تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - بررسی روابط ایران و افغانستان در شش دهه اخیر ( بخش یکم) جستاری از تیرداد بنکدار

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

افغانستان بخشی از سرزمینهایی است که به لحاظ تاریخی و فرهنگی در گستره سرزمینهای ایرانی قرار میگرفته و در قرون 18 و 19 میلادی، به تدریج در پی سیاست های حائل سازی انگلستان میان هند و سرزمینهای مجاورش، از ایران تجزیه گردید. پیش از آن این سرزمین همواره بخشی مهم از خراسان بزرگ را که خاستگاه بسیاری از بروندادهای فرهنگ ایرانی بود، در بر میگرفت. این سرزمینها تا پیش از جدایی در میان ایرانیان بخشی از خراسان به شمار می آمد و بخشهایی از آن نیز به "کابلستان" شهرت داشت. اطلاق عنوان "افغان"- که نام تیره ای از قوم پشتون ساکن در این سرزمین بود- تنها در سالهای پس از جدایی این سرزمینها رواج و رسمیت یافت. ناگفته پیداست که به سبب وجود پیوندها و پیوستگیهای کتمان ناپذیر فرهنگی، سیاسی، جغرافیای و اقتصادی، میان سرزمین جدا شده افغانستان با سرزمین اصلی ایران، در تمامی سالهای جدایی این اقلیم نیز روابط و مناسبات پیوسته ای میان دو کشور وجود داشته است. اما در میان تمامی سطوحی که روابط دو کشور در آن جاری بوده، روابط درسطح سیاسی به میزان زیادی وابسته به نقش و حضور عوامل بیرونی یعنی قدرتهای بزرگ با حضور منطقه ای یا فرا منطقه ای بوده است. با توجه به جایگاه "پیرامونی" دو کشور ایران و افغانستان در نظام بین الملل، بدیهی است که نمی توان بدون توجه به نقش قدرتهای بزرگ که در موقعیت "کانونی" در نظام جهانی واقع اند، به بررسی روند روابط سیاسی دو کشور پرداخت. همچنین باید توجه داشت که روابط سیاسی در این سالها در اساس به عنوان بستر گسترش دهنده سایر سطوح ارتباطی بوده و از این روی، جهت درک روند مناسبات در دیگر عرصه های ارتباطی نیز باید به تاثیر گذاری و ماهیت جهت دهنده سطح سیاسی توجه نمود. برای درک سطح سیاسی مناسبات دو کشور نیز میبایست که پیش از هر چیز جایگاه این دو را در نظام بین الملل، دریافت.

در میان تمامی سطوحی که روابط دو کشور در آن جاری بوده، روابط درسطح سیاسی به میزان زیادی وابسته به نقش و حضور عوامل بیرونی یعنی قدرتهای بزرگ با حضور منطقه ای یا فرا منطقه ای بوده است. با توجه به جایگاه "پیرامونی" دو کشور ایران و افغانستان در نظام بین الملل، بدیهی است که نمی توان بدون توجه به نقش قدرتهای بزرگ که در موقعیت "کانونی" در نظام جهانی واقع اند، به بررسی روند روابط سیاسی دو کشور پرداخت.

