است كه بر وجود «هويت ايراني» از دوران باستان تاكيد داشته و در عين حال تاثيرپذيري اين هويت از مدرنيته و تبديل آن به پديده مدرن «هويت ملي ايران» را منكر نميشوند.
اصولاً حتي اگر بپذيريم پديده «هويت يابي سرزمینی» در جوامع اروپايي پديدهاي مدرن يا ساختگي است، اين امر را نميتوان به ملل كهني همچون ايرانيان، يونانيان و چينيان تعميم داد. زيرا اين تمدنها از ابتدا بر جدايي خود و ديگران تاكيد داشتند. چنانكه يونانيان غير يونانيان را بربر و ايرانيان غير ايرانيان را انيران ميناميدند و ديوار بزرگ چین نیز نمادی است از جدایی چينيان از دیگران.
من در این پژوهش با استفاده از داده های تاریخی، تلاشی را در جهت اثبات فرضیه دیرپایی "هویت ایرانی" پی خواهم گرفت. زیرا گمان دارم که تاریخ پر فراز و نشیب ما خود می تواند بهترین گواه در جهت نمایاندن حقیقت این سرزمین باشد.
2ـ تشكيل دولت پارسها: اولين گام
هگل تاكيد ميكند كه افرادي كه در تاريخ جهان با آنها سروكار داريم ملّتها هستند. يعني كليتهايي كه دولتند و اصطلاحات «دولت»و «روح ملي» را كمابيش هم رديف به كار ميبرد. زيرا مراد وي از دولت چيزي بسيار بيشتر از معناي قضايي آنست. مقصود او از دولت در اين زمينه آن كليتي است كه در اعضاي خود و از راه آنها ميزيد و به روح و فرهنگ يك قوم يا ملّت شكل مشخص ميبخشد. اما دليل مهمي كه هگل تاكيد ميكند كه تاريخ جهاني با دولتها سروكار دارد آنست كه به نظر وي يك روح ملي تنها در دولت و از راه آنست كه براي خود ميزيد. (يعني به خود آگاه است)1
هگل در فلسفه تاريخ خود ميگويد كه ايرانيان نخستين قوم تاريخي هستند؛ ايرانيان نخستين امپراتوري از ميان رفتۀ تاريخ هستند. در حالي كه چين و هند در وضعيتي ثابت ماندهاند و تا زمان ما همچنان به شيوۀ طبيعي و گياهي زيستهاند. تنها ايران ميدان رويدادها و دگرگونيها بوده كه در وضع راستين تاريخي حكايت دارد.2 هگل معتقد است كه از ديدگاه سياسي، ايران زادگاه نخستين امپراتوري راستين و حكومتي كامل است كه از عناصري ناهمگن [بي گمان به معناي نسبي] فراهم ميآيد. در اينجا نژادي يگانه، مردمان بسياري را دربر ميگيرد.3
همانطور كه مي دانيم اقوام پارس، پارت و ماد از پايهگذاران اصلي كشور ايران بودهاند. اما قوم حاكم در دوران هخامنشيان، قوم پارس بوده. چنانكه كتيبههاي «داريوش بزرگ» دال بر نوعي حاکمیت قوم پارس بر ساير اقوام است. اما همانطور كه ميدانيم حكومت هخامنشيان مبتنی بر مدارا و احترام به دیگر اقوام بوده است. چنانكه هگل ميگويد:
«[مردمان مغلوب] فرديت خود را در پرتو حاكميت يگانه [حكومت پارسها] نگه ميدارند و از اين رو امپراتوري ايران روزگاري درخشان و دراز را پشتسر گذاشته و شيوه پيوستگي بخشهاي آن چنان است كه با مفهوم كشور يا دولت، بيشتر از امپراتوريهاي ديگر مطابقت دارد»4
اما آنچه كه مسلم است اين است كه قرابت و پيوستگي قوم پارس با اقوام خويشاوند و همسايهاي همچون مادها و پارتيان به مراتب بيش از اقوام دورـ دستي چون مصريان و يونانيهاي آسياي صغير بوده. چنانكه آملي كورت ميگويد: «[پيش از تشكيل امپراتوري هخامنشيان] قلمرو پارس نزديك و همسايه مادها بود (و حتي براي مدتي كوتاه پارسها تابع مادها بودند) زبان هر دو قوم خويشاوندي و نزديكي داشت كه از عناصر اصلي فرهنگ آنها محسوب ميشد و سرزمين ماد از آن پس هميشه به عنوان منطقه اصلي امپراتوري پارس به شمار ميرفت اما اين كه اين امر را بايد حاصل نفوذ سازنده و تعيينكننده دولتي توسعه يافته [هخامنشيان] تلقي كرد يا بازتاب ساده نزديكي جغرافيايي و همزباني دو فرهنگ همچنان مسأله لاينحل و قابل بحثي باقي مانده است»5پاسخ اين پرسش هر كدام از دو فرضيه بالا باشد، همنژادي و در نتيجه همفرهنگي اقوام پارس و ماد را ميتوان از علل اصلي اين امر بهشمار آورد. چنانكه پيرنيا اشاره ميكند: «آريانهاي ايراني وقتي كه به ايران آمدند به چند قوم تقسيم شده و هر كدام مملكتي را اشغال نمودند و به شكل ملوكالطوايفي مدتها زندگاني كرده و فقط وقتي كه خطري متوجه آنها ميشده، متحد ميگرديدند. از اقوام مذكور سه قوم پارس، ماد و پارت قويتر و برجستهتر از سايرين بودند و هر كدام به نوبه خود در تمام فلات ايران حكومت كردند. زبان و عادات و اخلاق اين سه قوم خيلي به هم نزديك و همه تقريباً داراي يك نوع ترتيبات اجتماعي بودهاند و در نزد همه آنها زندگاني اجتماعي روي دو اصل قرار گرفته بود.يكي حفظ خانواده و ديگر مالكيت خصوصي»6
