
نوزدهمین شمارهی ماهنامهی گردشگری «دنیای تجارت» منتشر شد.
شمارهی مهر و آبان دنیای تجارت در 110 صفحه گلاسهی تمامرنگی و با مدیرمسئولی «ابراهیم افراشتهفر» و سردبیری «مسعود لقمان» منتشر شده است.
ادامهی نوشته
جُستارهایی پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

نوزدهمین شمارهی ماهنامهی گردشگری «دنیای تجارت» منتشر شد.
شمارهی مهر و آبان دنیای تجارت در 110 صفحه گلاسهی تمامرنگی و با مدیرمسئولی «ابراهیم افراشتهفر» و سردبیری «مسعود لقمان» منتشر شده است.
روز یازدهم؛ دوشنبه؛ دهم فروردین 88؛ 30 مارس
شب پیش با دوستان رایزنی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که احتمالا این میزبانان مهربان روی ما به عنوان نمادهای دینداری اسلامی حساب باز کردهاند و اگر صبح برای نماز صبح به موقع بیدار نشویم توی ذوقشان خواهد خورد. این بود که قرار گذاشتیم صبح ساعت پنج بیدار شویم. اکبرعلی هم شب قبل لا به لای حرفهای اندکش اشارهای کرد که ما صبح زود بیدار میشویم و برای نماز به مسجد میرویم. در اتاقی هم در آن خفته بودیم، تصویر بسیار بزرگی از کعبه، یکی از دیوارها را پوشانده بود و در دینداری صاحبخانه تردیدی باقی نمیگذاشت. این بود که با وجود خستگی تصمیم گرفتیم حتما صبح زود بیدار شویم.
روز دهم؛ یکشنبه؛ نهم فروردین 88؛ 29 مارس
...خیلی زود به دهی رسیدیم که همهی مردمش "تودهای" بودند. کافی بود این همه تودهای را آنجا ببینید و توجه کنید که علیمردانخان هم تودهایست، تا دیدن مجسمهی لنین در پنجکنت به نظرتان طبیعی بنماید. حالا که کار به اینجا کشید یادآوری کنم که در تاجیکستان یک کوه بلند هم وجود دارد که در دوران زمامداری شوروی اسمش بوده قلهی کمونیسم! حالا خوشبختانه اسمش را به سامانی تغییر داده بودند. اما فکر کنم اندرز سودمندی است برای هواداران اندیشهی چپ که به تاجیکستان سفری کنند و به طور فیزیکی از قلهی کمونیسم صعود کنند. ناگفته بگذاریم که حتی اگر چنین هم بکنند در نهایت خود را بر فراز قلهی سامانی خواهند یافت! ...
روز نهم؛ شنبه؛ هشتم فروردین 88؛ 2۸ مارس
بامداد روز شنبه را در دوشنبه با شادابی کامل بیدار شدیم. شرایط کاخ زمستانی تزار طوری بود که هر سه مان را به خوابیدن بیش از حد وسوسه کرده بود. من که در هماغوشی با ساسهای دربار تزار شب به یاد ماندنیای را سپری کرده بودم، برخاستم و دوشی گرفتم و چون دیدم بیدار شدن و گرم شدن موتور دوستانم طول خواهد کشید، بیرون زدم و قرار شد ساعت 9 بازگردم تا با هم به گردش برویم. از خانه خارج شدم و تصمیم گرفتم مربع بزرگی از شهر را که در اطراف محل سکونتمان قرار داشت بگردم. خیابانها را گرفتم و با سرعتی بین پیادهروی و دویدنِ صبحگاهی حرکت کردم. 
سومین شماره از فصلنامهی ایرانشناسی و ایرانپژوهی فروزش منتشر شد. این شماره نیز همچون دو شمارهی پیش دارای هفت بخشِ «تاریخ و فرهنگ»، «ایرانشهر»، «جهان ایرانی»، «زبان فارسی»، «ایرانگردی»، «یادگارهای فرهنگی و طبیعی» و «چکامه» است.
روز هشتم؛ جمعه؛ هفتم فروردین 88؛ 27 مارس
صبح زود برخاستیم و باز برای گردش در پنجکنت بیرون رفتیم. طی روزهای گذشته آن قدر غذاهای چرب و چیلی خورده بودیم که در رگهای همهمان به جای خون روغن حیوانی جریان داشت. به خصوص شام دیشب خیلی مرگبار بود. نانی بود چرب و کالباسی چرب و پنیری چرب. خدایان سغد باستان رحم کردند که در رودخانههای این سرزمین خامه و سرشیر جاری نیست. من که اصولا خوردن غذاهای بیچربی را ترجیح میدهم، خیلی زود از این غذاها زده شدم. اما تا این بامدادان در پنجکنت آش چندان شور شده بود که حتی خان هم فهمیده بود. یعنی حتی پویان که در خوردن تمام چیزهای قابل تصور، اسطورهای جهانی است هم خواهان خوردن غذاهای گیاهی و کمچرب بود. این بود که راه افتادیم و رفتیم تا برای صبحانه میوه بخریم. به بازار شهر که رسیدیم، پسر جوانی همراهمان شد و نشانمان داد که چه چیز را از کدام بخش بازار بخریم. سیب و نارنگی و موز خریدیم و البته آبمیوه که در آسیای میانه خیلی ارزان است. به همین دلیل هم قوت غالب ما آبمیوه شده بود و هر از چندگاهی که آب انارِ خوبی گیر میآوردیم، طی مراسمی به سلامتی هم مینوشیدیم و هم پیمان میشدیم که ایران زمین را زودتر یکپارچه کنیم و بعد برویم کشورهای دوردست را فتح کنیم. به استثنای چین که قرار بود کار فتحش را همین تابستان و قبل از یکپارچه کردن ایرانزمین شروع کنیم!
روز هفتم
پنجشنبه: ششم فروردین 88، 26 مارس

