
نقش ِ ساز و موسیقی در دیوان حافظ
رود
1- معاشری خوش و رودی بساز می خواهم
که درد خویش بگویم به نالۀ بم و زیر
2- که حـافظ چو مستانه سـازد سرود
ز چــرخش دهــــــد زهـره آواز رود
3- کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
4- چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
5- مغنّی کجائی بگلبانگ رود بیاد آور آن خسروانی سرود
زخمه
زخم و زخمه آلتی است که از چوب، فلز، کائوچو و بال پرندگان درشت جثه می سازند و به آن مضراب ساز نیز می گویند. (93)
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
زدن، نواختن
خواجه در مورد آلات ضربی واژۀ نواختن را استفاده نکرده و منحصراً لفظ زدن را به کار برده است، اما برای بقیۀ سازها از هر دو مورد استفاده کرده است: (94)
1- کوس ناموس تو بر کنگرۀ عرش زنیم
علم عشق تو بر بــام سمــاوات بریــم
2- چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گبر
3- همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم
از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم
4- بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی
5- من به خیال زاهدی گــوشه نشین و طرفه آنک
مغ بچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف
6- مغنّی بیا با منت جنگ نیست
کفی بر دفی زن گرت چنگ نیست
7- مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
زمزمه
در "مزدیسنا و ادب پارسی" آمده است که: «از همین ریشه است زمزمه، که عبارت از خوانندگی و ترنّمی که به آهستگی کنند: سعدی می گوید:
مطرب مجلس بساز زمزمه عود خادم محفل بسوز مجمره عود» (95)
حافظ در بعضی موارد این را برای تجسم صدای ملایم و آهستۀ سازهائی مانند چنگ، رباب، سه تار و نای به کار برده است: (96)
1- در کنج دماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر از زمزمۀ چنگ و رباب است
2- فکند زمزمۀ عشق در حجاز و عراق
نــوای بــانگ غـزلهای حـافظ شیـراز
3- شاها فلک از بزم تو در رقص و سماعست
دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
زهره
ستارۀ زهره را در فارسی ناهید گویند. در ادب پارسی و در اسطوره ها، زهره مظهر موسیقی معرفی شده است. (97)
حافظ، زهره یا ناهید را مظهر و نمودار و متل اعلای موسیقی و طرب فرض کرده و همه جا وی را سرود خوان و چنگ نواز و بربط زن و ارغنون نواز معرفی کرده است. (98)
1- زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
2- در آسمان نه عجب گر به گفتۀ حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
3- مطرب من رهی بزن که به چرخ مشتری زهره وش شود رقاص
4- بگیر طرّۀ مه چهره ای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است
5- بیاور مِی که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهرۀ چنگی و مریخ سلحشورش
6- وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
7- ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت
غلام حافظ خوش لهجۀ خـوش آوازم
8- که حـافظ چو مستـانـه سـازد ســرود
ز چـرخش دهد زهـــره آواز رود
9- در زوایـای طربخـانـۀ جمشیــد فلـک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
10- چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز
حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد
ساز (ساز کردن، ساختن)
الف: ساز: لفظی است عام برای کلیۀ آلات موسیقی، اعم از زهی (رشته ای)، بادی و کوبه ای.
ب: ساختن: آفریدن، ابداع کردن، اجرا کردن، به گوش رسانیدن و همنوا کردن.
ج: ساز کردن: سازگار کردن، هم آهنگ کردن و کوک کردن رشته ها یا تارهای ساز با یکدیگر و توافق دادن و هم نوا کردن آواز یا ترانه یا سرود با صدای ساز است.
د: سازگر: به سازندۀ آلات موسیقی اطلاق می شود. سازگری نام لحنی است «مرکب از عراق و صفاهان».