علاوه بر اينها بنابه روايت اوستا اقوام فوقالذكر قبل از ورود به فلات ايران در ناحيهاي به نام ائريانا وئجا Aeryana Vaeja (ايرانويج) سكونت داشتند كه بيشتر خاورشناسان اين سرزمين را در خاور ايران و برخي در خوارزم قديم دانستهاند. در حدود 1400 سال پيش از زايش مسيح (برخي از خاورشناسان، تاريخ اين مهاجرت را پيشتر از اين ميدانند) بنابه دلائلي نامعلوم آريایی هاي ايراني از هم نژادان خود جدا گشته و راه فلات ايران را در پيش گرفتند.7 مشهور است كه آرياييها اين فلات را آريانام (سرزمين آريايي) Aryanam ناميدند و اين نام به تدريج به اِران (eran) و سپس به ايران (Iran) تبديل گشت.8 پس ميتوانيم اقوام آريان ايراني را اقوامي برادر و متحد به شمار آوريم كه در زمان هخامنشيان در گوشه و كنار سرزمين آريانا ميزيسته و از دوران هخامنشيان سازمان واحد سياسي (كه در دوران ماد و پيش از آن فاقدش بودند) برخوردار گشتند. حال اين سازمان واحد سياسي آنقدر قدرت يافت كه تمامي باخترميانه را نيز تحت سيطرۀ خود درآورد ولي «روح ملي» اين «دولت» ابتدا متعلق به پارسيان و سپس ساير اقوام آريايي فلات ايران بود. گواه اين مدعا ادامه راه پارسيان توسط مادها و پارتها است چنانكه «خشتترپي» (والي) كه در ماد كوچك از طرف دولت هخامنشي حكومت ميكرد آتروپات Atropat نام داشت كه به معني آذر بُد (نشانه آذر) است. وي در آخرين جنگ داريوش سوم در گوگامل Gougameles از سرداران او بود. پس از شكست داريوش مطيع و طرفدار اسكندر شد و به فرمانروايي ماد كوچك (آذربايجان) ابقا گشت. پس از مرگ اسكند در تقسيم فتوحات وي ماد كوچك بنا به موافقت پرديكاس نايب السلطنه در سهم آتروپات باقي ماند. اين بقاي طولاني آتروپات در ماد كوچك اقتدار او را بيفزود و از آن پس آن ناحيه را به نام او آتروپاتن Atropatene (آذربايگان بعدي و آذربايجان امروز) ناميدند. پس از آتروپات دودمان او در آنجا باقي ماندند و به مرور اين كشور دولتي شد كه اسماً جزء دولت سلوكي به شمار ميرفت ولي در معني مستقل بود چون يونانيان در آن رسوخي نداشتند. آتروپاتن از لحاظ وجود طايفه مغان در آنجا پناهگاه آيين زرتشت و تكيهگاه ايرانيگري در برابر يونانيگري گرديد.9 و يا اشكانيان براي اينكه خاندان خود را محبوب مردم ايران سازند خود را از نسل هخامنشيان ميشمردند و ميگفتند كه فري ياپيت Phriapites پدر ارشك و تيرداد (اشك اول و دوم) از اعقاب اردشير دوم هخامنشي بوده10 (اين ادعا در حالي مطرح ميگشته كه اين دو روساي قوم پارت بودهاند) ملاحظه ميشود كه پس از نزديك به يك سده استيلاي يونانيان بر ايران (330 تا 247 پيش از زايش مسيح) كماكان اتحاد اقوام آريايي ايراني (آنچه يونانيان خود غالباً از آن محروم بودند) به قوت خود باقي بود. اما سلسله اشكانيان هرگز نتوانست – مانند سلف خود هخامنشيان ـ يك سازمان سياسي واحد را بهوجود آورد.
دياكونوف راجع به علل پيروزي اشكانيان مينويسد:
«در حدود سال 160 پيش از زايش مسيح [دوران سلطنت اشك ششم مهرداد اول] بخش اعظم ساتراپ نشينهاي شرقي به كلي از دست سلوكيان به در رفته و به دولتهاي كوچك تقسيم شده بود. نيرويي كه اين پادشاهيها و امارتهاي كوچك و پراكنده را متحد و يكپارچه كرد. همانا پارتها بودند كه در عهد «ميتريدات اول» ( در حدود سال 155 پيش از زايش مسيح) سرزمين ماد را تصرف كردند. تصرف ماد راه را براي تصرف بينالنهرين به روي پارتها گشود. بنابر اطلاعات موجود در برخي موارد، مردم محلي، مقدم پارتها را با شادي و درود پذيرا گشتند. از جمله مادها كه از بهرهكشي سلوكيه رنج ميبردند و از اقامت لشگريان آن دولت در سرزمين خويش سخت ناراحت و عصباني بودند، جانب پارتها را كه از لحاظ زبان و نژاد به ايشان نزديك بودند، گرفتند. در ايامي كه قواي آنتيوكوس در دهات پراكنده بود، مادها به صورت متشكل و متحد در تمام نقاط مسكوني و دهكدههايي كه مقر پادگانهاي نظامي بود علم طغيان برافراشته و به ياري پارتيان آنتيوكوس را مقتول و ارتش سلوكيه را تار و مار كردند... جنبش روزافزون ضد يوناني و گسترش و تقويت عناصر ملي اوج گرفت به تدريج نوشتههاي يوناني بر سكهها متروك شد و جاي آن را زبان پارتي ميگرفت و كتب مقدس زرتشتي، مدون و شريعت آن كيش، در حدود سده اول و دوم زايش ي منتظم گشته بود»11
«آ.آيمار» نيز مينويسد:
«پارتها يا از نژاد خالص ايراني و يا قومي ايراني مآب با زبان و آداب ايراني بوده و از آيين مزدايي پيروي ميكردهاند. آنها به عنوان اخلاف و كينخواهان پارسها قدم به ميدان نهاده و ايرانياني را كه پايبند آداب و رسوم ملي بودند به سوي خويش جلب نمودند. به علت نفوذ قشري و محدود آداب يوناني در ايران، اكثريت توده مردم كه دوستدار سنن ملي خويش بودند، به سوي پارتها گرايش پيدا كردند.»12
