
بزم ايراني (بزم در شاهنامه) اثر استاد شمس خلخالی
برای عزیزی که براستی وجودش گرمی بخش سرمای اطرافمان است.
برای او که هر چند بسیار فروتن است، اما دریای معرفت، فضیلت و دانش است.
برای استاد ارجمند و گرانقدرم، دکتر علی میرفطروس
نقش ساز و موسیقی در شاهنامۀ فردوسی و دیوان حافظ، داستان فرهنگی ِ یک ملت است در دو دورۀ تاریخی. اولی ایران پیش از اسلام، که راوی آن فردوسی بزرگ است و دیگری ایران پس از اسلام که خواجۀ شیراز آن را روایت می کند.
اشاره
راهنما و منابع اصلی در بررسی این پژوهش سه اثر زیر بوده اند:
1- ساز و موسیقی در شاهنامۀ فردوسی، کتایون صارمی و فریدون امانی، انتشارات پیشرو، تهران 1373.
2- حافظ و موسیقی، حسینعلی ملاح، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، تهران 1351.
3- دایرة المعارف موسیقی کهن ایران، مهران پورمندان، پژوهشکدۀ فرهنگ و هنر اسلامی، تهران 1379.
در بررسی اشعار فردوسی، از سه منبع در این پژوهش استفاده شده است. 1- ابیات موجود در لغت نامۀ دهخدا. 2- ابیاتی که نگارندگان کتاب "ساز و موسیقی در شاهنامه فردوسی" در این کتاب مورد استفاده قرار داده اند؛ که منبع شان هم، یکی شاهنامۀ فردوسی چاپ بروخیم، شوروی و دیگری شاهنامۀ فردوسی چاپ انتشارات امیرکبیر بوده است. 3- از پایگاه اینترنتی "پرسو پدیا" به آدرس http://www.persopedia.com هم کمک گرفته شده است.
کلید واژه: موسیقی - ساز- شاهنامۀ فردوسی - غزلیات حافظ
چکیده:
یکی از شاخص های رشد یافتگی و بالندگی ِ یک تمدن، نقش و میزان توجه به هنر در عناصر فرهنگ ساز ِ آن تمدن می باشد. حتی در میان ابتدایی ترین تمدن های کشف شده نیز، توجه به هنر، نکته ای کاملاً مشهود است. یکی از عالی ترین ِ هنرها، هنر موسیقی است، که به عنوان هنری والا، از جایگاه ویژه ای در بین انواع هنرها برخوردار است.
استاد حسین ملک در مقدمه ای بر کتاب "موسیقی کلاسیک ایرانی" می نویسند:
"موسیقی که متأثر و برانگیخته از هزاران فراز و فرود و وصل و فصل تاریخی است، خود بیانگر خلق و خوی ملت و آیینه ای تمام عیار از گذشتِ روزگاران ِ سرزمین خود نیز می باشد و از همین رهگذر است که با نگرش عمیق به موسیقی ملت ها بخش قابل توجهی از فرهنگ معنوی جوامع، می تواند مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرد."
باری، براستی این چنین است. اما پرداختن به نقش ساز و موسیقی در آثار ادبی کهن، از آن جهت اهمیت دارد که بزرگانی همچون فردوسی، تلاش کرده اند تا با پرداختن به عناصر فرهنگ ناب ایرانی، این میراث کهن را در حافظۀ تاریخی ملتی که مورد هجوم بیگانه واقع شده زنده نگاه دارند و به نسل های بعد سپارند.
در این مقاله تلاش خواهد شد تا با بررسی نقش ساز و موسیقی در شاهنامۀ فردوسی و دیوان حافظ به عنوان دو شاهکار ادبیات پارسی، جلوه های هنر موسیقی در نزد تمدن ایرانی با نگاهی عمیق تر مورد توجه قرار گیرد.
بخش اول: نقش ِ ساز و موسیقی در شاهنامۀ فردوسی
پیشگفتار
بی شک حملۀ اعراب به ایران بزرگترین ضربۀ فرهنگی به سیر تمدنی این سرزمین بوده است. هر چند تاریخ این سرزمین تا قبل از ترکتازی های اعراب، دچار گسیختگی های بسیاری در پیوستگی خود شده بود، اما این هجوم همه جانبه، باعث گسست عمیق فرهنگی و برشی ژرف در یکپارچگی تاریخ ایران شد.
و اما پرداختن به اشعار کهن ادبیات پارسی شاید از این جهت شایسته و بایسته باشد که برای پژوهش عناصر و الگوهای فرهنگی ِ تمدن ایران، بهترین منابع، شعر فارسی است؛ چرا که تاریخ اجتماعی ایران در اشعار فارسی همواره جریان داشته است.
دکتر علی میرفطروس در کتاب ارزشمند "تاریخ در ادبیات" به درستی به ضرورت بازخوانی اشعار شعرای دوران بعد از اسلام، برای بازشناختن و واکاوی تاریخ ایران می پردازد و می نویسد:
"... در کشاکش همۀ اين قرن ها، خودآگاهی ملی ايرانيان و خصوصاً زبان فارسی در سنگر شعر توانست به حيات و هستی خويش ادامه دهد. به عبارت ديگر: در دوره هائى که «ز منجنيق فلک، سنگ فتنه می باريد»، زبان فارسی و خودآگاهی ملی ايرانيان جز شعر، سرپناهی نداشت و به همين خاطر، فرهنگ ايران، بيشتر در شعر، خود را نشان داده است.
با توجه به ممنوعيـّت صورتگری (نقـّاشی)، پيکرتراشی، موسيقی و فلسفه در اسلام، شعر فارسی توانسته است هم بارِ فلسفۀ ايران را بر دوش کشد و هم بارِ اساطيری، تاريخی، سياسی، هنری و عرفانی فرهنگ ايران را، هم از اين رو است که می توان گفت: تاريخ و فرهنگ ايران توسط شعرش از گذشته به آينده تداوم يافته است. پس بی معنا نيست اگر بگوييم «فرهنگ ايران، يعنی شعرش ...» بنابراين: طبيعی است که در تمامت اين دوره های آشوب و آشفتگی، پرداختن به شعر و زبان فارسی، معنائی سياسی و ملی نيز داشته باشد و نيز شگفت نيست که در دشوارترين لحظات تاريخی (يعنی از عصر ترکان غزنوی و سلجوقی تا عهد ترکان صفوی و ترکمانان قاجار) «شاهنامۀ فردوسی» سنگر و سايه بانِ زبان، تاريخ و هويـّت ملی ما گرديد. آنهمه «شاهنامه» ها نشانۀ هوشياری تاريخی و همـّت بلند نياکان ما در ثبت و ضبط خاطره های قومی جهت حفظ و تداوم حافظۀ تاريخی ملت ما بوده است چرا که: قوم بی خاطره، فاقد هويـّت تاريخی است.
شعر در ايران به عنوان وجدان بيدار ملی و فرهنگی ما عمل کرده و به همين جهت، سند ارزشمندی است که بر اساس آن می توان حيات فرهنگی و هستی فلسفی، اخلاقی و انسانی ملت ما را بازشناخت. به عبارت ديگر: در درون شعر فارسی، تاريخ ايران نَفَس می کشد، هم از اين روست که شعر فارسی می تواند يکی از منابع مهم در شناخت تاريخ اجتماعی ايران بشمار آيد. اينکه گفته اند: «آنجا که تاريخ نويسان، باز می مانند، شاعران آغاز می کنند» شايد بيانگر اهميـّت شعر و شاعران در ضبط حوادث تاريخی است." (1)
هنر سترگ فردوسی، بازتولید عناصر و الگوهای فرهنگی در غالب حماسۀ شاهنامه بوده است. عناصر و الگوهایی که اگر بزرگانی مانند فردوسی، به پاسداشت این میراث ارزشمند کهن نمی پرداختند، امروز دیگر نشانی از فرهنگ و زبان فارسی نبود. اشعار فارسی، در عمل همچون پلی گران سنگ، حافظۀ تاریخی ِ ملت ایران را با گذشتۀ پر افتخار خویش پیوند می زند.
موسیقی و سازهای آن همواره حامل و ناقل ژرفترین ارزش های فرهنگی و اندیشه های یک جامعه به شمار می روند و با شناخت سازها می توان به اهمیت میراث موسیقی بشر و اعتقادها و نحوۀ زندگی جوامع سنتی و گذشته پی برد.
یک ساز همواره در فراخنای تاریخ، علاوه بر ایجاد نواهای دلنشین و همراهی کنندۀ رقص و آواز، وسیله ای برای بیان سنت های شفاهی، اسطوره ها، متل ها، حماسه ها، و آیین های شفابخشی و نمادین و وسیله هایی برای به هیجان آوردن افراد به ویژه جوانان در صحنه های نبرد به شمار می آید. سازها در آیین های مذهبی و غیرمذهبی مانند مراسم بزم و هنگامۀ نبرد، همواره نقشی برجسته داشته اند.
شاهنامۀ فردوسی در برگیرندۀ مجموعۀ ارزشمندی از سازهای قدیمی ایران است. برخی از این سازها مانند عود، کرنا و دف هنوز هم رواج دارند و هنوز هم در گوشه و کنار ایران نواخته می شوند و برخی متروک شده و جز نامی از آنها به جای نمانده است. هر یک از این سازها بیانگر مراسمی، جشنی، سوری، سوگی یا نبردی سهمگین بوده است.
فردوسی بزرگ چنان با مهارت و استادی به توصیف چگونگی نواختن، کاربرد و جنس سازها پرداخته که با خواندن حماسه هایش، گویی صدای آن هندی درای پر جوش و خروش، آن طبل و کوس که بر پیل نهاده اند و در غبار و گرد پای اسبان و سپاهیان به صدا در آمده، آن دف و چنگ در جشن های خسروانی و آن رود که باربد می نوازد و آنگاه در سوگ مرگ خسرو آن را می سوزاند، می شنوی. در شاهنامه رامشگران، زنان چنگ نواز، گودرز و گیو و طوس و خسرو پرویز، همه با بوق و کرنا و دف و چنگ و گاودم و ... سرو کار دارند و گاهی ما را به بزم گاه و زمانی به رزم گاه فرا می خوانند. به جرات می توان گفت که در این یادنامۀ شاعر طوس کمتر می توان مبحثی یافت که در آن سازی به کار نرفته باشد، حتی در سوگ سیاوش اش. (2)
در زیر، چگونگی، وضعیت و کاربرد هر ساز در شاهنامه، همراه با ابیات نمونه مورد بررسی و پژوهش قرار می گیرد.
آواز
آواز در شاهنامه به معناهای مختلف به کار رفته است (3) در زیر به چهار معنی که در ارتباط با موسیقی می باشد اشاره می شود.
1- آواز خوانی، خوانندگی 2- نوا، صدا، صوت 3- صدای ساز 4- بانگ و صدای بلند.
آواز به معنای آوازخوانی
1- زمین باغ گشت از کران تا کران ز شـادی و آواز رامـشگـــران
2- مِی آورد و رامشگران را بخواند وز آواز بـلبـل همـی خیره ماند
3- هــوا پُِـــر ز آواز رامــشـگــران زمیـن پُـر سـواران ِ نیـزه وران
4- بـه آواز ایـن رامشــی دختــــران هم از مستی ِ رود و رامشگران
5- بـه آواز ایـشـان شهنـشــــاه جــام ز بـاده تهـی کـرد و شـد شادکام
6- جهـانی بـه رامـش نـهـادنـد روی پر آواز میخواره شد بام و کوی
7- کـه استـاد بـر زخـم دسـتـان بـود وز آواز او رامـش جـــان بـــود
8- بـر آواز او شـاه مِـی بـر کشـیــد همـان جـام یـاقوت بر سر کشیـد
آواز به معنای نوا و صدا
1- بفـرمـودشـان تـا نوازنـد گـــرم نخـوانندشــان جـز بـه آواز نــرم
2- که چون کاوه آمد ز درگه پدیـد دو گـــوش مـن آواز او را شنیــد
3- بخندید و زان پس فغان برکشید طلایــه چـــو آواز رستـــم شنیــد
4- کجا شد به رزم اندرون ساز تو کجا شد به بــزم آن خوش آواز تو
5- روانت خرد باد و دستور شرم سخـن گفتـن خــوب و آواز نـــرم
6- اگر یـار باشیـد بـا من به جنگ از آواز روبــه نتــرســد پـلنـــــگ
آواز به معنای صدای ساز
1- ز آواز شيپـــور و هنــدی درای همـی كـوه را دل برآمد ز جــای
2- سر مـاه برخــاست آواز کـــوس بدانگه که خیزد خروش خروس
3- هوا نیلگون گشت و کوه آبنـوس بجـوشیـد دریـــا ز آواز کــــوس
4- چــو آواز کــوس آمد و کرنــای فرامـرز را دل بـرآمــد ز جـــای
5- همه شب ز آواز چنگ و ربـاب سپـه را نیامد بـر آن دشت خواب
6- سپیـده دمـان گاهِ بـانـگ خروس ز درگـاه بـرخـاست آواز کــوس
7- همه شهر از آواز چنگ و رباب همی خفته را سر برآمد ز خواب
8- بــر آمــد ز درگـــاه آواز نـــای بـزرگان سوی شــاه کردند رای
آواز به معنای بانگ و صدای بلند
1- بغريـد رستـم چـو شيـر ژيـان از آواز او خيــره شــــد مـاديـــــان
2- برهمـن بـتـرسـد ز آواز مــن وزیــن لشکــر گـردن افــراز مــن
3- بـدرّد ز آواز او کــوه سنــگ به دریا نهنگ و به خشکـی پلنـگ
4- از آواز گـردان و بـاران تیـر همـی چشم خـورشیـد شـد خیره خیر
5- ز درگاه پیران برآمـد خروش چنان شد که کر گشت ز آواز گوش
6- خـروشی بـرآمـد ز اسفندیــار بـلــرزیــد ز آواز او کــوه و غــــار
7- چـو بشنیـد دارا بـه آواز گفت کـه همـواره بــا تـو خِـرد بـاد جفـت
8- به آواز گفت آن زمان شهریار کـه جـز پــاک یــزدان مـدانیـد یــــار
9- بـه آواز گفتنـد تـــا زنـده ایــم خـود انـــدر جهـان شـــاه را بنده ایـم
فردوسی آوا و آواز را برابر یکدیگر به کار می برد. چنانکه می گوید:
1- چه آواز نای و چه آواز چنگ خروشیدن بوق و آوای چنگ
2- تبیره برآمد ز درگــــاه طوس همـان نالۀ بـوق و آوای کوس
3- خداوند رای و خداونــد شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم
بربط (بربت)
بربط سازی از گروه سازهای زهی است. بر به معنای سینه و بط به معنای مرغابی است. این ساز را از آن جهت بربط نام داده اند که شکل آن شبیه به سینۀ مرغابی است. آن را عود هم گفته اند. این ساز مرکب از 4 تار است و با زخمه ای که آن را شکافه گویند، نواخته می شود. (4)
این ساز از آلات موسیقی ایران است. بعد از اسلام، اعراب، بربط یا عود را مزهر نامیدند. یونانی ها نیز بربط را از ایرانیان گرفته و ساز باربیتوس (Barbitos) یا (Barbiton) معروف را ساختند. (5)
1- نشستنـد خـوبــان بــربـط نـــــــــواز یکی عود ســوز و یکی عود ســـاز
2- بدیـن چهـر فرخندۀ روی و مـــــوی هم از زخمۀ بربط و خلق و خـــوی
3- به بربط چو بـایست بـرساخت رود بـــرآورد مـــازنـدرانـــی ســـــرود
4- پرستندگـــان ایستــاده بـــه پــــــای ابا بربط و چنگ و رامش ســــرای
5- غو کوس ِ شـان زخم بربط ســرای دَم گـــــاو دُم نـالــــه ی کــرنـــــای
6- چو من دست کـــردم به بربط دراز سرشکش ز دیــده برون رانــد راز
7- بـدو شـادمـــان گشت بـهـرام و زن نشستند و گفتنـد بــــربـط بـــــــــزن
8- بـرآســـای و بنشین و بربط بــــزن چو گــــــردد پراکنـــده آن انجمـــن
9- تو را کار جز بربط و چنگ نیست دو چنگ تو اندر خور جنگ نیست
10- مِـی و بـربـط و نــــای بــرساختند دل از بــــودنی هــــا بپــــــرداختند
11- همه چـامه گــو ســو فزا را ستـود به بربط همی رزم تـــــوران سرود
12- چو نومید بــرگشت از آن بــارگاه ابا بربط آمـد ســوی بـــاغ شــــــــاه
13- همه جــام هـا بـــاربد سبـز کـــرد همــان بربط و رود و ننگ و نبـــرد
14- که بـرگیــــر بربط نـــوایی بـــزن فغـــانی درافکــن ابـر جــــان مــــن
بزم
مجلس شراب و جشن و خوشی را گویند.
این واژه در شاهنامه به دو صورت بزم و بزمگاه به کار رفته است و گاهی در مقابل رزم و رزمگاه قرار می گیرد:
1- وز آن مشت برگـــردن ژنــده رزم کز آن پس نیاید به رزم و به بــزم
2- جهانجــوی سهــراب دل پر ز رزم بــه آرامگــه رفت از تخــت بـــزم
3- بپوشیـــد سهــــراب خفتـــــان رزم سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
4- کسی کاشتی جوید و ســور و بــزم نـه نیـکـو بـود تیـز رفتـن بــه رزم
5- به ایران مداریــد دل را بـه بـــــزم به توران سپارید جـــان را به رزم
6- شما را از آسـایــش و بــــزمگــــاه به یک سر تهی شد سر از رزمگاه
7- سواری که پرورده بــــاشد به رزم بدانـــد همـــان نیـــز آییـــن بـــــزم
8- بیامــوز او را ره و ســــاز و رزم همـــان شـادکـامــی و آییــن بـــــزم
9- همی خواند پس مادرش ژنده رزم که او دیــده بُـــد پهلوان گـــاه بـــزم
10- اگر گم شد از بــزم مـن ژنده رزم نیایـد همـی سیــــر جــانـم ز بــــزم
11- بمان تـا کســی دیـگـر آید بـه رزم تـو بـا مـن بســاز و بیــارای بــــزم
12- بـرفتند از آن پـس بـه نخجیــرگـاه همه بـزم جــــوی و همه رزم خــواه
13- گهی رزم بــودی گهی ســاز بــزم ندیدم ز کـــاووس جــــز رنـــج رزم
14- بیـــــامـــوزش آرایــــــش رزم را نشایــد مـگـر رزم یـــــــا بـــــزم را
15- فراز آور از هر سویی سـاز رزم مبـــــادا کــه آیــد تـــرا رای بـــــزم
16- از آن پـس که رفتی بدان کــارزار نبودت بجـز رامـــش و بــــزم کــار
17- که در بزم دریـاش خوانــد سپهــر به رزم اندرون شیر خورشیـد چهـر
18- نبیند دو چشمــم مگــر گــرد رزم حرام است بـر جـان مـن جـام بــزم
19- به رزم انــدرون شیــر پـاینده ای به بـــــزم انــدرون شیـــد تـابنده ای
گاهی رزم و بزم در کنار هم قرار می گیرند و پاره ای اوقات قهرمانان شاهنامه چنان رزم با دشمن غدار را عزیز می شمارند که از آن به مثابه بزم یاد می کنند:
1- سپـاه و دل و گنـج و دستـور هسـت همان رزم و بزم و می و سور هست
2- بــگفـت آنچـه نشنید از افـراسیـــاب از آرام و از بـــــزم و رزم و شتـاب
3- به فرزانگـان گفت کیــن دشـت رزم به دل بر مـرا همچو خوابست و بزم
4- بزرگـان که بـودنـد بــا او بــــه هــم به بــزم و به رزم و به شـادی و غـم
5- به رزم و به بــزم و به گـــاه شراب همــــانــا نبینند مــــا را بــه خــــواب
6- شـهـنـشـــــاه را فــرّ یـــزدان بــــود همـه کــــار او بــــــزم و میــدان بود
7- به هرجا که بودی به رزم و به بـزم پس از درد و نفریـن بُـدی بـر گـرزم
8- چنین گفت کایـن هدیـه های گــرزم ببریــــد مـــــا را ز بـــــزم و ز رزم
9- چنین داد پاسخ کـه بــر دشـت رزم شمــا را همه کـــام خــوابست و بـزم
10- مـــــرا رزم رستـــم بُــود بـزمگــاه نتـرسم که بیــنـم چنــــو صــد سپــــاه
11- بـدو گفت مـهـر و بـــزرگـــی و داد همان بــــزم و رزم از تو دارند یـــاد
12- مر این رزمگـاه بزمگـاه مــن است گـرانمــایـه مغــــــز کــلاه مـــن است
13- چو شـــــاه جهان بــازگردد ز رزم تو گویی که بیرون خـــرامد ز بــــزم
14- بیــامـــــوزش آرایـــش کـــــارزار نشستنگه بـــــــزم و رزم و شکـــــار
15- به بـــازی شمـارد همـی روز رزم بُـود رزم در پیــش او همچو بـــــــزم
16- بدیـن وقت هنگـام آن بــــزم بــــود اگـــر چنــد آن بــــزم بــا رزم بــــود
17- بفرمـــود تــا لشکـــــر آراستنــــــد مــر آن رزم را بـــــــزم پنداشتنــــــد
18- بزرگــی و فـــــرّ و بلنـــــدی و داد همـــان بــزم و رزم از تو داریـم یــاد
گاهی در شاهنامه چنان بزم های پر شوری براه می افتد:
نیاید سر مرغ و ماهــی بــه خواب از آن بـــزم و آواز چنگ و ربــاب
در بزم های شاهانه همواره آوای رود، چنگ، رباب و آوازهای رامشگران و سرودهای پهلوی، به مجلس شور و حال می بخشند:
1- بفرمـود کــز نــامداران هزار بخوانند و از بــزم ســازند کـــار
2- بنه پیشم و بــزم را ســاز کن به چنگ آر چنگ و مِی آغاز کن
3- پس از نو یکی بزم کردند باز به بازیگر و مِی ده و چنگ سـاز
4- نشستند و بــزم ِ مِــی آراستند همه رود و رامشگـران خــواستند
5- شبستــان همه پیشبــاز آمـدند پـر از شــادی و بــزم سـاز آمدند
همچنین جشن های شاهنامه معمولاً بسیار باشکوه اند:
1- بیـــاراست بــــزمی به آییــن جــــم همی شـه ز شـادی نکرد ایچ کم
2- چنان بُد که هر شب ز گردان هزار بـه بـــزم آمدندی بـر شهریـــار
3- کنـــون نــزد آن پیــر خسرو شویـم چو بزم آیدش هریکی نو شویم
4- که آیــا بهشت است یــا بــــزمگـــاه سپهر برین است یا چرخ و ماه
بعضی از بزم ها پس از رهایی از جنگ شکل می گیرند:
1- بدو گفت کای مهتـر رزم جــوی چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی
2- چو آگه شد از رستم و کار رزم ز شــادی بیــاراست آنگـاه بـــزم
و معمولاً چندین روز به درازا می کشند:
1- یکی بـــزم سـام آنگهی ســاز کـــرد سه روز اندران بــزم بگماز کرد
2- دو هفتـه بران گــونه بــودند شـــــاد ز اکـوان و وز بــزم کردند یــــاد
3- به شش روز در خرمی کرد و سور به بزم اندرون شاد و زاندوه دور
بوق
یکی از قدیمی ترین الات موسیقی بشر است. از مضمون اشعار شاعران متقدم و متأخر و نوشته های تاریخ نویسان بر می آید که بوق، سازی بادی، شبیه به شاخ حیوانات، ابتدا از استخوان بوده، ولی بعدها از فلزات مختلف ساخته شده است. (6)
بوق در شاهنامه سازی است رزمی و همواره با کوس و بعضاً با هندی درای و درای همراهی می شود و پهلوانان و نامدارانی چون گیو و گودرز و طوس به همراه بوق و کوس است که به هنگامۀ نبرد می روند. (7)
1- برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس هـوا نیلگـون شـد زمیــن آبنـــوس
2- بفرمـود تـا بــوق و کــوس نبـرد زدند و به رزم اندرون حمله کرد
3- بفرمـود کاووس تا بـوق و کـوس دمیـدنــد و آمـــد سپـهـدار طـــوس
4- بیــاراست بـــر میمنـه گیــــو طـــــوس سواران بیــــدار بــــا بـــــوق کــــوس
5- خروش آمـد و نـالـه ی بـــوق و کــوس ز قلب سپه سپه گیو و گودرز و طوس
6- ز بس نالـه ی بــــوق و کــوس و درای همـــی آسمــــان انـــدر آمـــد ز جـــای
7- به یک روی گودرز و یک روی طوس پس و پشت او گیــو بـا بــوق و کــوس
8- به پیش سپــاه اندرون بــــوق و کـــوس درفش از پس پشت گــودرز و طــوس
9- جهـان کـر شـد از ناله ی بـوق و کـوس زمیـــن آهنیــــن شـــد سپهــر آبنـــوس
تبیره
سازی کوبه ای، همانند دهلی تو خالی، از جنس چوب و احتمالاً از فلزی مانند برنج است. به روی آن پوست خام یا دباغی نشده می کشند. در ایران باستان از این ساز در هنگام صبح و عصر و همچنین در مواقع رزم، پیکار و مجالس جشن و سرور و شادی و گاه در مراسم عزاداری و مرثیه خوانی استفاده می شده است. در زبان فرانسه این ساز را تابور خوانده اند. لیترۀ فرانسوی در دائرة المعارف خود برای ربط تابور فراسویان و تبیرۀ ایرانیان به تحقیق می پردازد و می گوید یکی از این دو ملت باید این واژه را از دیگری گرفته باشد. سپس خود او پس از بحثی، به اتکای قدمت شاهنامه که تاریخ تدوین آن از افسانۀ شانسون دورولاند که قدیمی ترین سند بکارگیری این لغت است نتیجه می گیرد که تابور از تبیره مشتق شده است. (8)
1- تبیــره ببـردنـد و پیــل از درش ببستنـــد آذیـــــن همــه کشــورش
2- بـرآمـد خـروش از در پهلـــوان ز کـوس و تبیـره زمیـن شد نـوان
3- تبیــره بـرآمــد ز پــرده ســرای همـان نـالـه ی کـــوس بــا کرنـای
4- چو شب روز شد بـامدادان پگاه تبیـــره بـرآمـد ز درگــــاه شــــاه
5- تبیـره بـرآمـد ز درگـــاه شــــاه همـه بـرنهـــادنـــد گـُــردان کــلاه
6- تبیـره زنـان پیش بردنـد سنـــج زمیـن آمـد از نعل اسبـان به رنج
7- ز پهلــو به پهلــو پذیـره شدنـــد همه بـا درفــش و تبیـــــره شدنــد
8- خروش تبیره ز میدان بخــاست همی خاک بـا آسمان گشت راست
9- سپـــــاه کیــانی تبیـــره زدنــــد پــس آنگـاه سـوی سپهبــد شدنـــد
10- اگر بشمری نیست انداز و مـــر ز بـانگ تبیــره شــود گــوش کـر
11- از ایـران تبیـره بـرآمـد به ابــر که آمـد خـداونـد کـوپــــال و گبــر
12- خروش سواران و بانگ سران ابـر پشـت پیــلان تبیــــره زنـــان
13- چو کوه از تبیره پر آواز گشت بترسیــد و آن جـــانـور بـازگشت
14- تبیــره ببستنــد بـر پشت پیــــل همی بـرشـد آواز اسبــان دو میــل
15- تبیـره بـرآمــد ز هـر دو سرای بدان رزم خـورشید بُــد رهنمـــای
16- ز بانگ تبیره شد کر دو گـوش ز گـردان برفته همه مغز و هـوش
تنبور (طنبور)
سازی زهی است که کاسۀ طنینی و دستۀ آن از سه تار بزرگتر است و چون دارای دو رشته سیم است، به آن دو تار نیز می گویند. (9)
تنبور در شاهنامه سازی بزمی است و همواره در سور و شادی حضور دارد. (10)
1- ابا می یکی نغز تنبــور بـــود بیــابــان چنـان خــانـۀ ســـور بـود
2- یکی ساخته نغز تنبور ساخت همی رزم را پیش خود سور ساخت
3- همانـگه تنبــور در بـرگـرفت ســـراییــدن از کـــام دل درگـــرفت
جلب (چلب)
نوعی سنج یا همان سنج بوده است. این ساز از دو تکه فلز به جنس برنج و به شکل بشقابی بزرگ که دسته هایی در پشت آن تعبیه گردیده، تشکیل می شده و با برهم زدن، آن را به صدا در می آورده اند. از این ساز در رزم ها یا جنگ ها یا به هنگام رژۀ سربازان و همچنین در نقاره خانه ها استفاده می شده است. (11)
1- چو یک نیمه بگذشت از آن تیره شب خــروش آمــد از دشت بـانگ جلب
2- همی لشکــر آمـد سه روز و سه شب جهان شد پر آشوب و جنگ و جلب
3- نیـــاسود کــس تـــــا به مــــرز حلب جهـان شد پـر از شور سنج و جلب
4- همــانــگـه درفشــی بــــرآورد شــب که بنشاند آن جنگ و جوش و جلب
جرس
سازی به شکل زنگ است. جرس به دو گونه وجود داشته است: 1- به صورت ساز 2- به صورت زنگ اخبار.
گونۀ سازی ِ آن، به اشکال مختلف ساخته می شود. گاهی به صورت پیاله و گاه صورت گوی و گاه به صورت تابه که از هفت جوش می ساخته اند و جنس آن از آهن، مس، برنج و غیره بوده است. این ساز با پتکی که بر آن می زدند، به صدا در می آمده است. (12)
1- شب آمد غمـی شد ز گفتــار شــاه خروش جرس خاست از بارگاه
2- همان تختِ زرین و زرین جرس که اندر جهـان آن ندیدست کـس
3- از آن مـــــرز نشنیــــد آواز کس غــو پــاسبـانان و بــانگ جرس
4- غـــو پــاسبـانان و بــانگ جرس همی آمد از دور وز پیش و پس
5- چنین گفت کــآتـش نسوزیــد کس نبــایـد که آیــد خــــروش جرس
چنگ
چنگ از کهن ترین سازهای زهی ایرانی است و نام آن بیش از هر ساز دیگری در کتاب ها و نقش های باستانی آمده است. چنگ از کمان شکارچیان و رزم آوران به وجود آمده و تارهای بیشتری به آن افزوده شده و کاسۀ صوتی و ستون سیم گیر آن شکل های مختلفی به خود گرفته که با فشار دادن کف دست بر روی سیم یا لمس کردن یا چنگ زدن به زه های آن نواخته می شود. ابتدایی ترین آن نزد سومری ها و مصری ها بوده است. تا آنجا که منابع موجود نشان می دهد، چنگ ابتدا در نواحی ایران و عراق رواج داشته و سپس در خاورمیانه گسترش یافته است. حسینعلی ملاح دربارۀ کهن ترین چنگ ایرانی به اکتشافات چغامیش اشاره می کند که نقشی حک شده بر روی مُهری مربوط به 3400 ق. م است و در آن، نفر سوم از نوازندگان چنگی می نوازد که محافظۀ طنینی ِ آن انحنایی کمان گونه دارد. نکیسا، موسیقی دان معروف دربار خسروپرویز، در نواختن آن مهارت داشته و عموم شاعران و گویندگان در اشعار خود از آن یاد کرده اند. (13)
چنگ در شاهنامه سازی بزمی است و با نای، رباب، عود و دف همراهی می شود، مانند:
1- چـه آواز نـای و چـه آواز چنــــگ خروشیــدن بـــوق و آوای زنــگ
2- سراینده ای ایــن غـزل ســاز کـرد دف و چنگ و نی را هم آواز کرد
3- از او شــاد شــد جــان افراسیـــاب مِـی ِ روشن آورد و چنگ و رباب
4- همه رخ چو دیبای رومی به رنگ فروزنده عود و خروشنـده چنــگ
5- همی خورد مِی شاه با چنگ و نای همـه بــا یـلان رزم را کـــرد رای
6- یکی را سر اندر نیــاید بـه خـواب از آواز مستـان و چنـگ و ربــاب
7- غریـــویدن چنــگ و بانگ رباب بــرآمــد ز ایــــوان افــراسیــــاب
در بیت زیر فردوسی آرامش چنگ را در برابر جنگ نشان می دهد:
شکار و مِی و مجلس و بانگ چنگ نشسته شب و روز ایمن ز جنگ
در شاهنامه، بیشتر، زنان چنگ می نوازند:
1- فروزنــده ی مجلس و میــگســـار نوازنــده ی چنــــگ بــــا گـــوشوار
2- بیــامد بــر پــادشــاه چنــــگ زن خرامــان بـه ســان ِ یکـــی نـــارون
3- زن چنگ زن چنگ در بر گرفت نخستیــن خـــروش مغــان بـرگرفت
4- تـرا شایــد ایـــن گلـــرخ سیـم تن که هم پایکوب است و هم چنگ زن
چنگ به شکل ساز تنها نیز در شاهنامه آمده است:
1- یکی جام یاقوت پر مـی بـه چنــگ دل و گوش داده بـه آوای چنـــگ
2- یکی پایکوب و دگــر چنــــگ زن سه دیگر خوش آواز و انده شکن
3- من ایــدر بـــه آواز چنـــگ آمــدم نـه از بهـر جـــام و درنـگ آمـدم
4- همه زیر دستان و گــوهر فـروش بمانند با ناله ی چنـــگ و نـــوش
5- بدو گفت بنشین و بـــردار چنــگ یکی جـامه بــاید مـرا بــی درنگ
6- یکی چامه گوی و یکی چنگ زن یکـی پــای کـوبـد شکن بــر شکن
درا (درای)
سازی کوبه ای است. انواع درا عبارتند از:
1- زنگی درشت چثه (مانند ناقوس) که بر پایه ای استوار می شده و در پیکارها و کارزارها با پتک به صدا در می آمده است.
2- زنگوله های کوچکی که به صورت گوی می ساختند و درونش گلوله های خردی می گذاشتند. تعدادی از آنها را بر سر چوبی قرار می دادند و آن چوب را به حرکت در می آوردند، مانند دبوس، زنجیر، جلاجل و جز اینها.
3- زنگی که همچون گلدانی وارونه به گردن چهارپایان بندند.
درای را اکثر فرهنگ نویسان جرس معنی کرده اند. منحصراً صاحب فرهنگ «آنندراج» میان جرس و درای تفاوت هایی مشاهده کرده است. به هر صورت، درای، سازی است کوبه ای که در ساختمان آن پوست به کار نرفته است. (14)
همنواز کردن درای هندی که نوع بزرگ درای است و احتمالاً اصل آن هندی است، با سازهای بربط و چنگ و نای، نشانۀ آن است که این ساز در مجالس بزم مورد استفاده بوده است: (15)
همه شهر ز آواز هندی درای ز نالیدن بربط و چنگ و نای
این ساز گاهی هم به شکل ناقوسی عظیم ساخته می شده که در رزمگاه ها و هنگامه ها نواخته می شده است. در این صورت ظاهراً می بایست بر گردن چهارپایان عظیم الجثه بسته می شده و با کوبه ای یا پتکی یا مهره ای پولادین به صدا در می آمده است: (16)
بیالای پیلان به زنگ و درای جهان کر کن از ناله ی کرنای
استفاده های دیگر این ساز:
1- چو بانــگ درا آمد از بــارگــــاه بشد مــرد بینــا بگفت این به شـاه
2- بکوبید چون من بجنبم ز جــــای شما بـرفرازیــــد سنــــج و درای
3- درفـش شهنشــاه بـــا کرنــــــای ببردنـد بـــا ژنـــده پیــــل و درای
4- یلان صف کشیدند بر در سرای خروش آمد از بوق و هندی درای
5- چو بـانگ درای آمد از کاروان همـی رفت پیـش اندرون سـاروان
دف
دف نام سازی کوبه است به شکل گرد و گاهی اوقات مربع، و از جنس چوب است و بر آن پوستی از بز یا گوسفند می کشند. بر طبق روایاتی که از روزگاران کهن در ادبیات باستان آمده است، مراسم جشن نوروز و تحویل سال پارسیان در دوران شاهنشاهی ساسانیان، توسط نوای دف همراهی می شده است. دف در ایران ساسانی، همراه با سرودهای خسروانی و به طور گروه نوازی مورد استفاده قرار می گرفته است. همچنین تصاویری از نوازندگان دف بر روی سفال ها و نقاشی های بناهای باقیماندهۀ پیش از میلاد به دست آمده که خود گواهی بر قدمت، اصالت و دست نخوردگی این ساز است. در مشرق زمین، دف را برحسب شکل قاب (مستطیل و مستدیر) و دارا بودن سیم ها، سنج ها یا صفحات جرنگی جلاجل یا حلقه های جرنگی، جرس ها یا زنگ ها یا فقدان آنها به هفت نوع تقسیم کرده اند. (17)
دف در شاهنامه تنها یک بار ذکر شده است و چنگ را که سازی بزمی است همراهی می کند.
سراینده ای این غزل ساز کرد دف و چنگ و نی را هم آواز کرد
رامش و رامشگر
رامش به معنای شادی و طرب می باشد. در فارسی دری، از موسیقیدانان با نام رامشگر یا خنیاگر یاد شده است. همچنین رامشگر به معنی نغمه پرداز، مغنی، نوازنده و سازنده نیز آمده است. ایرانیان گذران زندگی به رامش