ه: در مواردی به کنایت ارادۀ لحن و آهنگ و نوازندگی از لفظ ساز شده است. (99)
1- مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جائی دارد
2- این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بـازگشت به راه حجـاز کــرد
3- چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب
که رفت عمر و دماغم هنوز پر ز هواست
4- تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
5- راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
6- خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد
ساز در بیت بالا از یکسو به آنچه که «قانون و شریعت با آن ساخته می شود» معنا می دهد و از سوی دیگر اشاره به آلت موسیقی است. (100)
7- زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
8- مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کـو نه ایـن تـرانه سـراید خطا کند
9- زوایـای طربخـانـۀ جمشیــد فلـک
ارغنـون ساز کند زهره به آهنگ سمـاع
10- دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قول و غزلش سـاز نوائی بکنیـم
11- بـرگ نـوا تبه شد و سـاز طـرب نمــاند
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
12- حافظ که ســاز مجلس عشاق ســاز کرد
خالـی مبــــاد عرصۀ ایـن بـزمگاه از او
13- مغنـّـی نــوای طرب ســـاز کــــن
به قــــول و غــــزل قصه آغـــاز کـــن
14- مغنـّـی دف و چنـــگ را ســــاز ده
به آئیــــــن خــــوش نغمـــــه آواز ده
15- بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
به شعـــر فــــارسی صـــــوت عراقـی
ساز نوروزی
«ساز نوروز» نام لحن دوم از سی لحن باربد است. (101)
مِی اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعۀ جامت جهان را ساز نوروزی
سرود، سرودن، سرائیدن
1- در آسمان نه عجب گر به گفتۀ حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
2- سرود مجلسـت اکنــون فلک به رقص آرد
که شعر حـافظ شیـرین سخن ترانۀ تـوست
3- حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر تست
بشتـاب هـان که اسب و قبـا مـی فرستمت
4- غزلیات عراقی است سرود حــافظ
که شنیــد ایـن ره دلسـوز که فریـاد نکرد
5- سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جـام بـاده بیاور که جـم نخـواهد مـاند
6- چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقـان به سـرود و ترانـه یـاد آریــد
7- بیـا کـه بلبـل مطبـوع خـاطر حـافظ
به بـوی گلبـن وصـل تـو مـی سـراید بــاز
8- مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گوئی که چنان رفت و چنان خواهد شد
9- دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویـش
10- ســاقی به صوت این غزلم کـاسه میگرفت
میگفتم ایـــن ســرود و مِـی ناب میزدم
11- مغنـّـی کجـائی به گلبـانگ رود به یـاد آور آن خسـروانی سرود
نوشته اند که سرود خسروانی از ابداعات باربد بوده است. (102)
12- مغنـّـی بـزن آن نو آئین سـرود بگـــو بـا حریـفان به آواز رود
13- مغنـّـی نوائـی به گلبـانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود
14- به مستان نوید سرودی فرست به یــاران رفته درودی فـرست
سماع
در لغت به معنی شنیدن و در اصطلاح صوفیه به معنی شنیدن و بهره بردن از الحان خوش و نغمات موزون است. منظور صوفیه از سماع این بود که دل را آرامش و صفا بخشند و به حق متوجه شوند. نوشته اند سماع آتش زنه ای است که صوفی ِ مستعد را می سوزاند و حضور قلب و گوش را زینوش به او می دهد که نغمۀ حق را از هر ذره ای در می یابد. صوفی تحت تأثیر غزلیات عاشقانه همراه با نغمات دلکش موسیقی اندک اندک به وجود می آید و در اوج این حالت، کلمات و اصوات و نغمات و حتی خود را فراموش می کند و جسم را رها کرده، در عالم معنی به سیر می پردازد و فارغ از قید زمان و مکان، در دریای بیکران وجود غرق و در ذات حق فانی می گردد. (103)
حافظ این لفظ را در معانی لحن، آهنگ و آوا یا نغمه نیز به کار برده است. (104)
1- چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را
سماع وعظ کجا نغمۀ ربــــاب کجــا
در دو مورد ذیل از کلمۀ سماع همان معنا را اراده کرده است که مورد نظر اهل تصوف است:
2- در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ورنه با گوشه رو و خرقۀ ما در سر گیر
3- درون خلــوت کرّوبیــان عــالم قــدس
صریر کلک تـو بـاشد سمـاع روحـانی
در دو مورد زیر خواجه از کلمۀ سماع به ظاهر آواز خواندن را مدّ نظر داشته است. (105)
4- در زوایـای طربخـانـۀ جمشیــد فلـک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
5- گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هـوشم
6- سرو بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامۀ جان را که قبا نتوان کرد
7- یـــار ما چــون گیـــرد آغـــاز سمـاع
قدسیـــان بر عـرش دست افشــان کنند
8- چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز
حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد
9- شاها فلک از بزم تو در رقص و سماعست
دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
10- جوانی باز می آرم به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقی
صدا، صوت
1- رقصیدن سرو و حالت گل بـی صوت هزار خـوش نبـــاشد
2- به وقت سرخوشی از آه و نالۀ عشاق
به صوت و نغمۀ چنگ و چغانه یاد آرید
3- ساقی به صوت این غزلم کـاسه میگرفت
میگفتم ایـــن ســرود و مِـی ناب میزدم
4- ساقی به بی نیازی رندان که مِی بده
تـا بشنــوی ز صوت مغنـّی هـوالغنــی
5- به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی مِی
عـلاج کـی کنمت آخرالواء الکـی
صفیر
در کتاب های لغت برای کلمۀ صفیر چند معنا ذکر کرده اندکه از آن جمله است:
الف: آواز پرندگان عموماً، و آواز بلبل خصوصاً.