تندیس «دیوّشویچِ» فرماندار ساسانی در شهر پنجکنت که در برابر تازش تازیان به این شهر دلاورانه ایستاد
صبح ساعت شش بیدار شدم. شب قبل با دوستان قرار گذاشته بودیم که امروز صبح را تا ساعت 9 به حال خودمان باشیم. قرارمان ساعت 9 جلوی قطب توریستی سمرقند، یعنی همان بازار مشهور بود. پویان زودتر از من بلند شد و برای خودش به سمتی رفت. وقتی چند ساعت بعد همدیگر را دیدیم معلوم شد شروعی یکسان داشتهایم و هردو به سوی شاه زنده رفتهایم. هرچند بعد او به سوی دیگری رفت، اما من بیشتر وقتم را در همان بخشِ قدیمی شاه زنده و ساختمانهای عصر تیموری گذراندم. هنوز هوا گرگ و میش بود که به راه افتادم. نم نم بارانی میبارید و هوا ابری بود. وقتی به منطقهی گورستانها رسیدم، بوی چمن و رنگ سبزِ گیاهان روینده بود که حواسم را نواخت. راستش را بخواهید، خودِ گورستان زیاد به چشمم زیبا نیامده بود. ...

سالنمای تمدن ایرانی
طرح اولیه
سالنمای تمدن ایرانی کوششی است تازه به قصد شناساندن موقعیت کنونی تمدن ایرانی به مفهوم وسیع کلمه. این سالنما به دو صورت انتشار خواهد یافت. نخست به صورت گزارشهای موردی که به تدریج در تارنمای این سالنما در اختیار دوستداران حوزهی تمدن ایرانی قرار میگیرد و سپس به شکل مجموعهای بههمپیوسته و سالانه.
از آنجا که برای نخستین بار در طول تاریخ ایران احساسی آگاهانه در ارتباط با تمدن ایرانی شکل گرفته است و به گونههای مختلف در میان مردمان این منطقه رواج گرفته و میگیرد چند نفری برآن شدهاند رویدادهای جاری و حتی اطلاعات تاریخی را در زمینهی تمدن ایرانی گردآوری کنند و در دسترس دوستداران این حوزهی تمدنی بگذارند.

روز ششم: چهارشنبه 5 فروردین 88 - 25 مارس
بامدادان برخاستیم و به گردش در سمرقند پرداختیم. خوب به یاد دارم که دو سال پیش بود که داشتم رمانی بر اساس زندگینامهی غیاث الدین جمشید کاشانی مینوشتم و بخش مهمی از ماجراهای داستان در شهر سمرقند رخ میداد. همان روزها که بر مبنای خواندهها و نقشههای تاریخی مشغول بازسازی محیط این شهر بودم، دریغ خوردم که چرا در جریان سفرهایم به این خطه سری نزدهام. اما وقت تنگ بود و کار زیاد و دو سال بعد از پایان یافتن رمان و موقعی که سریالی (احتمالا با تحریف و دستکاریهای فراوان) بر اساس آن ساخته شده بود، تازه به اینجا آمده بودم.
روز پنجم: سه شنبه 4 فروردین 88 - 24 مارس
صبح زود بیدارباش دادیم و هر سه سرحال و قبراق از خواب برخاستیم. دیشب حمام خوبی رفتیم و لباسهایمان را شستیم و به این ترتیب تا مدتی مردم محل را از بوی ماندگی لباسهایمان رهاندیم. هنوز خورشید بالا نزده بود كه به كوچهها زدیم و گردش روزانهمان در بخارا شروع شد.