در هنگامه پیدایش دوران "امپریالیسم نوین" در دهه 1870، ایران و افغانستان هر دو در موقعیت پیرامونی در نظام بین الملل قرار داشتند و این وضعیت تا نیمه قرن بیستم میلادی ادامه یافت. درخلال این سالها ایران با گذار از مراحلی به تدریج توفیق آن را یافت که در میان مدت به موقعیت "کانونی در پیرامون" دست یابد. در حالی که افغانستان همچنان در موقعیت "پیرامونی در پیرامون" خود باقی ماند. ایران پس از موفقیت در روند "دولت سازی مدرن" در دوران پادشاهی "رضا شاه پهلوی"، که منجر به شکل گیری یک انسجام درونی در سطح داخلی گردید، توانایی آنرا یافت که به عنوان یک بازیگر منطقه ای در عرصه سیاست بین المللی ظاهر گردد. وقوع جنگ جهانی دوم و کشیده شدن دامنه تبعات آن به ایران می توانست که این روند را با موانع جدی مواجه سازد، اما در پی واکنشهای هوشمندانه دولتمردان وقت ایران به این چالش، کشور توانست که با تحمل کمترین ضرر،در پی پایان جنگ از این بحران خارج شود. در این بین، رخداد گسترش دامنه لجستیک جنگ جهانی دوم به ایران، خود عاملی در جهت ارتقای موقعیت منطقه ای ایران-علی رغم تمامی تبعات جنگ- گردید. علاوه بر این با پایان یافتن جنگ جهانی دوم در سال 1945م/1324خ و آغاز دوران موسوم به جنگ سرد میان دو ابر قدرت پیروزمند جنگ، ایران از اولین مناطق جهان بود که به کانون منازعه آمریکا و شوروی – در جریان غائله پیشه وری در آذربایجان- بدل گردید و به این ترتیب در کنار یونان ، ترکیه و آلمان اشغال شده، در شمار اولین مناطق بحرانی این دوره قرار گرفت. پس از آن نیز در شمار نخستین کشورهایی بود که جهت "سد نفوذ کمونیسم"، از ایالات متحده آمریکا کمکهای سیاسی، نظامی و اقتصادی دریافت نمود. جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری "دکتر محمد مصدق" نیز در نیمه قرن بیستم، ایران را به عنوان چالشگر نظم نیمه استعماری بین المللی جلوه گر ساخت. مجموعه این وقایع به ترفیع جایگاه منطقه ای ایران در میان همسایگانش منجر گردید. پس از سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق نیز با ورود علنی ایران به عرصه بلوک بندیهای جهانی و دوری گزیدن از رویکرد سنتی بی طرفی، که با گسترش زیر ساختهای توسعه در داخل کشور نیز همراه شد، ایران به تدریج موقعیت خود را در جایگاه "کانونی پیرامون" در منطقه تثبیت نمود. این در حالی بود که افغانستان در تمامی این سالها بنابر دلائل متعدد ساختاری، در حالتی نیمه منزوی به سر برده و از حضور به مثابه بازیگری فعال در عرصه منطقه ای به دور بود و از سوی دیگر نیز شاهد رشد هیچ یک از شاخصه های قدرت ملی که جایگاه کشور را به بالا برد، نبود. از همین جهت این کشور در جایگاه پیشین خویش باقی ماند و به این ترتیب موقعیتی فرودست تر از ایران را یافت.

"جان گالتونگ" نظریه پرداز ساختارگرا، در نظریه امپریالیسم خویش، نظام بین الملل را متاثر از نظریه"نظام جهانی امانوئل والرشتاین"متشکل از دو گروه عمده "کانون" و "پیرامون" می داند ومعتقد است که در هر دو قسمت کانون و پیرامون، بخشهای کانونی و پیرامونی هم وجود دارد. به این ترتیب کانون خود شکل گرفته از "کانون کانون" و "پیرامون کانون" و پیرامون نیزمتشکل از" کانون پیرامون" و "پیرامون پیرامون" است. به نظر "گالتونگ" همواره میان هردو کانون، "همگونگی" به معنای اشتراک در منافع وجود دارد. در حالی که میان دو پیرامون چنین رابطه ای وجود ندارد. مدل "گالتونگ" به عنوان یکی از بهترین الگوها جهت ترسیم جایگاه کشورها درعرصه روابط بین المللی شان می باشد. (1) در این پژوهش، با استفاده ازاین مدل ، چگونگی روابط ایران و افغانستان از سال 1953 م/ 1332خ تاکنون بررسی میشود. از این روی مبدا بررسی را بر این سال نهاده ایم که –همانطور که اشاره رفت- در این سال در پی واقعه 28 مرداد 1332، ایران با فاصله گرفتن محسوس از رویکرد سنتی بی طرفی و ورود به عرصه بلوک بندیهای جنگ سرد، اولین گامها را در جهت گذار به موقعیت "کانونی پیرامون" را بر می داشت. این مقطع زمانی که به مثابه نقطه آغاز پژوهش در نظر گرفته شده، تا سال 1971 م/1350 خ که ایران موفق به تثبیت کامل موقعیت مورد اشاره گردید، ادامه دارد و از این سال با ارتقای قطعی جایگاه ایران در نظام بین الملل، به مدت کمتر از هشت سال یعنی تا سال 1979 م/1358خ که همزمان با وقوع انقلاب در ایران است، به بررسی این روابط در مرحله "تثبیت موقعیت کانونی پیرامون" ایران خواهیم پرداخت و در مرحله پایانی، چگونگی این روابط را از پیروزی انقلاب ایران تا زمان حاضر بررسی نموده و چگونگی جایگیری این رابطه در مدل "گالتونگ" را در این سالها واکاوی می نماییم.