ب: بانگ و آواز و نغمه و نوا و لحن و آهنگ.
ج: نوعی ساز بادی و همچنین آوائی که به کیفیتی خاص با دو لب استخراج می کنند و بدان در زبان محاوره «سوت» می گویند. (106)
در مورد اول و دوم حافظ ابیاتی دارد اما در مورد سوم که به معنای «سوت» باشد به ظاهر در دیوان او استعمال نشده است. (107)
1- صفیر مرغ برآمد بط شراب کجـاست
فغـان فتـاد به بلبل نقاب گل که کشید
2- مرغ روحم که همی زد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانۀ فـال تـو فکندش در دام
3- من آن مـرغـم که هـر شـام و سحرگــاه
ز بـــام عــرش مـی آیـد صفیـــرم
4- صفیـر بلبل شــوریـده و نفیــــر هـزار
برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن
صفیر و نفیر نیز به رعایت بلبل هر دو به معنای آواز، بانگ، نوا و نغمه است. (108)
5- بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
6- ز جام گل دگر بلبل چنان مست مِی لعلست
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
در ابیات بالا، صفیر به رعایت «مرغ» یا «بلبل» یا «هزار» در معنای بانگ، نوا، آواز یا نغمه است. (109)
ضرب اصول
بحر یعنی قالب، و بحور جمع آن است که جنس یا اجناس هم به آن می گویند. اصل یعنی وزن و اصول جمع آنست. همچنان که هر بحر شعری یا قالب شعری واجد وزن خاصی است، هر اصل موسیقی نیز متضمن نقراتی است (بازمان ها یا کشش های گوناگون). مجموع اصل و نقره و زمان های موجود در آن را، ایقاع می گویندو دانش این فن را علم الایقاع یا وزن شناسی می نامند.
در موسیقی قدیم ایرانی بیست و چهار (110) نوع وزن یا ضرب یا اصول معمول بوده است که به آنها بحور اصول می گفتند، در روزگار ما چند نوع از این اصول هنوز هم متداول است که مشهورترین آنها عبارتند از:
ساقی نامه، ارجوزه، مثنوی، شاهنامه خوانی و ورزشگاه خوانی (ضرب های زورخانه ای)؛
و از میان رنگ ها یا آهنگ های ضربی، رنگ های زیر هنوز هم در ردیف موسیقی ایرانی نواخته می شود:
رنگ دلگشا (در سه گاه)، رنگ ضرب اصول (در شور)، رنگ حربی (در ماهور)، رنگ شهرآشوب ( در چهارگاه و شور)، رنگ فرح انگیز (در اصفهان)، رنگ فرح ( در همایون)، رنگ لزگی و حاشیه (در چهارگاه).
بنابراین ضرب اصول گذشته از معانی یاد شده، رنگی بوده است وابسته به مقام شور. (111)
مغنـّـی نــوای طــرب ســاز کـن به قـول و غزل قصه آغـاز کـن
که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصول برآور ز جای
تذکر این نکته مفید است که: «بارغمم بر زمین دوخت پای» در مقام استعاره اشاره به این است که: آنچنان اندوهگینم که حال برخاستن ندارم مگر اینکه تو با آهنگ «ضرب اصول» مرا به هیجان بیاوری و به پایکوبیم واداری ... (112)
طبل
همانطور که در پی نوشت شمارۀ 36 این پژوهش اشاره نموده ام طبل زدن زیر گلیم، كنايه از پنهان داشتن امرى است كه آن ظاهر و هويدا بُود و شهرت يافته باشد.