پارتيان – همانطور كه ذكر شد – موفق به تشكيل واحد متمركز سياسي نگشتند و علت اين امر را بيشتر بايد از متعصب نبودن و روحيه تساهل آنان دانست و نه ضعف دولتشان . زيرا دولتي كه توان مقاومت 300 ساله در برابر بزرگترين قدرت روز جهان (امپراتوري روم) را داشته بيشكـ در صورت تمايل – توان ايجاد تمركز سياسي را هم دارا بوده است. علاوه بر اين قوم پارت در اين مقطع از بُعد سياسي و نظامي بر ساير اقوام ايران مسلط بوده. اما اين وضعيت باعث بهوجود آمدن يك فرآيند ديالكتيك گشت. بدين صورت كه پارتها (تز) موجبات رشد و قدرتيابي ساير اقوام ايراني و از جمله پارسها (آنتيتز) را عليه خود فراهم كردند و اين وضعيت منجر به سقوط ايشان و تاسيس حكومتي با ويژگيهاي نوين يعني ساسانيان (سنتز) گشت. راوندي در تاريخ اجتماعي ايران بهخوبي به اين موضوع اشاره كرده و مينويسد: «حكومت پانصد ساله قبايل صحرانورد و چادرنشين پارت، به طور مستقيم كمكي به رشد تمدن و فرهنگ اقوام تابعه آنها ننمود، ولي مقاومت پارتيان در مقابل حملات قبايل وحشي خاور و پايداري آنان در برابر سياست تجاوزكار رُم و طرد سلوكيان از سراسر ايران، بهطور غيرمستقيم به رشد سياسي و اجتماعي ايران كمك كرد و زمينه را براي موفقيتهاي بعدي در عصر ساسانيان فراهم نمود.پارتيان بعد از تصرف هر استاني اداره آن را به والي محلي ميسپردند و مادامي كه والي محلي در پرداخت ماليات و اجراي دستورهاي آنان تعلل و تسامحي نشان نميداد، در مقام خود باقي بود. با اين حال تحمل پيروزي ايرانيان شمالي يعني پارتيان اشكاني براي ايرانيان جنوبي كه وارث تمدني كهنسال بودند، دشوار بود.» 13
3ـ تاسيس شاهنشاهي ساسانيان(226 زايش مسيح) : آغازي دوباره
اردشير بابكان مؤسس سلسله ساسانيان نظم نويني را بر ايران حاكم كرد كه داراي دو ويژگي مهم بود:
1) ايجاد تمركز قوا [تمركز سياسي – نظامي]
2) ايجاد دين رسمي 14
رسميت يافتن و گسترش دين زرتشتي نيز خود دو پيامد عمده داشت. پيامد اول جنبه آسماني مقام پادشاهي – كه از ديرباز در ايران وجود داشت ولي در دوره اشكانيان به علت تساهل مذهبي ايشان كمرنگ گشته بودـ احياء گشت. اين تقدس همان «فره ايزدي» مقام سلطنت بود. فردوسي از زبان اردشير بابكان به بهترين نحو كاركرد رسمي شدن دين زرتشت را بيان ميكند:
چو بر دين كند شهريار آفرين برادر شود پادشاهي و دين
رسميت يافتن كيش زرتشتي كه از ديرباز در ايران آيين فراگير شده بود، نقش مهمي در مشروعيتيابي ساسانيان ايفا كرد. اما پيامد دوم تحكيم و تكوين ايرانيت و رواج قوميت ايراني به جاي قوميت پارت و پارس و ماد بود. اين امر، هم دستاورد مركزيت حكومت و هم دستاورد رواج كيش زرتشتي بود. به قول كريستين سن اگر عمل نخستين (تمركز قوا) را بازگشت به سنتهاي زمان داريوشكبير بشماريم، عمل دوم را حقاً بايد از مبتكرات ساسانيان بدانيم.15 اهميت اين ابتكار در آنجاست كه ماهيت ايراني كيش زرتشتي نقشي بسزا در تحكيم پايههاي ايرانيت ايفا كرد. اما تشكيلات نوين دولت شاهنشاهي ساساني نيز به سمت اتحاد هرچه تمامتر اقوام ايراني پيش ميرفت. به طور مثال در حالي كه شاهزادگان و درباريان و بلندپايگاني بيشمار از پارسها – چه از خاندان شاهي و چه غير آن – بودند، هفت خاندان ممتاز پارتي بيشتر سمتهاي لشگري و كشوري را برعهده داشتند.در اين دوره موبدان (روحانيون) كه در صدر طبقات عاليه جاي داشتند،16 بهطور موروثي از مادها بودند.17 براي اخذ ماليات و كسب درآمدهاي مالي براي دولت يك نفر «واستريوشان سالار» منصوب ميگشت كه كار وصول خراج از تمام نواحي كشور را راساً برعهده داشت.18 ارتش منظم و نويني نيز ايجاد گشت كه فرماندهي كل آن با «ايران سپاهبد» نامي بود19 دبيران و ساير كارگزاران حكومتي نيز دیوانسالاری منسجمي را پايهگذاري كرده بودند كه دارای ماهیتی تمركزگرا بود. كشور ايران نيز در آن زمان با نام ايرانشتر (ايرانشهر) خوانده شد (شتر يا شهر در زبان پهلوي به معناي كشور و ايرانشتر يا ايرانشهر به معناي كشور ايران بوده است.)20
در نهايت بعد از چهار قرن بناي جامعه ساساني ـ عليرغم وجود مشروعيت گسترده ـ از درون فرو پاشيد. جنگهاي 27 ساله و توجيهناپذير خسروپرويز با روم شرقي ماشين نظامي ساساني را فرسوده كرد و با مرگ تراژيك وي خلاء قدرت آشكاري پديد آمد. پس از مرگ وی فرزندش شیرویه به پادشاهی رسید. او که تخت شاهی را با قتل پدر به دست آورده بود، در اقدام بی سابقه دیگری در تاریخ باستانی ایران اقدام به قتل عام گسترده شاهزادگان و بزرگان ساسانی نمود تا جایی که ایشان را به قیام بر علیه خود واداشت. از این زمان جنگ قدرتی چندین ساله میان شاهزادگان و پشتیبانانشان با یکدیگر آغاز گردید. سرانجام يزدگرد سوم به پادشاهی نشست. وی كه هر روز تنهاتر از روز قبل ميشد در بدترين شرايط با هجوم اعراب مسلمان ـ كه در ابتدا چندان جدي تلقي نميشدند ـ مواجه گشت و تضادهاي دروني جامعه ايران مانع از آن شد كه يزدگرد بتواند در مقابل اعراب تازهنفس تاب بياورد و با مرگ غمانگيز وي در مرو به سال 652 زايش مسيح ( برابر با سال 31 هـ .ق) تومار سلسله ساساني درهم پيچيده گشت و با پايان يك دوره نسبتاً طولاني، فصلي نو در تاريخ ايران آغاز گرديد كه در اين دوره پرفراز و نشيب هم هويت ايراني همچنان به حيات و تداوم خود ادامه داد.
4ـ ورود اعراب به ايران: مقاومت شكننده
در قبال حمله اعراب مسلمان، دو واكنش متفاوت از جانب مردم ايران بروز كرد. يكي واكنش مردمان نواحي باختري كشور كه تا آخرين نفس مقاومت كردند و ديگري واكنش اهالي سرزمينهاي خاوري كشور بود كه با توجه به شكست همه جانبه همميهنانشان و فروپاشي دستگاه سياسي– نظامي كشور و در نهايت مرگ يزدگرد سوم ـ آخرين شهريار ساساني – هرگونه مقاومتي را بيهوده تلقي كرده و تسليم ميشدند. روند دوم در واقع از شكست ايرانيان در جنگ نهاوند آغاز شد و با رسيدن اعراب به حدود خراسان تقريباً مقاومتي در برابر آنان صورت نگرفت. طبرستان و ديلم هم بهعلت صعبالعبور بودن سلسله جبال البرز براي اعراب بيابانگرد تقريباً دو سده از تعرض آنها مصون بود.23 اما كماكان شورشهايي در گوشه و كنار كشور برضد اعراب صورت ميگرفت كه با شدت هر چه تمامتر سركوب ميشد. پس از كشته شدن يزدگرد نواحي پارس، كانون شورشهاي ايرانيان در برابر اشغالگران عرب بود، اما پس از سركوبي خونين اين شورشها كانون قيامهاي پراكنده به سمت خاور كشيده شد. تا جاييكه برخي از شهرهاي خراسان نيز كه با مسالمت تسليم گشته بودند در فرصتهاي مناسب قيام ميكردند. اما با استقرار و تحكيم پايههاي قدرت بنياميه، اين مقاومتهاي پراكنده هم سركوب و خاموش شد و سكوت سنگيني بر ايران حكمفرما گرديد. از همين زمان مسلمان شدن تدريجي مردم ايران نيز آغاز گشت. (روندي كه حدود پنج سده ادامه داشت.) مسلمانان اوليه ايراني شامل دو گروه عمده ميشدند:
1- اسيران جنگي سابق يا موالي كه در خدمت اعراب تازه به دوران رسيده قرار ميگرفتند.
2- برخي از اشراف و نجباي عهد ساساني كه در صدد وفق دادن هرچه بيشتر خود با شرايط جديد بودند.
موالي آن دسته از اسيران سرزمينهاي فتح شده بودند كه به دين اسلام وارد گشته و توسط ارباب عرب مسلمان خود آزاد ميگشتند.24 موالي در واقع گروهی بودند كه ميان افراد آزاد و برده قرار می گرفتند. رفته رفته موالي (اسيران آزاد شده) مبدل به يك گروه پرشمار (و در عين حال متخصص) در جامعه اسلامي شدند اما ساختار قبيلهاي جامعه اعراب حاضر به اعطاي حقوق انساني اين افراد به آنها نشد. به طوريكه موالي عموماً محروم از حقوق حقه اجتماعي خويش بودند. همين امر سبب شد كه موالي به عنوان نيروي عمده جنبشهاي مخالف بنياميه درآيند. براي نمونه در قيام مختار بن ابوعبيده ثقفي – كه به خونخواهي امامحسين در كوفه قيام كرد (سال 65 هـ .ق) نزديك 20 هزار نفر از موالي كوفه به وي پيوستند. مختار نيز موالي را بر اسب نشاند و از غنائم جنگي سهمي براي آنان در نظر گرفت. اين تدبير مختار چنان تاثيري در بين موالي برجاي گذاشت كه پس از چندي عده موالي در سپاه مختار چندين برابر تازيان گشت.25و همين امر باعث رويگرداني اعراب خودپسند و تازه به دوران رسيده، از مختار گرديد. موالي در ساير قيامهايي كه عليه امويان صورت گرفت (مانند قيام زيدبن علي و يا جنبشهاي خوارج) نيز شركت كردند.26 تا اينكه سرانجام مردي خراساني از موالي به ياري همميهنان خويش ضربت نهايي را بر سر بنياميه نواخت. ابومسلم خراساني به ياري مسلمانان و زرتشتيان «ايراني» تومار دستگاه بنياميه را درهم پيچيد.
اما اشراف ايراني حكايت ديگري داشتند. اينان كه در زمره اهل ذمه (غير مسلماناني كه در سرزمينهاي متعلق به مسلمين زندگي ميكردند) به شمار ميآمدند، مانند موالي از مشكل عمدهاي رنج ميبردند و آن پرداخت خراج بود. البته اهل ذمه علاوه بر خراج موظف به پرداخت جزيه نيز بودند و اين امر براي نجباي ايراني پديده تازه و غير قابل تحملي بود. زيرا در عهد ساساني نجبا، بزرگان، سربازان، روحانيون، دبيران و ساير اشخاصي كه در خدمت شاه بودند از پرداخت «ماليات سرشماري»ـ ماليات عهد ساساني ـ معاف بودند. اما ساير مردمان شهري و روستائيان ماليات ميپرداختند.27پرداخت جزيه براي دهقانان و بزرگان بسيار دشوار مينمود و تا حدي نشانه خفت و ذلت بهنظر ميرسيد بنابراين به گفته دكتر زرينكوب بزرگان ايراني براي رهايي از پرداخت جزيه، اسلام ميآوردند در صورتي كه اقشار پايينتر كه پيش از اسلام نيز «ماليات سرشماري» ميپرداختند، پرداخت جزيه را كاري دشوار نديده و با پرداخت آن همچنان در دين پدران خويش باقي ميماندند.28
5ـ روي كارآمدن عباسيان: اوجگيري نهضت شعوبيه
همانطور كه پيش از اين گفته شد، ايرانيان به رهبري ابومسلم خراساني، دستگاه ظلم و ستم اموي را منهدم كردند. كاركرد سياسي اتحاد با بنيهاشم ـ خاندان پيامبرـ در برابر خاندان فاسد بنياميه در ميان تودههاي عرب، از علت اصلی مراجعه ابومسلم و ايرانيان به اين خاندان بود. پس از امتناع امام جعفر صادق از همراهي با ابومسلم و ايرانيان، وي به سراغ بنيعباس و رئيس اين خاندان ابولعباس سفاح (اولين خليفه عباسي) رفت. وي با همراه كردن جمع كثيري از ايرانيان، با نيروي تدبير و قدرت شمشير، دولت بنياميه را در سال 132هـ. .ق سرنگون كرد.29 با سقوط امويان، موالي ايراني وارد دستگاه حكومتي خلافت اسلامي گشتند و مناصب مهم كشوري و لشگري را تصاحب نمودند.30 حتي وقتي كه در زمان امين عباسي، عربها درصدد استقرار عربگرايي دوران بنياميه برآمدند، ايرانيان به ياري برادر خليفه، مامون (كه از مادري ايراني بود) شتافته و وي با كمك آنها ـ از جمله طاهرابنحسين (يا طاهر ذواليمينين) و فضلبنسهل ـ بر برادرش فائق آمد و بدين ترتيب حضور ايرانيان در دستگاه خلافت عباسي تداوم يافت. مهمترين خاندان ايراني حاضر در دستگاه حكومتي عباسي، خاندان برامكه بودند كه به تعميق و گسترش نفوذ ايرانيان در دستگاه خلافت كمكهاي شاياني كردند.31
در اين زمان موقعيت مناسبي براي اوج گيري جنبش نوپاي شعوبيه فراهم شد. شعوبيان گروهي از مردم ايران بودند كه در برابر نژادپرستي و استيلاي عربها در ابعاد مختلف ايستادگي ميكردند.32 ريشه واژه شعوبيه از آيه « ... و جعلناكم شعوباً و قبائل لِتعارَفوا...» (دقيقاً از كلمه شعوباً) گرفته شد بود. شعوبيان با استناد به اين آيه در مقابل تفاخر عرب موضعگيري ميكردند و تا جايي پيش رفتند كه بر برتري خود بر عربها تاكيد نمودند. شعوبيان در چهار بُعد، ادبيات عرب، علمي ـ فرهنگي، سياسي و ادبيات پارسي به منازعه مستقيم و غير مستقيم با اعراب پرداختند.
نهضت شعوبيه با شعراي تازيگوي ايراني در اواخر عهد اموي آغاز گشت. باني و قائد اين راه اسماعيل بنيَسار نسائي (متوفي به سال 110 هـ.ق) بود. وي شعرهاي فراواني در مدح ايران و ايرانيان و شاهان ساساني و همچنين در مذمت اعراب سرود و خواندن اين اشعار در حضور هشامبنعبدالملك خليفه اموي سبب تبعيد وي به حجاز گشت. پس از او بشاربنبرد طخارستاني، ابونواس حكمي، ابولعتاهيه، ابانبنعبدالحميد لاحقي، عبدالسلامبنغبان (ديك الجن)، اسحاقبنحسن خريمي سُغدي، ابراهيمبنممشاد اصفهاني و ابوالحسن مهيار ديلمي همگي از شاعران ايراني تازيسرا بودهاند كه راه اسماعيلبنيسار را ادامه داده و وارد جرگه شعوبيان شدند و به تفضيل و تكريم تبار ايراني خود پرداخته و حتيالمقدور در تحقير اعراب كوشيدند.33
و اما بُعد علميـ فرهنگي نهضت شعوبيه نيز توسط ايرانياني كه در زمينههاي علمي، فرهنگي و فقهي دست به تاليفات و ترجمههايي زدند، (نهضت ترجمه) آغاز گشت. البته اگرچه ظاهراً اين افراد در انتقال معاني علمي به جامعه اسلامي فعاليت ميكردند اما گرايشهاي شعوبي در ميان آنها مشهود بود و برخي همچون «روزبه ابن مقفع» جان خود را بر سر اين افكار گذاشتند. مشهورترين چهرههاي اين جريان نيز ابومحمد عبدالله مقفع يا ابنمقفع (روزبه پسر ذاذويه)، ابوعبيده معمربنمثني، هيثمبنعِدَي، ابوعثمان سعيدبنحميد بختگان، سهلبنهارون دشت ميشاني و علان شعوبي بودند.34
اما بُعد سياسي شعوبيه داراي چهار مرحله بود: مرحله نخست (اواسط قرن دوم ه.ق) قيامهايي بود كه به خونخواهي ابومسلم در خراسان صورت گرفت. غالب اين قيامها مانند قيام استادسيس، سنباد مغ و اسحاق ترك، اتحادي از ايرانيان مسلمان و زردشتي و مزدكي بود. ولي قيام هاشمابن عطا ملقب به ابنمقنع (نقابدار) مذهب جديدي را عرضه ميكرد. مرحله دوم قيامهاي «خرميه» بود. خرميه در واقع همان مزدكيان بودند كه مفاهيم جديدي را وارد كيش خود نموده بودند. قيام بيست ساله «بابك خرمدين» در آذربايجان (اوائل قرن سوم هـ .ق) طوفندهترين و شجاعانهترين نهضت ايرانيان بود. بابك براي كسب محبوبيت هرچه بيشتر، نسب خود را به مطهربنفاطمه نوه دختري ابومسلم ميرساند. (ملاحظه ميشود كه ارادت به ابومسلم در جايجاي ايران از خراسان تا آذربايجان فراگير بود ولي در جنبشهايي كه در همين زمان در ساير بلاد اسلامي رخ ميداد اثري از خونخواهان ابومسلم نبود.) پس از سركوبي قيام بابك ـ با خدعه و نيرنگ خيدربنكيكاووس ملقب به افشين و در پي خيانت پادشاه ارمنستان ـ بلافاصله مازيار پسر كارن اسپهبد مازندران قيام كرد و نهضت سرخ عَلمان مازندران شكلگرفت. اما قيام مازيار و سرخ عَلمانِ مازندران نيز بهزودي توسط اعراب و طاهريان خراسان سركوب گشت و بدين ترتيب شاخه غير اسلامي شعوبيه براي هميشه خاموش گشت.35
مرحلۀ سوم را نيز حكومتهاي ايرانيِ سني مذهبي كه اسماً تحت سيطرۀ خلافت بغداد قرار داشتند ولي درواقع در قلمرو خود از خود مختاري برخوردار بودند را شامل ميشود. طاهريان، صفاريان (پس از عمروليث) و سامانيان از اين قسماند كه در اين ميان سامانيان خدمات بس گرانبهايي به رشد و اعتلاي فرهنگ و ادب فارسي كردند. و مرحلۀ آخر، سلسلههاي مسلمان و در عين حال ضدخلافت (شيعي) و ايرانگراي ايراني بودند. يعقوب ليث صفاري (اواسط قرن سوم هـ .ق) آغازگر اين راه بود. وي رويگر زادهاي از اهالي سيستان و از عَياران آن خطه بود. او پس از تصرف نقاط خاوري، مركزي، جنوبي و جنوب غربي ايران، تا به نزديكي بغداد پيش آمد. اما در اثر بيماري و برهم خوردن نظم اردويش (در اثر حيلت مَيسره سردار خليفه و طغيان رود دجله و نهايتاً آتشسوزي) مجبور به عقبنشيني تا گنديشاهپور (اهواز) شد. يعقوب ظاهراً تمايل به پيروي از مذهب تشيع داشته،36 غير از آن هم اعتباري براي خليفه قائل نبوده است. با مرگ يعقوب برادرش عمروليث نتوانست بر مشكلات حكومت خود فائق آيد و در نهايت حكومت صفاريان محدود به خطه سيستان گشت. مرداويچ زياري هم در قرن چهارم از ديلمستان (گيلان) بهپاي خاست. وي نيز تا اصفهان پيش آمد و در آنجا مراسم باستاني ايران (جشن سده) را برپا كرد و تاجي به سبك شاهنشاهان ساساني برسرگذاشت ولي سرانجام توسط غلامان ترك، كشته شد. برادر وي وشمگير نيز با موقعيتي مشابه عمروليث مواجه شد و سرانجام قلمروش به گرگان و نواحي اطرافش محدود گشت.37 اما تشكيل حكومت آلبويه نقطه اوج قدرتگيري ايرانيان در برابر اعراب بود. علي، حسن، حسين و احمد پسران بويه ماهيگير بودند كه در سپاه مرداويچ خدمت و به تدريج كسب قدرت كردند. اینها «با مرگ مرداويچ از فرصت استفاده كرده و لشگريان تابع خويش را از شيراز به اصفهان آورده و سپس حكومتشان در سرتا سر مغرب ايران مستقر کردند. ده سال بعد احمد برادر كوچكتر، عراق عرب و بغداد را نيز تصرف كرده و خليفه عباسي را از قدرت سياسي محروم و فقط مقام موهوم روحاني وي را [بنا به اقتضاي سياسي روز] حفظ كرد. درست است كه آلبويه پس از اين اقدام نيز با لقب «اميرالامرا» به نام خليفه عباسي حكومت ميكردند ولي خليفه عملاً از تمام امور دولتي بركنار شده بود... فقط كماكان نام خليفه بر سكهها ضرب ميشد و در مساجد هنگام ايراد خطبه، اول [نام او] برده ميشد و بعد از او نام اميرالامراي بويه. سراسر باختر و جنوب ايران جزو كشور آلبويه گرديد. نواحي خاور ايران نيز در دست سامانيان بود... دولت آلزيار در گرگان، به منزلۀ تابع و دست نشاندۀ سامانيان بود. بدين ترتيب تمام خاك ايران، ميان دو دولت بزرگ سامانيان و آلبويه تقسيم شدهبود. فقط آذربايجان با بخشهاي مجاور عراق عجم و گيلان امارت جداگانهاي بود كه متناوباً سلسلههاي ساجيان (عرب) و سالاريان (ديلمي) بر آن حكومت ميكردند.38 و بدين ترتيب سيادت مستقيم خلفا بر ايران پايان پذيرفت. اين حكومتها گرچه از انسجام و وحدت سياسي (مانند عهد ساسانيان) برخوردار نبودند، ولي همه از يك واحد فرهنگي استفاده كردند و آن (ايران پيش از اسلام) بود . استاد مسكوب در اين مورد ميگويد: «جالب توجه است كه همه اينها سعي ميكنند خودشان را به ايران پيش از اسلام برسانند. نسبنامه و شجره دروغ جعل ميكنند. سامانيان خود را به بهرام چوبين و از او به منوچهرـ پادشاه پيشدادي ـ ميبندند. نژاد احمدبنسهل از امراي بزرگ ساماني را به يزدگرد و ابومنصور عبدالرزاق [سپهسالار خراسان و گردآورنده شاهنامه] را به گيو گودرز ميرساندند. حتي صفاريانِ رويگرزاده را به انوشيروان و طاهريان را به رستم بستند و پسران بويه ماهيگير (آلبويه) مدعي فرزندي بهرامگور شدند... حتي غلامان و مهاجمان ترك هم نسبشان به يزدگرد ساساني ميرسيد [غزنويان]...»39
اما بعُد چهارم شعوبيه، عرصه ادبيات پارسي بود. دكتر صفا نويسنده تاريخ ادبيات ايراني مينويسد: «صفاريان با الزام شاعران به پارسيگويي و ايجاد شعر مدحي و درباري، و انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان درباري موجب استقلال ادبي ايران نيز گرديدند» 40 فيروز مشرقي و ابوسُليك گرگاني سرايش شعر پارسي را در دربار صفاريان آغاز كردند و در زمان سامانيان اين روند با رودكي آغازي دوباره يافت و اوج گرفت و پس از مدتي كه از رونق دوباره شعر پارسي گذشت، ترجمه آثاري كه از پهلوي به عربي درآمده بود به فارسي دري آغاز گرديد. و از اواخر قرن سوم هجري توجه به شاهنامه و شاهنامهنويسي آغاز ميشود. ابتدا ابومنصور عبدالرزاق شاهنامه ابومنصوري را گردآوري ميكند. سپس دقيقي شاهنامه منثور ابومنصوري را به نظم درآورده و پس از آن فردوسي شاهكار جاويدانش را به عرصه ادب ايران ارائه ميكند و در جايجاي آن عشق و علاقه خويش را به ميهنش ابراز ميكند:
چو ايران نباشد تن من مباد بدين بوم و بر زنده يك تن مباد
سراسر همه تن به كشتن دهيم از آن به كه كشور به دشمن دهيم
دريغا از ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود
6ـ هجوم تورانيان: آغاز دوره خاموشي
دكتر احمد اشرف درباره پيامدهاي ورود تورانيان به ايران مينويسد: «هجوم تورانيان به ايران، با غلبه سلجوقيان كه ايران زمين را در سده پنجم ه.ق به روي تورانيان گشودند، آغاز گرديد و با هجوم قبايل مغول در قرن ششم، ابعاد گسترده و تازهاي يافت و با ايلغار تيمورلنگ و تشكيل سلسلههاي آق قويونلو و قراقويونلو و سلطه قزلباشان تا قرن دهم ادامه پيدا كرد. بدينگونه با هجوم اين قبائل تركيب قومي و اجتماعي جامعه ايران به توازن تازهاي رسيد و جمعيت قبائل توراني ـ ايراني به حدود يك چهارم جمعيت كشور بالغ گرديد. به خاطر آنكه شيوه توليد و زندگي عشايري در فلات ايران، مستلزم تحرك و جابهجايي مكاني در مناطق صعبالعبور كوهستاني است، قبايل فاتح با اتكاي به سواره نظام پرتحرك خود تا اوايل سده كنوني تفوق نظامي خود را محفوظ داشتند و منبع اصلي تدارك نيروي نظامي و جنگي كشور را تشكيل دادند و بدين گونه سلطه سياسي و نظامي خود را بر جامعه ايراني و بر اجتماعات شهري و روستايي كشور به صور گوناگون تداوم بخشيدند... از نظر سياسي، حضور پرقدرت عشاير در جامعه و ادغام آنان در نظام سياسي، نوعي توازن ميان نهادهاي قدرت مركزي كه در ايران سابقهاي كهن داشت و نيروهاي عشايري پديد آورد... حضور عشاير نيرومند و سلطه آنان به اجتماعات شهري و روستايي و ايلي در منطقه نفوذشان مانعي اساسي براي تداوم سلطه كامل قدرت مركزي پديد آورد »41
در اين زمان ايرانيان از قدرت سياسي كاملاً محروم نشدند بلكه ديوانيان ايراني (مانند خواجه نظامالملك، خواجه نصيرالدين طوسي و ...) در راس مناصب كشوري و سياسي قرار گرفتند و اين تنها حكومت و مقامات لشگري بود كه ابتدا در اختيار تركان سلجوقي و سپس به تناوب تركان غز، تركان خوارزمشاهي، مغولان، تاتارها و نهايتاً تركمانان قرار گرفت. ايرانيان پس از چند سده موفق به حفظ دیوانسالاری ساساني شده بودند ديوانيان ايراني به همراه شعرا و عرفا با برجاي نهادن آثار مكتوب به زبان پارسي (در مقابل روحانيون كه بنابر اقتضاي ماهيت مذهبي کارشان از زبان عربی استفاده ميكردند) نقشي مهم در زنده ماندن، پويايي و حفظ اين زبان ايفا كردند.42
اما هنوز هم مهر ميهن در دل ايرانيان جاي داشت ولي «روح ملي» آنچنان ـ در اثر حملات مداوم ـ تضعيف و فرسوده گشته بودكه توانايي تشكيل «دولت» را نداشت. شهرهاي ايراني در زير سم اسبان قبائل مهاجم له ميشد. ولي هنوز هم نظاميگنجوي بود كه ميسرود:
همه عالم تن است و ايران دل نيست گوينده زين قياس خجل
چونكه ايران دل زمين باشد دل ز تن به بود، يقين باشد
اما از جانب ايرانيان خيزشهايي هم شكل ميگرفت كه اگرچه چهره و ماهيت مذهبي، شيعي و مساوات طلبانه داشت اما در واقع ميتوان آنها را نوعي مبارزه ايرانيان با اقوام تازه وارد دانست. نهضت اسماعيليه در ظاهر جریانی مذهبی است و در واقع پس از تشكيل خلافت فاطمي در مصر، اسماعيليان ايران (پس از انشعاب از قرمطيان) در حدود سده چهارم و پنجم هجري دست به تشكيل سازمانهاي مخفي زدند. سمت حملات اسماعيليان بهسوي دستگاه خلافت عباسي و تركان سني مذهب همپيمان با خليفه بود و اين دقيقاً در راستاي تقويت بنيه اجتماعي ايرانيان در برابر فشار خردكنندۀ مهاجمان بود. اما اين جنبش در ايران در حد يك سازمان مخفي كه از تاكتيك ترور استفاده ميكرد باقي ماند و از محدوده قلاع خود پا را فراتر ننهاد و سرانجام با يورش مغولان نابود شد. اما جنبشهاي شيعي سربداري را هم پس از حمله مغول شاهد هستيم. رويكرد اصلي اين جنبشها طرد مغولان و برابري و عدالت بود. نوك پيكان شورش سربداران متوجه اشرافيت خانه بهدوش «مغول ـ ترك» بود. پطروشفسكي در اينباره مينويسد: «در قيام سربداران، فئودالهاي كوچك ايراني نيز شركت جستند و هدفشان بركناري فرمانروايي فاتحان يعني بزرگان صحرانشين مغول و ترك بوده است»43
7ـ تشكيل شاهنشاهي صفوي: تولد دوباره
جنبه نژادي و قومي قيامهاي شيعي اسماعيلي و صفوي در شكلگيري، هدايت و استقرار اين قيامها به وضوح قابل مشاهده است. سرانجام نيز تشيع به يكي از اركان مهم تجديد حيات كشور ايران بدل گرديد. پروفسور كريستينسن تحولات متاثر از اقدام شاه اسماعيل در رسمي كردن مذهب تشيع را با نتايج عمل «اردشير بابكان» در رسميت بخشيدن به كيش زرتشتي يكسان ميداند.44 تشكيل حكومت شيعي صفوي در تفكيك ايران از ساير سرزمينهاي اسلامي نقش به سزايي را ايفا نمود خانم لمتون تولد «ملّت ايران» را متعلق به اين دوره دانسته و در اينباره مينويسد: «در دوران صفويان، ايران به صورت كشوري ملي در آمد كه داراي مرزهاي مشخصي بود و با پذيرش مذهب شيعه از همسايگان جدا ميگشت.»45
موارد مهمي چون استقرار نظام تمركزگراي پادشاهي، تبديل تشيع به آيين فراگیر ايرانيان و از همه مهمتر جذب تدريجي اقوام مهاجر (غالباً تركتبار) در فرهنگ و هويت ايراني ـ عليرغم گرايشهاي گريز از مركزي كه هر از گاهي از جانب ايشان بروز مينمود ـ به سرانجام رسيد و همه اين اقوام مبدل به بخش تفكيكناپذير ملّت ايران گرديدند و مذهب تشيع كه توسط صفويان ترويج يافته بود نقشي بهسزا در اين انسجام ملي ايفا كرد و اتحاد خللناپذيري ميان ايرانيان و اقوام مهاجر پديد آورد.
تاسيس سلسله صفوي منجر به تامين مجدد وحدت سرزميني ايران – كه با سقوط ساسانيان از ميان رفته بود- گرديد و وجه تمايز مهم اين وحدت سرزميني شكلگيري «دولت فراگیر» ايراني بود كه منبعث از «روح ملي» ايرانيان فرمانروايان اين دولت ايراني عنوان «شاهنشاه ايران » را برگزيده بودند.46
تیرداد بنکدار
پينوشتها:
1- كاپلستون فردريك؛ تاريخ فلسفه: جلد هفتم، از فيشته تا نيچه؛ ترجمه دكتر داريوش آشوري؛ بيجا؛ انتشارات سروش، بيتا، ص 219.
2- هگل گئورك ويلهلم فردريش؛ عقل در تاريخ: گزيدهاي درباره ايران؛ ترجمه دكتر حميد عنايت؛ تهران؛ انتشارات علمي دانشگاه صنعتي آريا مهر، چاپ اول، 2536، ص 301.
3و4- همان، ص 304.
5- كورت آمِلي؛ هخامنشيان؛ ترجمه فصل سيزدهم كتاب The Ancient Near – East؛ ترجمه مرتضي ثاقبفر؛ تهران: انتشارات ققنوس؛ چاپ دوم، اسفندماه 1379، صص 35و 34.
6- مشيرالدوله پيرنيا حسن؛ ايران باستان؛ تهران، انتشارات دنياي كتاب؛ چاپ اول1370، ص 59 (اين كتاب نسخه خلاصه شده ايران باستان و به انضمام تاريخ دوران سلطنت ساسانيان ميباشد.)
7- مشكور دكتر محمد جواد؛ ايران در عهد باستان: در تاريخ اقوام و پادشاهان پيش از اسلام؛ تهران: انتشارات اشرفي؛ چاپ ششم، 1369،ص 64.
8- موله ماريان ايران باستان؛ ترجمه ژاله آموزگار؛ تهران؛ انتشارات توس، چاپ پنجم، 1377، ص 27.
9- مشكور، دكتر محمد جواد، همان ، صص 313 و 312.
10- همان، ص 334.
11- دياكونوف؛ اشكانيان؛ ترجمه: كريم كشاورز؛ ص 47، (به نقل از: راوندي، مرتضي؛ تاريخ اجتماعي؛ جلد اول؛ تهران؛ انتشارات امير كبير؛ چاپ چهارم، 2536 ص 559و558)
12- به نقل از مقاله آندره آيمار؛ در: هانري ماسه، رنه گروسه؛ تاريخ تمدن ايران؛ ترجمه دكتر جواد محبي، ص 141، به نقل از پيشين.
13- همان؛ ص 568.
14و15- كريستنسن، پروفسور آرتور؛ ايران در زمان ساسانيان؛ ترجمه رشيد ياسمي؛ تهران؛ انتشارت دنياي كتاب، چاپ هفتم، 1370 ص 149.
16- اين خاندانها عبارت بودند از : كارن، سورن، اسپاهبذ، اسپندياز(اسفنديار)، مهران، ساسان و زيك؛ ن.ك. به كريستينسن، پروفسور آرتور؛ همان، صص 166-157.
17و18و19- ن.ك. پيشين، صص 166-174
20- ر.ك به پانويس دكتر معين، در: محمد حسينبن خلف تبريزي متخلص به برهان؛ برهان قاطع: ج1؛ به اهمتام دكتر محمد معين، صص 195ـ194.
23- براي اطلاع بيشتر از چگونگي ورود اعراب به ايران و واكنش مردم ن. ك زرينكوب، دكتر عبدالحسين؛ تاريخ ايران پس از اسلام: ايران در اوايل عهد اسلامي؛ تهران: انتشارات امير كبير، چاپ پنجم، 1368 صص 409ـ283
24- براي اطلاع بيشتر در مورد موالي ن.ك ممتحن، دكتر حسينعلي؛ نهضت شعوبيه: جنبش ملي ايرانيان در برابر خلافت اموي و عباسي؛ تهران شركت سهامي كتابهاي جيبي، چاپ دوم، 1370، صص 137ـ133
25- ممتحن، دكتر حسينعلي؛ همان، صص 155ـ154.
26- براي اطلاع بيشتر در مورد شركت موالي در جنبشهاي ضد اموي، ر.ك زرينكوب، دكتر عبدالحسين؛ همان، صص 409 – 341.
27- كريستينسن. پروفسور آرتور؛ همان ص 430.
28- زرين كوب، دكتر عبدالحسين؛ همان، ص 384.
29- براي اطلاع بيشتر ن.ك: يوسفي، دكتر غلامحسين، ابومسلم سردار خراسان تهران؛ شركت سهامي كتابهاي جيبي؛ چاپ سوم، 1368.
30- ن.ك ممتحن، دكتر حسينعلي؛ همان ، صص 180ـ165
31- براي اطلاع بيشتر ر.ك: گرگاني، عبدالعظيم؛ تاريخ برامكه؛ تهران: انتشارات دنياي كتاب؛ چاپ اول، 1362.
32- براي اطلاع بيشتر ر.ك: ممتحن، دكتر حسينعلي ، همان
33- ن.ك: پيشين، ص 225ـ249
34- ن.ك: پيشين، صص 264ـ251
35- براي اطلاع بيشتر ر.ك: زرينكوب،عبدالحسين؛ دو قرن سكوت؛ تهران؛ انتشارات جاویدان؛ چاپ ششم ، بهمنماه 2535.
36- ممتحن، دكتر حسينعلي؛ همان، ص 315.
37- براي اطلاع بيشتر ن.ك: يكرنگيان، سرتيپ ميرحسين؛ ترورهاي سياسي، تهران: انتشارات علمي؛ چاپ دوم ، 2535
38- چند تن از ايرانشناسان شوروي (لوسكايا، رياكوبوسكي، پطروشفسكي، استرويوا)؛ تاريخ ايران، از دوران باستان تا سده هجدهم زايش ي، ترجمه كريم كشاورز؛ انتشارات پيام؛ چاپ چهارم؛ زمستان 1354ص235.
39- مسكوب، شاهرخ؛ هويت ايراني و زبان فارسي؛ تهران: انتشارات فرزان؛ چاپ اول، 1379؛ ص 15.
40- صفا، دكتر ذبيح الله؛ تاريخ ادبيات ايران: ج1؛ (خلاصه جلد اول و دوم)؛ انتشارات فردوس، چاپ ششم (دوم فردوس)، 1379، ص 11.
41- اشرف، احمد؛ موانع رشد سرمايهداري در ايران درايران دوره قاجاريه؛ تهران: انتشارات پيام؛ چاپ اول، خردادماه 1359؛صص 35و 38.
42- براي آگهي بيشتر ر.ك: مسكوب، شاهرخ؛ همان.
43- پطروشفسكي، ايلياپاوليج؛ اسلام در ايران: از هجرت تا پايان قرن نهم هجري؛ تهران: انتشارات پيام، چاپ چهارم، ارديبهشت 1354، ص 377
44- كريستينسن، آرتور؛ همان، ص 149.
45- لمتون، آن.كي.اس؛ نظريه دولت در ايران؛ ترجمه و پيوستها: دكتر چنگيز پهلوان؛ تهران؛ نشر گيو؛ چاپ دوم 1379، ص 114.
46- جهت مطالعۀ گفتاري جامعتر در مورد خاستگاه صفويان و كاركرد دولت صفوي در جهت تداوم هويت ايراني ن.ك به مقاله نویسنده در ماهنامه ايرانمهر، شماره 9و 10- دي و بهمن 1383، «ماهيت دولت صفويان چه بود»، ص 80-76
بخش مباحث ناسیونالیسم و سایر مسائل ملي در روزنامک
سایر نوشته های تیرداد بنکدار در روزنامک
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است.