  • درخلال این سالها ایران با گذار از مراحلی به تدریج توفیق آن را یافت که در میان مدت به موقعیت "کانونی در پیرامون" دست یابد. در حالی که افغانستان همچنان در موقعیت "پیرامونی در پیرامون" خود باقی ماند. ایران پس از موفقیت در روند "دولت سازی مدرن" در دوران پادشاهی "رضا شاه پهلوی"، که منجر به شکل گیری یک انسجام درونی در سطح داخلی گردید، توانایی آنرا یافت که به عنوان یک بازیگر منطقه ای در عرصه سیاست بین المللی ظاهر گردد. وقوع جنگ جهانی دوم و کشیده شدن دامنه تبعات آن به ایران می توانست که این روند را با موانع جدی مواجه سازد، اما در پی واکنشهای هوشمندانه دولتمردان وقت ایران به این چالش، کشور توانست که با تحمل کمترین ضرر،در پی پایان جنگ از این بحران خارج شود.

دوره نخست 50-1332 خ/71-1953 م:

همانگونه که گفته شد، این مرحله آغازی بود بر کنار نهادن رویکرد بی طرفی که ایران از دوران قاجار و در پی شکستهایی که از روسیه و انگلستان به لحاظ سیاسی و نظامی متحمل گردیده بود، اختیار نموده بود. پس از تجربه جنبش ملی شدن صنعت نفت،بسیاری از گرداندگان و تصمیم گیرندگان سیاست خارجی کشور دریافته بودند که در شرایط نوین جنگ سرد که با بار مواجهه ایدئولوژیک میان دو قطب همراه بود، دیگر نمی توان امید چندانی به بهره برداری از تضادهای میان قطب های فائقه جهانی بست و تلاش کرد که با استفاده از تضادهای میان آنها و رویارو نهادن منافع قدرتهای رقیب،به اتخاذ سیاستهای مستقل خویش ادامه داد. این نکته ای بود که دکتر مصدق درنیافت و بهای آن را با سرنگونی دولت خویش پرداخت. توجه به این امر که برخلاف دکتر مصدق که در عرصه داخلی از رویه ای دموکراتیک و درعرصه سیاست خارجی درعین اعلام سیاست بی طرفی و اتخاذ مشی "موازنه یا ناسیونالیسم منفی"(2) رویکردی که مبتنی بر گزینش ایلات متحده آمریکا به عنوان سردمدار جهان آزاد در مقابل اتحاد جماهیر شوروی و جهان سوسیالیستی اتخاذ مینمود، در دهه های 50 و 60 میلادی کشورهایی که داعیه "عدم تعهد" داشتند، اغلب رژیم های اقتدارگرای غیر کمونیستی بوده که در عرصه بین الملل اردوگاه مسکو را برای پیشبرد سیاسیتهایشان برگزیده بودند، صحت این ادعا را تاید میکند. به عبارت دیگر باید گفت که در شرایط سالهای آغازین جنگ سرد، برای اغلب کشورها شرایط اتخاذ رویکرد بی طرفی متصور نبود و از این روی می بایستی که ورود به یکی از بلوک بندیهای جهان دو قطبی مورد گزینش آن کشور قراربگیرد. تنها تعداد انگشت شماری از کشورها که در موقعیت ژئوپلوتیک خاصی قرار داشتند، همانند افغانستان موفق به حفظ رویکرد بی طرفی خود گردیدند که این قبیل کشورها نیز به ویژه افغانستان، فرجامی جز پیوستن کامل به اردوگاه شوروی را نمی یافتند. به این ترتیب در این مقطع ایران در حال جای گیری در بلوک طرفداران غرب است و افغانستان در صدد حفظ –تا حدود زیادی اجباری- بی طرفی.