خواجه فرموده است:
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم به آنکه بر در میخانه برکشم علمی
طرب سرا (بزم خانه- بزمگاه)
کلمات: طرب سرا، بزمگاه و بزم خانه، سرورخانه و نظایر آن ها همگی به مکان ها یا محل هائی اطلاق می شود که وسایل شادمانی و سرور (خاصّه موسیقی) در آن آماده باشد. (113)
1- طـرب سـرای محبت کنـون شود معمـور
که طاق ابــروی یــار منـش مهنـدس شـد
در توجیه این بیت گفته اند: طرب سرا، کنایه از دل است و مراد ازین بیت اینچنین می تواند باشد: دل ویران من دیگر آباد خواهد شد، زیرا طاق ابروی یارمبه نوسازی آن آهنگ کرده است؛ به بیان دیگر: یک اشارۀ ابروی یارم کافیست که دل شکسته ام آباد گردد. (114)
2- به بزمگاه چمــن دوش مست بگـذشتـم
چـو از دهـان توام غنچه در گمـان انداخت
3- بزمگاهی دلنشان چـون قصر فردوس برین
گلشنـی پیـرامنش چـون روضـۀ دارالسلام
عمل
عمل در اصطلاح موسیقی به معنای ترکیب آهنگ، ابداع لحن و بداهه نوازی یا بداهه سرایی است. همچنین به نوعی از تصنیف ها اطلاق می شده است. (115)
1- مطرب از درد محبّت عملی می پرداخت که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
2- مغنـّـــی ز اشعــــار مــن یــــک غــــزل به آهنـــــگ چنــــگ انـــدر آور عمــل
عود
1- زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
2- دانـــــی که چنــــگ و عــــــود چه تقریــــر میکنند
پنهــان خـوریــــد بــــاده که تعزیــر میکنند
3- بنوش جام صبوحی به نالۀ دف و چنگ
ببـــوس غبغب سـاقـی به نغمۀ نـی و عـــود
4- چنــگ بنـواز و بســاز ار نبود عـود چه باک
آتش عشق و دلـم عـــود و تنـم مجمـر گیـــر
غزل
غزل در اصطلاح موسیقی به نوعی خاص از تصنیف یا ترانه اطلاق می شده است. خواجه عبدالقادر مراغه ای نوشته است: «بباید دانست که اعظم و اشکال تصانیف، نوبت مرتب است و قدما آن را چهار قطعه ساخته اند: قطعۀ اول را «قول» گویند و آن بر شعر عربی باشد. قطعۀ ثانی را «غزل» و آن بر ابیات فارسی بود. قطعۀ ثالث را «ترانه» و آن بر بحر رباعی باشد. و قطعۀ رابع را «فروداشت» و آن مثل قول باشد.» (116)
صاحب المعجم نوشته است: «... و بحکم آنک، ارباب صناعت موسیقی بر این وزن الحان شریف ساخته اند و طریق لطیف تألیف کرده و عادت چندان رفته است که هر چه از آن جنس بر ابیات تازی سازند آن را «قول» خوانند، و هر چه بر مقطعات پارسی باشد آن را «غزل» خوانند، اهل دانش ملحونات این وزن را «ترانه» نام کردند و شعر مجرد آن را دوبیتی خواندند و برای آنک بناء آن بر دو بیت بیش نیست، مستعربه آن را رباعی خوانند، از بهر آنک بحر هزج در اشعار عرب، مربّع الاجزاء آمده است.» (117)
ملک الشعراء بهار نوشته است: «چامه که اعراب آنرا «غزل» یا «قول و غزل» گویند، تصنیفی است عاشقانه، اشعارش بنابر معمول دوازده هجایی بوده و آهنگ آن نیز وزنی نسبتاً سبک داشته است...» (118)
کلمۀ «غزل» در اشعار حافظ به دو معنا آمده است: نخست، نوعی سخن موزون و مقفـّی که در تعداد ابیات آن گفته اند کم از پنج و بیش از پانزده نباشد؛ و دیگری، در معنای نوعی تصنیف مقرون به شعر فارسی و یا احتمالاً آوازی موزون.
1- زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت کای عـاشق دیـرینۀ من خـوابت هسـت
2- تا لشکـر غمت نکند ملک دل خـراب
قـول و غــزل به ســاز و نــوا مـی فرستمـت
3- چه راه می زند این مطرب مقام شناس
که در میــــان غــــزل قــــول آشنـــا آورد
4- مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گوئی که چنین رفت و چنان خواهد شد
5- نه من بر آن گل عارض غزلسرایم و بس
که عندلیـب تـو از هر طـرف هزارانند
6- غزل سرائی ناهید صرفه ای نبرد در آن مقـام که حـافظ برآورد آواز
7- زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
بیا و نـو گل ایـن بلبل غزلخوان بــاش
8- بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقـارش
9- ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم ایـن سـرود و مِـی نــاب میـزدم
10- نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
11- چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
12- دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قـول و غـزلش ساز نوائی بکنیم
13- بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جـزای من بدنـام چه خـواهد بــودن
14- به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
15- مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گو تا خواجه مِی خورَد به غزلهای پهلوی
16- مغنـّـی نــوای طرب ســـاز کـــن به قـــول و غــــزل قصه آغـــاز کـــن
قول
قول به چند معنا آمده است:
الف: نوعی ترانه یا تصنیف است. (رجوع کنید به غزل)
ب: به معنای مطلق آواز است؛ و در این صورت «قوّال» به آوازخوان اطلاق می شود.
ج: از انواع «قول ها»، «قول مرصّع» یا «مرصّع خوانی» است. قول مرصّع به آوازی گفته می شود که شعر و آهنگ به نیکوئی برابر و هموزن باشند.
د: