
نكاتی در شناخت جنبشهای اجتماعی در ايران
دکتر علی میرفطروس
نقش دين در مناسبات اجتماعی و تلفيق آن در حاكميت دولتهای قرون وسطی مسألهای نيست كه خاص جامعهء ايران بوده باشد، بلكه تلفيق دين و دولت و نقش مهم مذهب در مناسبات فرهنگی و تأثير آن بر شعور اجتماعی- سياسی جامعه، در همه جا، و در همهء نظامهای ماقبل سرمايهداری وجود داشته، بطوريكه در اروپا تا حوالی قرن چهاردهم ميلادی، روحانی (كشيش) گنجينهء دانش را در اختيار داشت. نه اشراف سواد خواندن داشتند و نه روستاييان. كليسا با قدرت سياسی-اقتصادی خود، پاسدار يک ايدئولوژی عام و فراگير (مسيحيت) نيز بود.
در چنان شرايطی، جنبشهای اجتماعی، تفكراتِ فلسفی و عقايدِ سياسی-اجتماعی رهبران و روشنفكران آزادانديش، به ناگزير، از صافی باورهای مذهبی میگذشت و رنگی از عرفان و مذهب به همراه داشت چنانكه در سراسر تاريخ اروپای قرونِ وسطی و حتی تا اواخر قرن 18 و اوايل قرن 19 ميلادی، همه جنبشهای اجتماعی قبل از اينكه به شكل سياسی ظاهر شوند بهصورت جنبشهای دينی بروز كردهاند از آن جمله است، جنبش بزرگ "آناباتيست"ها كه قدرت دولتی و سلسله مراتب دينی و اجتماعی را نفی و انكار میكردند.[1]
بررسی تاريخ فلسفه ايران در دوران اسلامی و خصوصاً شناخت جنبشها و جريانات ضدّاسلامی در اين دوران، از اهميت بسيار برخوردار است. در بررسی عقايد اين جريانات و جنبشها به شرايط مذهبی- سياسی حاكم بر جامعه و نيز بر محدوديتهای تاريخی پيدايش و رشد آن عقايد، بايد توجهی اساسی داشت. در واقع، شرايط سخت مذهبی و سلطهء شريعتمداران بر اهرمهای قدرتِ سياسی و فرهنگی، باعث میشد تا متفكران آزادانديش و رهبران جنبشهای مترقی، عقايد اصلی خود را در لفافه يا نقابی از واژهها و مفاهيم عرفانی- اسلامی پنهان نمايند. از اين گذشته، در شرايط سياسی-فرهنگی قرون وسطی، وجود احزاب مترقی و مكتبهای مادی، ناشناخته بود و هرگونه ارتداد و يا الحادی به شكل "رفض دينی" تجلی میكرد. بهعبارت ديگر: در دورهای كه مردم جز دين و الهيات، باورهای ديگری نمیشناختند، استفاده رهبران و متفكران آزادانديش از لفافه مذهبی را بايد اولاً: ضرورتی برای مصون ماندن از تكفير و تعقيب شريعتمداران و ثانياً: وسيلهای برای كسب پايگاهِ اجتماعی دانست.[2]
بهطوریكه قبلاً نوشتيم[3]، بسياری از آثار ادبی و اسناد تاريخی ما از ترس و بيم متفكران آزادانديش در ابراز عقايد خود حكايت میكنند. مثلاً عبدالرّحمن جامی، در اشاره به حكومت واعظان و تسلطِ شريعتمداران، تأكيد میكند:
شيخ خودبين كه به اسلام برآمد نامش
نيست جز زرق و ريا قاعده اسلامش
دام تزوير نهاده است خدا را مپسند
كه فتد طاير فرخندهء ما، در دامش [4]
و يا:
منع واعظ ز خرافات، ز غوغای عوام
نتوانيم، وليكن به دل انكار كنيم [5]
وقتیكه عارف معروفی چون جامی، در بيان افكار عرفانی خويش، دچار آنهمه محدوديت، ترس و تهديد بوده، بیشک شرايط برای بيان عقايد متفكران مترقّی و ضداسلامی، بهمراتب دشوارتر و خطرناکتر بوده است. در چنين شرايطی است كه شاعر، رياضیدان و متفكّر بزرگ، حكيم عمر خيام، يادآور میشود:
اسرار جهان، چنانكه در دفتر ماست
گفتن نتوان، كه آن وبال سر ماست
چون نيست در اين مردم نادان، اهلي
نتوان گفتن هرآنچه در خاطر ماست.[6]
اينكه جمعيت اخوان الصفا در پنهان داشتن آراء حقيقي خود، آنهمه اصرار داشتند و در آغاز "رسائل" خويش به پيروان اصلي، هشدار مي دادند تا آن رسالات را در دسترس كسي قرار ندهند مگر "آزاده و متفكر و طالب علم و دوستدار فلسفه باشد".[7]
اينكه رهبران نهضت قرمطيان در روابط دروني خويش از نوعي خط رمزي بنام "مقرمط" استفاده مي كردند بطوريكه كسي، جز افراد و اعضاء اصلي نهضت، قادر به خواندن، درک و فهم آن خط نبود، و بهنگام جذب يا پذيرش افراد به عضويت، فرد را سوگندهاي گران مي دادند تا رازي را فاش نسازد.[8]
اينكه حلاج بعد از دوره تصوف و عرفان و پس از "مطالعه سخت كوشانه در اديان و عقايد مختلف"[9] و پس از آشنايي با افكار انديشمندان بزرگي مانند محمدبن زكرياي رازي و ابن راوندي، در آخرين دوره زندگي خود، به نوعي الحاد رسيده و ضمن فعاليت هاي خويش، در كودتا عليه خليفه عباسي دست داشته و در تمامت اين دوران، در نامه هاي خويش به يارانش از نوعي خط رمزی استفاده مي كرده بطوريكه بقول ابوعلي مسكويه: "جز نويسندگان و گيرندگان آن، كس ديگري قادر به خواندن و فهم آن نامه ها نبود".[10]
اينكه عبدالرحمن جامي (عارف و عقيده شناس قرن نهم هجري/ پانزدهم ميلادي) در بيان عقايد فرقه هاي صوفيه تأكيد مي كند: "در ميان صوفيان حقيقي، گروه هاي ديگري نيز وجود داشتند كه شكل ادبی و اصطلاحات صوفيگری را به عاريت گرفته بودند ولي افكار واقعي و روش زندگي آنان، هيچ وجه اشتراكي با تصوف نداشت و حتي مخالف آن بود".[11]
اينكه مقدس اردبيلي (متوفي بسال 993ه/1584م) در ذكر ملحدان همين دوران، يادآور مي شود كه: "... اكثر ملحدان، گفتگوهاي اين فرقه (صوفيه) را، سپر و گريزگاه بداعتقادي و الحاد خود كرده اند..."[12]
اينكه بسياری ازمورّخين و عقيدهنگارها در بيان فرقههای الحادی و ضدّاسلامی، تأكيد كردهاند كه: هر چندگاه، يكی از اين مفسدان بیدين و ملحدان شقاوتقرين، در لباس قلندری يا در سلک دراويش جلوهگر شده... آنان جرأت نداشتند عقايد ضداسلامی خود را به صراحت اظهار و آشكار كنند، لذا "برای صيد مردم" دعوت خويش را در لباس مذاهب باطنی يا فرقههای صوفيه انتشار میدادند.[13]
اينكه اشعار شاعران معترض و مترقی ما به زبان استعاره و كنايه سروده شده يا بسياری از آثار نويسندگان و سرايندگان ما از زبان "وحوش" و در قالب داستان های شير، روباه، گاو، زاغ و... (كليله و دمنه) يا موش و گربه (عبيد زاكانی) يا گرگ و سگ، گرگ و شبان (پروين اعتصامی) و يا از زبان سير و پياز، ماش و عدس، تير و كمان، گوهر و سنگ (پروين اعتصامی) نوشته شده است.
اينكه متفكر معروف دورهء مشروطيت، فتحعلی آخوندزاده، شيوهء خاصی در نگارش "مكتوبات" انتخاب كرده و آنها را تحت نامهای ساختگي "كمالالدوله" و "جلالالدوله" نوشته است و در ابتدای "مكتوبات" تأكيد میكند كه "اجازه نداريد به هيچكس نام مصنف را اظهار كنيد مگر به كسانی كه ايشان را محرم راز شمرده باشيد" و يا "اين نسخه را بايد به كسانی كه به معرفت و امانت و انسانيت ايشان، وثوق كامل داشته باشيد، نشان بدهيد"[14]... همه و همه ناشی از فقدان آزادی و حاكی از حاكميت استبداد سياه و خشنی بود كه بنام دين، هرگونه عقايد ترقیخواهانه يا مخالفی را بهعنوان الحاد يا ارتداد سركوب میكرد: آزادیخواهان و متفكّران دگرانديش را زندهزنده میسوختند، سر میبريدند، پوست میكندند، دوشقه میكردند و يا با مقراض (قيچی)، پيكر آنان را پارهپاره میكردند. مؤلف كتاب "تاريخ آل سلجوق" در ذكر حكومت ملک محمد سلجوقی در كرمان (551-536 ه/1141-1156 م) مینويسد:
ملک محمد به غايت خونريز بود... زاهد عماني را ملک، تعظيم بسيار مي كرده، بابا مي خواند. شيخ برهان الدين احمد كوبناني گويد روزي با ملک در سراي او مي گشتيم، به موضعي رسيديم كه حد يک خروار (300 كيلو) كاغد -همه رقعه- برهم ريخته بود. پرسيدم كه اين كاغذها چيست؟ ملک گفت : فتوای ائمهء شرع، هرگز هيچكس را نكشتم، الا كه ائمه فتوا دادند كه او كشتني است[15]
مؤلف "تاريخ شاهي" نيز در باره اختناق حاكم در اين دوران تأكيد مي كند: "مرد با زن خود -در جامه خواب- ترسيدي كه سري گفتي يا رازي در عبارت آوردندي". [16]
سيف بن محمد هروي در ذكر حوادث سال 700 هجري/1287م مي نويسد:
در اين سال، ملک فخرالدّين حكم فرمود كه عورات (زنان) به روز از خانه بدر نيايند و هر عورتی كه به روز بيرون آيد، شمسالدين قادسی كه محتسب است، چادر او را سياه كند و او را سر برهنه به محلتها و كویها برآرد تا تجربهء ديگران باشد... و خرابات را برانداخت و مقامران (قماربازان) را سر و ريش تراشيد به بازار آورد و شرابخوارگان را بعد از اقامت حدود شرع نبوی، در زنجير كشيد و بهكار گِل كشيدن و خشت زدن مأمور گردانيد... و اكثر سياست او به زندان و حزندادن و چوبزدن و گلكشيدن بودی و با وجود اينهمه امر به معروف و نهی از منكر، البته، هر شب آواز چنگ و نغمهء عود شنيدی و شراب صافی نوشيدی. [17]
ابوالقاسم مسعود خجندی (فقيه شافعی) نيز برای كشتار باطنيان و ديگر فرقههای "ضاله"، دستور داد تا خندقها كندند و در آنها آتش افروختند... و باطنيان را میآوردند و به جماعت يا به انفراد، در آتش میافكندند و زندهزنده میسوختند. [18]
خواجه نظامالملک در ذكر سركوب قرامطه و باطنيان بهوسيله البتكين، سلطان محمود غزنوی و نوح سامانی يادآور میشود:
در شهرها افتادند و هركه را از ايشان مي يافتند، مي كشتند... پس، هفت شبانه روز در بخارا و ناحيت آن، مي گشتند و مي كشتند و غارت مي كردند تا چنان شد كه در ماوراء النهر و خراسان، يكي از ايشان (قرامطه و باطنيان) باقي نماند و آن كه ماند در آشكارا نيارست آمد، و اين مذهب پوشيده بماند... و يكبارگي به زمين فرو شد. [19]
تجربهها و سركوبهای خونين فرقهها و جريانات ضدّاسلامی، به مبارزان و متفكران آينده آموخت كه: "زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد". در چنين شرايطی است كه حافظ تأكيد كرده "هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش" و يا:
در اين وادي به بانگ سيل بشنو
كه صد من خون مظلومان بيک جو
پر جبريل را اينجا بسوزند
بدان تا كودكان، آتش فروزند
سخن گفتن كرا ياراست اينجا
تعالي الله چه اسغناست اينجا[20]
مولوي نيز در قرن هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي شكوه كرد:
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها كشيده در گليم[21]
و حافظ باز يادآور شد:
مرغ زيرک بدر خانقه اكنون نپرد
كه نهاده است بهر مجلس وعظي، دامي[22]
لذا، او به "رندان خرابات" توصيه مي كرد:
اگرچه باده فرح بخش و باد، گل بيزاست
ببانگ چنگ مخور مي، كه محتسب تيز است
در آستين مرقع، پياله پنهان كن
كه همچو چشم صراحي، زمانه خونريز است[23]
و يا:
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
كان شوخ سر بريده، بند زبان ندارد
اي دل، طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او، كس اين گمان ندارد[24]
يغماي جندقي (شاعر عصر قاجار) كه از زاهدان و شريعتمداران انتقاد مي كرد و مي گفت:
نه زاهد بهر پاس دين ننوشد مي، از آن ترسد
كه گردد آشكارا وقت مستي، كفر پنهانش
سرانجام براي حفظ جانش از تكفير امام جمعه شهر، توبه كرد و سرود:
ز شيخ شهر، جان بردم به تزوير مسلماني
مدارا گر بدين كافر نمي كردم، چه مي كردم [25]
در چنان شرايط سياسي ـ مذهبي دشواري بود كه فضل الله نعيمي (بنیانگذار فرقه حروفيه) براي مصون ماندن از تكفير و تعقيب شريعتمداران و حاميان حكومتي آنان، اشاره كرد:
تا به من ره نبرد كس بجز از من، هرگز
در صُورهاي پراكنده از آن ميآيم [26]
عمادالدين نسيمي (شاعر و متفكر حروفي) نيز در چنان شرايطي مي گفت:
مكن آه اي دل پر غم! بپوش اسرار دل محكم
كه نامحرم، خطابين است و مي بايد خموش آمد [27]
بنابراين، روايت اسحق افندي مي تواند درست باشد كه تأكيد كرد:
"حروفيه، اسرار خويش را پنهان و حقيقت عقايد خود را كتمان مي كنند چرا كه بيم دارند علماي اسلام به حقيقت عقايدشان آگاه شوند و آنان را محو و نابود كنند".[28]
پيدايش فرقه هاي باطني و يا حتي پيدايش و رواج "تقيه" تنها با درک چنان شرايط سخت و دشواري، قابل توضيح و بررسي است.
استفاده از لفافه مذهبی و عرفانی در بيان عقايد، نشانه هوشمندی متفكرانی است كه در برابر استفاده شريعتمداران از دين - بهعنوان حربهای عليه ابراز هرگونه آزادانديشی- كوشيدند تا با همان سلاح (مذهب) عليه مذهب و پاسداران آن، عمل كنند. اين امر (استفاده از لفافه مذهب و عرفان) با توجه به محدوديتهای تاريخی، درجهء آگاهی مردم و ظرفيت وجدان عمومی جامعه، تنها شيوهء ممكن مبارزه برای مصون ماندن از تكفير و تعقيب و سركوب شريعتمداران و پاسداران سياسی آنان بوده است.
گفتنی است كه تعقيد و تكلّف در كلام و استفاده از كنايه و استعاره در بيان عقايد، باعث میشد تا افكار حقيقی اين شاعران و متفكّران برای اكثريت مردم جامعه ناشناس بماند. بههمين جهت، اين كوششها و مبارزات با آنكه الهامبخش قهرمانیها و فداكاریهای بزرگ در نبرد با استبداد مذهبی و سياسی شدند اما نتوانستند تا حد جنبشهای تودهای ارتقاء يابند بلكه در نهايت، بهصورت جريانات كمدوام فرقهای و روشنفكری ظهور كردهاند.
مسألهء مهم ديگری كه در تحقيقات ايرانشناسان به آن توجهی نشده، مسألهء منحنی شخصيت متفكران و شاعران ايرانی در دوران اسلامی است. روشن است كه شخصيت (يعنی: من اجتماعی و فرهنگی انسان) مقولهای ثابت و ايستا نيست، بلكه پديدهای است متحوّل كه در جريان روابط و حوادث اجتماعی، تكامل میيابد. بهعبارت ديگر، شخصيت ثمرهء تكامل اجتماعی-تاريخی و شخصی افراد است، محصولی است از يک روند اجتماعی و تاريخی كه در جريان پراتيک و درک ارزشهای اجتماعی، شكل میگيرد و قوام میيابد. بر اين اساس، ما معتقديم كه متفكران و شاعران آزادانديش ايران در قرون وسطی بهخاطر سلطهء نهادهای مذهبی، در آغاز، شاعران و متفكران مذهبی بودهاند (و غير از آن نيز نمیتوانستند باشند). ما تبلور اين تفكّرات و تعلّقات مذهبی را در آثار اوليه همه شاعران و متفكران ترقیخواه در قرون وسطی، بهخوبی مشاهده میكنيم. در اين باره كافی است كه به ابنِ راوندی اشاره نماييم: ابن راوندی (معاصر حسينبن منصور حلاج) ابتدا متشرع و معتقد به اصول و عقايد اسلامی بوده و يكی از علمای بزرگ مذهبی بهشمار میرفت. راوندی در تبليغ و تشريح اصول اسلامی (خصوصاً شيعه) كتابهای فراوان تأليف كرد بهطوريكه اين رسالات، مدّتها مورد استفاده شيعيان بود، اما او در آخرين دوران زندگی خود، از عقايد اسلامی برگشت و مرتد شد و در مخالفت با اسلام (و خصوصاً شيعه) كتابها و رسالات متعددی نوشت. او در كتاب "الفرند" قرآن را مردود دانسته و به تمام پيغمبران (خصوصاً به پيغمبر اسلام) تاخته است. راوندی در كتاب "الذامغ" تأكيد میكند كه "خدا، همچون دشمن خشمگينیست كه داروئی جز كشتن او نيست". او پس از ارتداد از اسلام، مورد تكفير و تعقيب شريعتمداران قرار گرفت و بهناچار متواری و مخفی گرديد و در سال 301ه/913م در گمنامی و آوارگی درگذشت. او دارای 114 رساله و كتاب بود كه متأسفانه امروزه اثری از آنها در دست نيست.[29]
از اين گذشته، حملات و هجومهای پیدرپی، دستبهدست گشتن حكومتها و سلطه و سركوب شريعتمداران، باعث مواجيت (گوناگونی) عقايد فلسفی دانشمندان میگرديد. وجود نظرات گوناگون در بارهء دين و فلسفه هستی در آثار بسياری از شاعران و متفكران ايرانی، ناشی از شرايط گوناگون و دشوار سياسی-اجتماعی آنان بوده است.
اينكه با تكيه بر پيشدادههای يک ذهنيت اسلامزده و آسان طلب، كشمكشهای خونين اصحاب فقه و اهل فلسفه در سرتاسر تاريخ فلسفه ايرانی را نديده بگيريم و يا آنرا تا حد يک "اختلاف داخلی برای حفظ اسلام" تنزل دهيم و يا همهء كشمكشهای فكری و فلسفی متفكران ايرانی را "دينی" و "اسلامی" بخوانيم تا براساس آن، "دينيت" يا "اسلاميت فرهنگ ايرانی" را استنتاج نمائيم، و يا مثلاً با تورقی در "ديوان حافظ" او را يک "صوفی" يا "عارف ربّانی" و يا "مسلمان دوآتشه"ای بناميم كه "قرآن را به چهارده روايت میخوانده" و... نه تحقيق و پژوهش علمی است و نه واقع نگری تاريخی.[30] مهم اينست كه نشان دهيم در پس پشت اين فرهنگ، چه كوششها و تلاشهائی عليه اين بهاصطلاح "اسلاميت" صورت گرفته و شرايط، شكل و شيوهء ابراز اين تلاشها و مخالفتها در آن دورانِ سخت تاريخی يا بهقول حافظ در آن "شب تاريک و بيم موج و گردابی (چنان) هائل" چگونه بوده است. مهم اينست نشان دهيم كه حافظ در طول زندگی پرآشوب و خصوصاً در آخرين دورهء حيات ادبی و اجتماعی خويش، چه سير و سلوكی كرده و بهاصطلاح صوفيه، چگونه "طی طريق" كرده است، زيرا خوانندهء نكتهبين در اشعار حافظ ابيات فراوانی میيابد كه بهروشنی گرايشهای مختلف و گاه متناقض حافظ در برخورد با مذهب و فلسفه هستی را نشان میدهند. بهعنوان مثال: او تأكيد میكند كه در مكتب "پير مغان" (پيشوا و رهبر زرتشتی) به معرفت و آگاهی رسيده و از جهل و گمراهی نجات يافته است:
آن روز بر دلم در معنا گشوده شد
كز ساكنان درگه پير مغان شدم [31]
و يا:
بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند [32]
بر اين اساس، حافظ، ضمن قبول "حكايت معقول پير مغان" عذر و امتناع خويش را از پذيرش قول فقهاي اسلامي ابراز مي كند:
پير مغان حكايت معقول مي كند
معذورم ار محال تو باور نمي كنم [33]
يا:
دولت پير مغان باد كه باقي سهل است
ديگري گو برو و نام من از ياد ببر [34]
و يا:
حافظ! جناب پير مغان مأمن وفا است
من ترک خاكبوسي اين در نمي كنم [35]
و اينچنين است كه حافظ مي كوشد تا "آئين دين زرتشتي" را دوباره زنده كند:
بباغ، تازه كن آئين دين زرتشتي
كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود [36]
در واقع، تحقيقات موجود از جدائي قاطعي كه ميان افكار اوليه شاعران و متفكران و آثار دوره كمال آنان موجود است، غافل اند. بعنوان مثال: نظامي گنجوي در نخستين دورۀ شاعري، يک مسلمان متعصب و متعبد است (كتاب مخزن الاسرار)، در اواسط دوران زندگي، شاعري هوسباز، پرشور و بزمي است (منظومه هفت گنبد) و در پايان زندگيش، شاعر فرزانه و وارسته اي است كه در جستجوي "آب حيات" و نوعي "مدينه فاضله" مي باشد (منظومه اسكندرنامه).
بنابراين در بررسي زندگي و آثار شاعران و متفكران ايراني در قرون وسطي، دوره بندی عقايد آنان، لازم و ضروري است.
نكتهء ديگر در بررسی عقايد شاعران و متفكران ايران در قرون وسطی، درک تفاوتِ مفهوم اجتماعی و مفهوم فلسفی در آثار اين متفكران است. بهعبارت ديگر، تعريف يا تمجيد از حضرت محمّد يا علی و امام حسين -لزوماً- دليلی بر اعتقادِ فلسفی شاعران و متفكّران اين دوران به خدا يا اسلام نيست، بلكه اين امر، ضمن رعايت افكار عمومی، ناشی از يک گرايش اجتماعی بوده است، همچنانكه شاعرانی چون عارف قزوينی در اشعار خويش از لنين ياد نموده و او را ستايش و تمجيد كردهاند. [37]
چنين تفسيری از تاريخ اجتماعی و ادبی ايران بعد از اسلام، امروزه معقولتر و پذيرفتنیتر است، چرا كه فجايع هولناک سالهای اخير، ما را با واقعيتهای سهمگينی روبرو ساخته اند كه قبلاً در مطالعات خويش به آنها بیاعتنا و یا بیتفاوت بودهايم.
در پرتو تجربههای امروز، اينک بهتر و روشنتر میتوانيم به شرايط دشوار سياسی-مذهبی و پيچيدگیهای اجتماعی-فرهنگی ديروز آگاه شويم. بر اين اساس است كه بازخوانی متون ادبی و منابع تاريخی، امروزه، چشماندازهای نوينی را برای درکِ تاريخ اجتماعی ايران در برابر ما خواهد گشود.
* * *
افزوده ها و يادداشت ها:
1- در باره جنبش آناباتيست ها، نگاه كنيد به:
Encyclopedia of Religion, ed. Mircea Eliade, vol 1, New York-London, 1987, pp 247-249; Encyclopedia Universalis, Vol 2, Paris, 1995, p 256-258.
2- اين مسئله، خصوصاً بايد مورد عنايت نويسندگاني باشد كه ضمن بي توجهي به شكل عمومي (ديني) جنبش هاي اجتماعي در قرون وسطي و متهم كردن "اسلاميت" فكر و فلسفه ايراني در اين دوران، از عقايد ضداسلامي و ترقيخواهانه اي كه در پشت اين به اصطلاح اسلاميت نهفته است، غافلند. در اين باره -خصوصاً- مقالات بابک بامدادان (آرامش دوستدار) در نشريه الفباء، شماره های 2-4؛ نشريه زمان نو، شماره هاي 10 و 11 قابل ذكر است.
3- اسلام شناسي، ج 2 (پندار يک "نقد")، صص 38-40.
4- ديوان كامل جامي، به اهتمام هاشم رضي، غزل 739. همچنين نگاه كنيد به غزل 1070:
از زرق و حيله، دام به هر سو نهاده اند ............. تا آورند مرغ دل جاهلي به دام
5- ديوان كامل جامي، غزل 1092.
6- رباعيات خيام، بكوشش حسن دانشفر، ص184. همچنين اين رباعيات:
خورشيد به گل نهفت مي نتوانم ............... و اسرار زمانه، گفت مي نتوانم
از بحر تفكرم برآورد خرد ............... دري كه ز بيم، سُفت مي نتوانم ( خيام، ص168)
اي مفتي شرع، از تو پركارتريم .............. با اين همه مستي، از تو هشيارتريم
تو خونِ كسان خوري و ما خون رزان ............... انصاف بده، كدام خونخوارتريم ( خيام، ص224)
7- رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا، ج1، صص42 و43. انجمن اخوان الصفا (برادران روشن) از نخستين كانون هاي علمي و فلسفي در قرن چهارم هجري (دهم ميلادي) بود. بنيانگزاران اين انجمن از بيم تكفير و تعقيب شريعتمداران، ناشناخته اند. اما عقايد آنان، مشتمل بر 52 رساله، اينک موجود است. اين رسالات، شامل بحث هايي در باره رياضيات (بعنوان ريشه همه علوم)، فلسفه، منطق، علوم طبيعي، ماوراء الطبيعه، علوم عقلي، موسيقي و... مي باشند و بسياري از معارف يوناني در آن منعكس است. بطور كلي: اخوان الصفا معتقد بودند كه: فلسفه، فوق شريعت است و فضائل فلسفي، فوق فضائل ديني مي باشد. آنان، عقل را برتر از ايمان و اعتقاد به دين مي دانستند. آنان بخاطر شرايط دشوار مذهبی- سياسی، عقايد واقعي خويش را در لفافه اي از اصطلاحات و اشارات مذهبي، آميخته به تنجيم (ستاره شناسي)، سحر و بازي با حروف و اعداد اظهار نموده اند. براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به: رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا ، 12 جلد، بيروت 1377ق/1957م؛ ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج1، صص319-332؛ مقاله محمدتقي دانش پژوه، مجله مهر، شماره هشتم، صص353-357 و 605-610 و 709-714؛ حلاج، علي ميرفطروس، چاپ چهاردهم، صص76-77.
Encyclopedie de L’Islam, Tome 3, Leiden-Paris, 1971, pp 1098-1103.
8- نهضت قرمطيان يكي از بزرگترين جنبش هاي اجتماعي و ضداسلامي در قرن سوم و چهارم هجري/ نهم و دهم ميلادي است، رهبران و بنیانگذاران اين نهضت، ايراني بوده اند. اين نهضت، با يک تشكيلات منظم و مخفي و با راديكاليسم سياسی- اجتماعی خويش در سازمان سياسي اسلام "نيروئي هول انگيز" بشمار مي رفت. بسياري از محققان تاريخ اسلام، از جنبش قرمطيان بعنوان جنبشي با "تمايلات كمونيستي و انقلابي" ياد مي كنند. از نظر فلسفي، قرمطيان تحت تأثير آموزش هاي اخوان الصفا بودند و در اين زمينه، رسالاتي از فلاسفۀ يونان و مصر را ترجمه و بين هواداران خود منتشر كردند. قرمطيان در حمله به "خانه كعبه" ضمن مصادره اشياء و جواهرات درون كعبه، حجرالاسود را از كعبه جدا كرده و به يغما بردند. نگاه كنيد به: تاريخ اسماعيليان، برنارد لوئيس، صص97-113؛ الاسماعيليون في المرحله القرمطيه، سامي العياش، صص67-248؛ حلاج، صص70-84. نگارنده اميدوار است كه در آينده، كتاب مستقلي بنام "نهضت قرمطيان" منتشر كند.
9- ديوان حلاج، تحقيق، تصحيح و ترجمه لوئي ماسينيون (متن عربي ـ فرانسه)، ص84.
10- تجارب الامم، ج1، ص81.
11- نگاه كنيد به: نفحات الانس، صص 13-17.
12- حديقۀ الشيعه، صص575 و600.
13- از جمله نگاه كنيد به: الفرق بين الفرق، عبدالقاهر بغدادي، ص169؛ نقاوۀ الآثار، محمودبن هدايت الله نطنزي، ص514؛ روضۀ الصفا ناصري (ملحقات)، رضاقلي خان هدايت، ج8، ص275؛ عالم آراي عباسي، اسكندربيک منشي، ج1، ص473؛ كامل، ابن اثير، ج13، صص68 و90؛ سياست نامه، خواجه نظام الملک طوسي، ص285؛ بستان السياحه، زين العابدين شيرواني، ص417.
14- نگاه كنيد به كتاب ارزشمند فريدون آدميت: انديشه هاي ميرزا فتحعلي آخوندزاده، صص110 و 230-234 و237.
15- تاريخ آل سلجوق، محمدبن ابراهيم، ص34؛ سلجوقيان و غز در كرمان، صص44-45.
16- تاريخ شاهي (قراختائيان)، شهاب الدين ابوسعيد؟، ص87. مقايسه كنيد با: سلجوقيان و غز در كرمان، ص39؛ عالم آراي عباسي، ج3، ص1109. براي آگاهي از اختناق مذهبي-سياسي حاكم بر اين دوران نگاه كنيد به: تاريخ جهانگشا، جويني، ج3، صص166-168؛ تاريخ گزيده، حمدالله مستوفي، ص511.
17- تاريخ نامه هرات، سيف بن محمد هروی، صص441-442.
18- نگاه كنيد به: تاريخ و فرهنگ، مجتبی مينوی، ص212.
19- سياست نامه صص263-264 و 272-273. محمدطاهر قمي (متوفي به سال 1098ه/1688م) در ذكر عقايد پيروان حلاج در اين دوران يادآور مي شود كه: "آنان عقايد خويش را آشكارا نمي ساختند و در سرداب ها بدان گفتگو مي داشتند": تحفه الاخيار، ص3، براي آگاهي از شيوه هاي شكنجه و كشتار متفكران و آزاديخواهان از جمله نگاه كنيد به: تاريخ طبرستان، ابن اسفنديار، ج1، ص164؛ تاريخ گرديزي، صص184 و251 و291 و391؛ عالم آراي عباسي، ص473؛ تذكره ميخانه، ملا عبدالنبي فخرالزماني، ص616؛ جنبش حروفيه و نهضت پسيخانيان(نقطويان)، علي ميرفطروس، صص69-70 و97-98، 105 و107؛ ارمغان، مقاله "كشتار وحشتناک اسماعيليان"، عبدالرفيع حقيقت، مهر و آبان 1355، صص 375-383؛ حلاج، صص110ف112 و114 و230 و250.
20- ديوان حافظ، به تصحيح ابوالقاسم انجوی شيرازی، ص274.
21- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ص360.
22- ديوان حافظ، ص250.
23- ديوان حافظ، ص11.
24- ديوان حافظ، ص61.
25- نگاه كنيد به: غزليات يغماي جندقي، ص6؛ تذكرۀ اختر، احمد گرجي نزاد تبريزي (اختر)، ج1، ص748؛ تذكرۀ منظوم رشحه، تصنيف محمدباقر رشحه اصفهاني، ص82.
26- ديوان فارسي فضل الله نعيمي و عمادالدين نسيمي، ص19.
27- همان مأخد، ص87.
28- كاشف الاسرار و دافع الاشرار، ص5.
29- براي آگاهي بيشتر در باره ابن راوندي، نگاه كنيد به: من تاريخ الالحاد في الاسلام، عبدالرحمن بدوي، صص75-188؛ خاندان نوبختي، عباس اقبال آشتياني صص87-94؛ دانشنامه ايران و اسلام، زير نظر احسان يارشاطر، ج4، صص571-573؛ بيست گفتار، مهدي محقق، صص189-228؛ حلاج، 122-126؛ دائرۀ المعارف بزرگ اسلامي، ج 3، مقاله رضا رضازاده لنگرودي، صص 531-539.
30- در باره "قرآن خوانی حافظ" و حدود صحت تاريخی اين ادعا، نگاه كنيد به مقاله ارزشمند دكتر باستانی پاريزی، "حافظ چندين هنر" در: حافظ شناسی، ج7، صص34-36 و40-42 و73.
31- ديوان حافظ، ص206.
32- ديوان حافظ، ص114.
33- ديوان حافظ، ص204.
34- ديوان حافظ، ص129.
35- ديوان حافظ، ص204 همچنين نگاه كنيد به غزل صفحه 223.
36- ديوان حافظ، ص103. اصطلاح "پير مغان" را، حتي اگر مانند برخي از محققان، بمعناي "پير خرابات"، "پير طريقت و عرفان" و... تعبير كنيم، باز، بكار بردن اين اصطلاح از طرف حافظ نشان دهنده موضع گيري روشن و مخالف او عليه شريعتمداران و باورهاي مذهبي حاكم است. مضافاً اينكه مي دانيم: آخرين شعرهاي حافظ در هجوم اوباش و پاسداران دين به خانه اش بوسيله زنان خانه "بخاطر وحشتي كه بديشان دست داده بود" از ميان رفت و از ترس اينكه "مبادا از آن (شعر) ها مضرتي به حافظ رسد، جميع مسودات را پاره پاره كردند و در آب شستند". اين روايت مهم -كه از تذكره "عرفات العاشقين" (تقي الدين اوحدي) نقل شده- به ترتيب، در مقدمه حافظ يكتايي، انجوي شيرازي و شاملو آمده است. با همه انتقادي كه بر شيوه تدوين و تصحيح "حافظ شاملو" وارد است، بايد گفت كه احمد شاملو نخستين كسي است كه به دوره بندي اشعار حافظ توجه كرده است. شاملو براساس روايت اوحدي، اشعار موجود حافظ را "تنها مشتي سروده هاي بي خطر يا كم خطر كه حافظ مي توانسته به اين و آن نسخه دهد" مي داند: ديوان حافظ، مقدمه احمد شاملو، صص35-36 و49. براي آگاهي از اوضاع اجتماعي-سياسي و مذهبي زمان حافظ نگاه كنيد به: مطلع سعدين و مجمع بحرين، كمال الدين عبدالرزاق سمرقندي، قسمت اول، به اهتمام عبدالحسين نوائي، صص290-299؛ حافظ، مقدمه انجوي شيرازي؛ تاريخ عصر حافظ، دكتر قاسم غني؛ از كوچه رندان، دكتر عبدالحسين زرين كوب، خصوصاً صفحات 57-74.
37- عارف قزوينی ابتداء در لباس روحانيت بود و تحت تأثير ترک های عثمانی، شعر "اتحاد اسلام" را سرود، اما پس از مدتي، با پيروزی انقلاب بلشويک ها در روسيه، بسوی لنين جلب شد و در ستايش او چنين سرود:
اي لنين، اي فرشته رحمت ................ كن قدم رنجه، زود، بي زحمت
تخم چشم من آشيانه تست ................ هين، بفرما كه خانه خانه تست
نگاه كنيد به: از صبا تا نيما، يحيي آرين پور، ج2، صص349-350 و351؛ ديدگاه ها، علی ميرفطروس، صص 53-54 و مقايسه كنيد با شعر "مدح مولای متقيان علی" سروده نيمايوشيج كه از شعرهاي اوليه اوست و گويا بخاطر تعريض (يا تعرض) گروهي متعصب از بي اعتنائي نيما نسبت به حضرت علي سروده شده است زيرا كه در آغاز قطعه، نيما خطاب به "مدعي" مي گويد:
گفتي ثناي شاه ولايت نكرده ام .......... بيرون ز هر ستايش و حد ثنا علي است
نگاه كنيد به: مجموعه آثار نيما، دفتر اول، بكوشش سيروس طاهباز، ص635.
قابل ذكر است كه فرخی يزدی نيز ابتداء گرايش هاي اسلامي داشته و در مدح اسلام، شعر مي سروده همچنانكه ابوالقاسم لاهوتی نيز قبل از گرايش به كمونيسم، ابتداء در كسوت "اهل دين" بوده است. نگاه كنيد به: ديوان فرخی يزدی، صص 191-193؛ ديوان لاهوتی، مقدمه، ص16. با سپاس از دوست عزيزم داريوش كارگر، كه اين دو مورد را به من يادآور شده است.
ادامه دارد ...
* * *


سایر نوشته های استاد میرفطروس در روزنامک

دکتر محمد مصدق؛ آسیب شناسی یک شکست
مصدّق؛ مُمكنات و محدوديـّتهای يك «دموكرات»


برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است