در پی همین تغییر شرایط جهانی بود که دولت وقت ایران، با توجه به خاستگاه و ماهیت نظام سیاسی اش، گزینه اتحاد با بلوک طرفدار غرب را برگزید و در شمار متحدین ایلات متحده آمریکا و انگلستان در منطقه قرار گرفت. زمینه سازی برای این تغیر رویکرد ابتدا با عدول از مواضع آشتی ناپذیر دولت دکتر مصدق در قبال رابطه با انگلستان(1953م/1332خ) و مسئله نفت(1954م/1333خ) صورت گرفت و در سال 1955(م/1334خ) با ورود ایران به پیمان نظامی – امنیتی بغداد (بعدها سنتو)، این تغیر رویکرد از بی طرفی به سوی رویکرد اتحاد و ائتلاف با غرب بود. در این سالها سیاست خارجی ایران در راستای همسویی هرچه تمامتر با آمریکا و انگلستان که سردمداران جهان آزاد به شمار می آمدند، قرار گرفت. دولت وقت ایران در همین دوران جهت تحقق سرمایه گذاریهای لازم برای پیشبرد برنامه های توسعه اجتماعی خود، تلاش های فراوانی جهت جذب سرمایه خارجی به کشورنیزصورت داد.(3) هدف اصلی این اقدامات پیوند زدن هرچه بیشتر منافع سیاسی و اقتصادی کشورهای کانونی با منافع همسان درایران بود. به این ترتیب بود که با گسترش سطح اشتراک منافع، به تدریج همگونگی مورد اشاره "گالتونگ" میان "کانون کانون" با ایران که در حال گذار شتابان به موقعیت "کانون پیرامون" بود،شکل گرفت.

اما در همین سالها در افغانستان، دولت "محمد داود خان" زمامدار امور بود. وی در صدد بود که برنامه های عمرانی و اصلاحی را با سرعت بیشتری در افغانستان پیگیری کند. از همین روی در تلاش برآمد که به کشورهای غربی که در این سالها جهت سد نفوذ کمونیسم، اقدام به اعطای کمکهای مالی و تسلیحاتی به کشورهای پیرامون مینمودند، نزدیک تر شده و محافظه کاری سنتی رایج در سیاست خارجی افغانستان را کنار نهد. البته در این قصد وی مرگ استالین و تخفیف خطر رنجش همسایه ابر قدرت شمالی نیز بی تاثیر نبود. به هر روی "داودخان" به هنگام سفر "ریچارد نیکسون" معاون وقت ریس جمهور ایلات متحده به کابل در سال 1953م/1332خ، به صراحت خواسته ها و تمایل دولت متبوعش را جهت دریافت کمک های مالی ونظامی از آمریکا و نزدیک شدن بیشتر به این کشور را بیان نمود، که با امتناع ایالات متحده از اجابت خواسته های دولت افغانستان و مشروط نمودن کمک های ایلات متحده به تنش زدایی از روابط بحران زده و پیچیده افغانستان با پاکستان، عملا باعث معطوف گردیدن نگاه کابل به مسکو گردید.(4) به این ترتیب در طی سالهای دهه 1950م/1330خ، سنگ بنای وابستگی روز افزون افغانستان به اتحاد جماهیر شوروی که در جایگاه "کانونی در قطب سوسیالیستی " قرار داشت، در پی بی توجهی جهان غرب به نیازمندیهای افغنستان به تسریع روند توسعه، شکل گرفت. در سالهای میانی این دهه و با گسترش ابعاد وابستگی افغانستان به اتحاد شوروی از سطوح سیاسی و نظامی و اقتصادی به سطوح فرهنگی و عمرانی و غیره، رفته رفته گروهی از نخبگان جوان چپگرا در افغانستان که آموزش دیده شورویها بودند،اولین زمینه های استقرار رژیمی که به لحاظ ایدئولوژیک نیز پیرو مسکو باشد،را در افغانستان فراهم کردند.(5) در این میان تضاد نظام سلطنتی به نسبت محافظه کار افغانستان با نظام سوسیالیستی اتحاد شوروی، برای طرفین بی اهمیت بود. زیرا شوروی از ابتدا در صدد برنامه ریزی در راستای " راه رشد غیر سرمایه داری" در این کشور بود و افغانستان نیز برای اجرایی کردن طرحهای توسعه و نوسازی اش و نیز کسب حمایت در مقابل مواجهه جویی های پاکستان، گزینه ای جز اتحاد شوروی نداشت. در این سالها ایران نیز نه تنها به لحاظ موقعیت داخلی و بین المللی اش توانایی آن را نداشت که به مثابه یک حامی منطقه ای برای افغانستان عمل کند، بلکه از اساس در این سالها تمایلی برای عملکرد مستقل منطقه ای در دولت ایران وجود نداشت، بلکه این رویکرد با توجه به موقعیت کشور و روندی که در آن وارد شده بود(همگونگی با کانون نظام جهانی)، منتفی مینمود.

در سالهای دهه 1960م/1340خ، که ایران شاهد تعمیق پیوندهای ساختاری خویش با غرب بود و در سطح داخلی نیز در پی اصلاحات وسیع اجتماعی شاهد تغیر ماهیت مناسبات تولیدی پیشا مدرن به سوی مناسبات سرمایه دارانه وابسته بود، افغانستان به علت فقدان پیوستگی با سرمایه جهانی از یکسو و محدودیتهای ناشی از برنامه ریزیهای دولتی که اگرچه نمونه برداری شده از الگوهای توسعه کشورهایی چون ایران و پاکستان بود ولی به میزان زیادی وا بسته به سیاستگذاری های شورویها بود، در عمل هرگز نتوانست که به برنامه توسعه اقتصادی مختلط (دولتی و خصوصی)شکل دهد و به این ترتیب به صورت کشوری با شیوه های تولیدی پیشا مدرن باقی ماند. بخش دولتی نیز تمامی توانش معطوف به ایجاد برخی تاسیسات زیر ساختی (نظیرراه سازی ) میگشت و فاقد توانایی مالی و فنی جهت ایجاد صنایع بزرگ دولتی بود. به این ترتیب دهه 1960م/1340خ برای ایران با "گذار" و برای افغانستان با " سکون" در روند توسعه همراه بود.(6)

اما در همین دهه ایران نخستین اقدام را در راستای تثبیت موقعیت " کانونی در پیرامون" را در قبال دو همسایه شرقی اش افغانستان و پاکستان، برداشت. این اقدام میانجیگری موفق دولت شاهنشاهی ایران میان دو کشور مورد اشاره بود. در سال 1962م/1340خ، دولت ایران آمادگی خود را جهت میانجیگری میان دو کشور برای رفع اختلافات دیرهنگامشان در مناقشه پشتونستان، اعلام نمود که در پی این میانجیگری با سفر شاه در سال قبل به افغانستان و پاکستان آغاز شد و یکسال بعد یعنی در تاریخ هفتم خردادماه 1342،در طی مذاکراتی که در میان وزرای خارجه هر سه کشوردر حضور شاه ایران صورت پذیرفت، اعلامیه مشترکی که به اعلامیه 7 خرداد معروف گشت، منتشر شد که طی آن افغانستان و پاکستان اقدام به برقراری مجدد روابط دیپلماتیک خود نمودند. این اقدام کدخدا منشانه دولت ایران در قبال همسایگانش ،گواهی دهنده تثبیت موقعیت اشاره شده بود.(7) در همین سالها مذاکراتی میان ایران و افغانستان بر سر چگونگی تقسیم آب رودخانه هیرمند صورت گرفت که نتیجه بخش نبود.

اما روابط فرهنگی و اقتصادی دو کشور در این سالها از یکسو به علت پیوستگیهای کهن بیشتر به همان اشکال سنتی اش تداوم داشت، اما از سوی دیگر به علت قرار گرفتن دو کشور در جهت متفاوت، هرگز به گونه ای نوین و انسجام یافته در نیامد.

  • در سال 1962م/1340خ، دولت ایران آمادگی خود را جهت میانجیگری میان دو کشور برای رفع اختلافات دیرهنگامشان در مناقشه پشتونستان، اعلام نمود که در پی این میانجیگری با سفر شاه در سال قبل به افغانستان و پاکستان آغاز شد و یکسال بعد یعنی در تاریخ هفتم خردادماه 1342، در طی مذاکراتی که در میان وزرای خارجه هر سه کشوردر حضور شاه ایران صورت پذیرفت، اعلامیه مشترکی که به اعلامیه 7 خرداد معروف گشت، منتشر شد که طی آن افغانستان و پاکستان اقدام به برقراری مجدد روابط دیپلماتیک خود نمودند.

2.دوره دوم 58-1350خ/79-1971م:

در این سالها در پی دو رخداد مهم، جایگاه ایران در موقعیت "کانونی در پیرامون" به طور کامل تثبیت شد. این دو رخداد عبارت بودند از "خروج انگلستان از شرق سوئز(خلیج فارس)" و دیگری ارائه دکترین "امنیت نیکسون" توسط ریچارد نیکسون ریس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا.

در16 ژانویه سال 1968 م/26 دی1346خ "هارولد ویلسون" نخست وزیر دولت کارگری وقت انگلستان در سخنرانی خود در مجلس عوام این کشور به طور رسمی اعلام نمود که انگلستان تا سال 1971م/1350خ نیروهای خود را از خلیج فارس خارج میکند. علت این تصمیم، ناتوانی انگلیسیها از تامین هزینه های سرسام آور حضور نیروهایشان در منطقه بود. ایران بی درنگ آمادگی خود را برای به عهده گرفتن امنیت منطقه اعلام نمود.(8) خروج نیروهای انگلیسی از خلیج فارس مقارن شد با ارائه "دکترین نیکسون" که در ابتدای دور دوم ریاست جمهوریش در 21 ژانویه 1972/یکم بهمن 1350 به طور رسمی ضمن پیامی به کنگره آمریکا اعلام شد. این دکترین که بر اساس " استراتژی امنیت منطقه ای" هنری کیسینجر وزیر امور خارجه آمریکا ارائه گردید ، در صدد بود که با ایجاد قطبهای قدرتمند منطقه ای و تجهیز و تقویت سیاسی و نظامی این قطبها، وظیفه پاسداری از امنیت آن منطقه در راستای اتحاد با غرب بر عهده بگیرند. (9) به این ترتیب بود که همگونگی مورد اشاره "گالتونگ" در میان "کانون کانون" و "کانونهای پیرامون" در این زمان به عالی ترین جلوه اش تا روزگار خود رسید. بر اساس همین دکترین بود که ایران نقش حافظ امنیت منطقه ای را در منطقه خلیج فارس و خاورمیانه شرقی بر عهده گرفت و همانطور که گفته شد جایگاهش در موقعیت "کانونی پیرامون" تثبیت گردید.

اما درافغانستان درسال1971م/1350خ کابینه محافظه کار و واپس گرای "نور احمد اعتمادی" که بزرگترین استراتژی اش منصرف نمودن "محمدظاهرشاه" از قانون اساسی مشروطیت افغانستان بود، در پی ناتوانی از مهار تشنجات سیاسی پدید آمده توسط افراطیون چپ و راست در این کشور سقوط کرد و کابینه تکنوکرات "دکتر عبدالظاهر" بر سر کار آمد. وی تکنوکراتی تحصیل کرده آمریکا بود و از همین روی در تلاش بود که به برنامه های توسعه در افغانستان شتاب بیشتری بخشد. اما وی نتوانست بر چالشهای عدیده ای چون تداوم کشمکشهای سیاسی افراطیون، زیاده خواهیهای قوم پشتون و مهمتر از همه بحران قحطی ناشی از خشکسالی سالهای 72-1971م/51-1350خ فائق آید و کابینه وی در سال 1972م/1351خ سقوط کرد. پس از وی وزیر امور خارجه اش "محمد موسی شفیق" به صدارت رسید و تلاشی پیگیر و قاطعانه را در دو بعد داخلی و خارجی در جهت تسریع نوسازی کشورش را آغاز نمود. در بعد داخلی نامبرده تلاش زیادی بر اعاده نظم و امنیت و مصون داشتن آن از تحریکات گروههای افراطی مارکسیستی و اسلامی نمود و در بعد خارجی نیز تلاش کرد که سیاست خارجی افغانستان را از گرایش مفرط به سوی اتحاد جماهیر شوروی، به مسیر بی طرفی و عدم تعهد بازگرداند. وی برای فائق آمدن بر مشکلات عدیده افغانستان ونیز قطع نیازمندیهای افغانستان به شوروی، در صدد بود که اقدام به دریافت کمکهای اقتصادی از ایران و کشورهای عربی منطقه نماید. اما این کمکها مستلزم این بود که افغانستان نسبت به رفع اختلافات خود با دو کشور همسایه و مسلمان خود ایران و پاکستان،اقدام کند. از همین روی بود که وی در زمینه حل اختلاف با ایران بر سر چگونگی تقسیم آب رودخانه هیرمند پیش قدم شد. شفیق راهی تهران شد و در 12 فوریه 1973م/23 بهمن 1351خ قرارداد تقسیم آب هیرمند را با "امیر عباس هویدا" نخست وزیر وقت ایران منعقد کرد. ایران که در این سالها در تلاش برای جذب افغانستان به سوی خود بود، امتیازات زیادی برای افغانها در این قرارداد منظور نمود و با چشم پوشی ازسهم یک سومی و نصف به نصفی که در قراردادهای پیشین برای ایران منظور گردیده بود- بدون آنکه جنبه اجرایی به خود بگیرد- اینبار به %20 آب رودخانه رضایت داد. علت این بخشش از سوی ایران گذشته از تمایل قلبی و پر سابقه ایرانیان جهت جذب افغانهای هم زبان به سوی خود و همچنین ملاحظات بشردوستانه در پی فجایع ناشی از خشکسالی آن سال در افغانستان،به جایگاه "کانونی" ایران در منطقه نیز باز میگشت که در صدد بود که از یکسو با چنین گشاده دستی هایی که از موضع بالا صورت می داد به نحوی همسایه پیرامونی را وامدار خود گرداند و از سوی دیگر در تداوم روند همگونگی با "کانون کانون"، گذار افغانستان را از حیطه نفوذ شوروی به سوی اردوگاه رقیب، تسریع و تسهیل کند. اما این اقدام با شکست مواجه گردید.

قرار براین شد که سهم ایران توسط ماموران ایرانی در خاک افغانستان به طور ماهانه محاسبه گشته و دریافت گردد. همین مسئله سبب شد که بسیاری از مخالفین و رقبای شفیق وی را خائن خطاب کنند وورود ماموران ایرانی به افغانستان برای محاسبه سهمیه آب ایران را نقض حاکمیت ملی کشورشان تلقی کنند. در این فضاسازی و غوغاسالاری بر علیه دولت شفیق، پشتونهای تندرو و ضد ایرانی به رهبری "سردار محمد داود خان" و مارکسیستهای طرفدار شوروی به رهبری "حزب دموکراتیک خلق" بیشترین نقش را ایفا نمودند. در نهایت نیز در پی همین فضاسازی نابخردانه در هنگامی که "محمد ظاهر شاه" پادشاه افغانستان برای استراحت در ایتالیا به سر میبرد، " سردار محمد داودخان" نخست وزیر سالهای دهه های60 و 1950 م/ 40 و 1330 خ و شوهر خواهرو پسر عموی پادشاه با یاری نظامیان طرفداروی و مارکسیستها در نیمه شب17جولای 1973م/ 26 تیر1352خ دست به کودتا زده و شفیق را به قتل رسانده و با خلع ظاهرشاه و اعلام جمهوری، خود را ریس جمهور افغانستان اعلام نمود و به این ترتیب روند نزدیکی افغانستان به ایران و به تبع آن خروج از بلوک طرفدار شوروی دچار خلل شد.

  • جنگ قدرت میان داودخان و جناحهای مارکسیست خلق و پرچم سرانجام با کودتای مارکسیست ها در 26 آوریل 1978م/6 اردیبهشت 1357خ به رهبری "نورمحمد تره کی" از جناح خلق به فرجام رسید و با سرنگونی و قتل داودخان، نظامی مارکسیستی و طرفدار شوروی را بر افغانستان مستقرشد. دستگاههای امنیتی ایرانی که از ماهها پیش متوجه احتمال وقوع چنین کودتایی بودند، گزارشهایشان را به شاه ایران ارائه کرده بودند و شاه نیز چندین بار این خطر را به دولت وقت آمریکا(دولت جیمی کارتر) گوشزد نموده بود. بی تفاوتی دولت کارتر به این پیشروی شورویها تا پشت مرزهای ایران موجب نگرانی و سردرگمی شاه ایران گردیده بود. شگفتی شاه زمانی بیشتر شد که در تیرماه معاون وزیر خارجه وسفیر ایالات متحده به ایران توصیه کردند که رژیم کمونیستی را به رسمیت شناسد.

داود خان که دست یابی به قدرت را مدیون حمایت مارکسیتها بود، ضمن آنکه آزادی عمل گسترده تری برای دو جناح مارکسیستی حزب دموکراتبک خلق(خلق و پرچم) فراهم نمود، رویکرد سیاست خارجی افغانستان را مبتنی بر بی طرفی متمایل به شوروی قرار داد. اما رفته رفته با الگوگیری از عملکرد "جمال عبدالناصر" در تلاش برآمد که از روابط نزدیک خود با شوروی، دستاویزی جهت باجگیری و نزدیکی به آمریکا و متحدانش در منطقه فراهم کند. اما آنچه که داودخان از آن غافل بودتفاوت ژئوپلوتیک افغانستان با مصر و همچنین موقعیت متزلزل دولت وی در قبال کادرهای مارکسیست دیوانسالاری ونظامی کشورش در قیاس با ناصر بود. به هرروی وی از حدود سال 1975م/1354خ اقداماتی را در جهت بهبود روابط با ایران و پاکستان در پیش گرفت. در آوریل / اردیبهشت همین سال وی به تهران آمد و با "محمد رضا شاه پهلوی" دیدار نمود. از همین زمان روند نزدیکی دو کشور دوباره آغاز گردید. در همین سال کمیسیون همکاریهای اقتصادی ایران و افغانستان در تهران تشکیل شد واین کمیسیون اقدام به برنامه ریزیهای عمرانی در افغانستان نمود که ایران تامین هزینه های تکمیلی این برنامه ها را بر عهده گرفت. در 7 آوریل 1977 م/ 17 اردیبهشت 1356خ داودخان برادر خود "محمد نعیم خان" را برای دریافت کمکهای اقتصادی روانه ایران کرد و وی طی موافقتنامه ای که با دولت ایران یکم ژوئن /11خرداد منعقد نمود، با وامی به مبلغ 300 میلیون دلار به افغانستان بازگشت. همچنین دولت شاهنشاهی ایران وعده تداوم کمکها تا مرز 2 میلیارد دلار را در سالهای آینده داد. دریافت این کمکهای مالی سبب شد که داودخان احساس قدرت بیشتری کرده و به گونه ای روشن بر علیه فعالیتها و نفوذ گسترده مارکسیستها موضعگیری کند.(10) جنگ قدرت میان داود خان و جناحهای مارکسیست خلق و پرچم سرانجام با کودتای مارکسیست ها در 26 آوریل 1978م/6 اردیبهشت 1357خ به رهبری "نورمحمد تره کی" از جناح خلق به فرجام رسید و با سرنگونی و قتل داودخان، نظامی مارکسیستی و طرفدار شوروی را بر افغانستان مستقرشد. دستگاههای امنیتی ایرانی که از ماهها پیش متوجه احتمال وقوع چنین کودتایی بودند، گزارشهایشان را به شاه ایران ارائه کرده بودند و شاه نیز چندین بار این خطر را به دولت وقت آمریکا(دولت جیمی کارتر) گوشزد نموده بود. بی تفاوتی دولت کارتر به این پیشروی شورویها تا پشت مرزهای ایران موجب نگرانی و سردرگمی شاه ایران گردیده بود. شگفتی شاه زمانی بیشتر شد که در تیرماه معاون وزیر خارجه وسفیر ایالات متحده به ایران توصیه کردند که رژیم کمونیستی را به رسمیت شناسد.(11)،این رفتار آمریکاییها بیش از هرچیز دال بر آغاز روند گسست همگونگی میان "کانون کانون" با "کانون پیرامون " درباره ایران بود. اگرچه ایران در این سالها دست کم در مورد افغانستان در راستای تداوم روند همگونگی گام برداشته بود. بر اساس نظریه گالتونگ ایران، در مورد افغانستان به دلیل نقش کانونی اش در پیرامون در جهت تعمیق و گسترش وابستگی این کشور به ایالات متحده آمریکا به مثابه کانون نظام جهانی گام برمیداشت. این به دور از حقیقت نیست اما آنچه نظریات ساختارگرا ناتوان از تبیین و تحلیل آن هستند، پیوندهای تاریخی و فرهنگی برخی از کشورها به مانند ایران و افغانستان است. بنابر این میتوان گفت که درروند تعمیق روابط دو کشور در آن سالها،ایران بیش از آنکه در صدد ایفا نمودن نقش "سرپل" برای امپریالیسم آمریکا بوده باشد، در صدد بازیابی نقش کانونی خود درگستره فرهنگی و تمدنی ایرانی بوده است.

ادامه دارد ...

تیرداد بنکدار

پی نوشتها:

1. سریع القلم،محمود،عقلانیت و آینده توسعه یافتگی در ایران،تهران،مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه، چاپ سوم،1382،ص48-145.

2.ازغندی،علی رضا،تاریخ روابط خارجی ایران،تهران، نشر قومس، چاپ چهارم، 1383، ص 240-199.

3.همان، ص 51-240.

4.فرهنگ، میرمحمد صدیق،افغانستان در پنج قرن اخیر، تهران، نشرعرفان، چاپ دوم، پاییز 1380، ج2، ص 713 و 712.

5.پیشین، ص 31-729.

6.پیشین، ص 14-808.

7.مهدوی، هوشنگ، سیاست خارجه ایران در عصر پهلوی، نشرپیکان، چاپ پنجم، تهران، 1380، ص 303 و302.

8.پیشین، ص 56-350.

9.ازغندی، همان، ص 38-334.

10.فرهنگ، همان، ص 807-794.

11. مهدوی، همان، ص 472 و471.


برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 8  توسط تيرداد بنكدار  |