روز چهارم: دوشنبه 3 فروردین 88
صبح زود بود كه به چارجو رسیدیم. از تختهایمان پایین آمدیم و تازه همكوپهای هایمان را دیدیم. چند زن تركمن بودند كه هركدام توسط چندین كودك نوزاد احاطه شده بودند، و همه خفته. نگران شدم كه اگر این مردم مهربان با همین سرعت زاد و ولد كنند به زودی آنقدر زیاد شوند كه باز به حركت در آیند و شهرهای دیگرِ این طرف مرز را هم بگیرند!
چارجو اما، شهری است سرسبز و به نسبت مرتفع، با هوای ملایم و جمعیتی اندك. ساخت و ساز شهری همان است كه تا به حال دیدهایم، با مقیاسی كوچكتر و وضعیتی فقیرانه. همان ساختمانهای یكدستِ سنگی، همان بناهای معمولا دولتی در كنار خیابانها، و همان تصویرِ خندان رئیس جمهورشان بر در و دیوار. هوا مه آلود است و نم نم بارانی میبارد. دیشب را هر سه مثل ارداویراف بعد از خوردن منگ گشتاسپی خوابیدهایم و حالا آمادهایم تا از پل چینوت بگذریم و به ازبكستان برویم.

مدتی است شمارهی بهار فصلنامهی فروزش بر روی پیشخوانِ کیوسکهای مطبوعاتی، در دسترس علاقهمندان به تاریخ و فرهنگ ایران است. بر روی جلد آن، تصویری جذّاب از رستم، نگاهبان ایرانزمین به چشم میخورد که اثری است از استاد حجتالله شکیبا. این تصویر نشان از آن دارد که در درون فصلنامه نیز نوشتارهایی دربارهی شاهنامه و فردوسی بزرگ مییابیم.
این شماره نیز – همانند شمارهی پیش - دارای هفت بخش است که به ترتیب عبارتاند از: «تاریخ و فرهنگ»، «ایرانشهر»، «جهان ایرانی»، «زبان فارسی»، «ایرانگردی»، «یادگارهای فرهنگی و طبیعی» و «چکامه».

ساعت پنج صبح روز دوم فروردین بود که به شهر باستانی مرو رسیدیم. در همان ایستگاه قطار جاگیر شدیم و استراحتی کردیم. دیشب را من و پویان به عادت کوچگردی معمولمان خوب خوابیده بودیم، اما پدرام که فردِ متمدن جمع محسوب میشد، راحت نخوابیده بود. تا زمانی که گیشههای فروش بلیت باز شوند دو سه ساعت باقی بود، پس دور هم صبحانهی مفصلی خوردیم و هرکس به کارهای شخصیاش پرداخت. من کمی چینی یاد گرفتم و پدرام چرتی زد و پویان سفرنامهاش را نوشت. ایستگاه به نسبت خلوت بود، اما از این لحظه به بعد روابط میان ما و ترکمنها برعکس شد. یعنی مردم از دیدن هیبت و ژولیدگی ما فراری میشدند و به چشم بربرهایی مهاجم نگاهمان میکردند. در فاصلهای اندک صندلیهای دور تا دورمان خالی شد و به تعبیری بخشی از ایستگاه را فتح کردیم. این مکان یک توالت آبستره هم داشت که آبش را میبایست با بطری خالی آب معدنی از منبعی بر میداشتی و صد البته دم در هم بانوانی نشسته بودند و با دریافت ورودیه دستمالهایی را برای طهارت ارائه میکردند. دستمالهای توالتشان چیزی بین کارتنِ بازیافتی و کاغذ سمباده و سوهانِ قم بود!

صبح ساعت 4:40 به مرو یا ماری رسیدیم، تا ساعت 8 صبح باید صبر میکردیم تا گیشه بلیتفروشی به کار بیفتد، پس فرصت خوبی بود برای این که کارهای عقب افتاده را انجام دهیم، کارهایی مثل نوشتن سفرنامه یا چینی خواندن و ریش زدن شروین و شستن ظرفها کثیف شام دیشب و حتی حمام رفتن من با آب دستشویی بدون کندن لباس ها!

پیش درآمد
این متن، داستان سفری است که در نوروز 1388 توسط شروین وکیلی، علیرضا(پدرام) فرحی و پویان مقدم نوشته شده است.
چارچوب این سفرنامه چنین است که اتفاقات روزانهی سفرمان از دیدگاه من (پویان مقدم) و همسفرم -شروین وکیلی- در دو رنگ نوشته شده و کلیه عکسها، مربوط به تلاش بیوقفه، همسفر دیگرم - پدرام فرحی - است.
رویکرد من در این سفرنامه (که آن را به قلم سیاه میخوانید) بیشتر بازنمایاندن جزئیات سفر با هدفِ در دست قرار دادن سرنخهایی برای سفرهای اکتشافیِ بعدیِ دیگر علاقهمندان است. رویکرد دوست خوبم، شروین وکیلی در نگارش این سفرنامه (نوشتههای به قلم آبیپررنگ) بیشتر معناگرایانه و با زبانی خودمانی است و سفرنامه تصویری هم، مربوط به دیدگاه دیگر دوست خوبم –پدرام - در طول سفر است.
بدیهی است، از آنجا که سفرنامه سیاهرنگ و آبیرنگ، در بیشتر مواقع یک رخداد را بازگو میکنند، خوانندگان میتوانند بعد از شروع، بسته به علاقه شخصیاشان، هر دو دیدگاه را بخوانند و یا تنها یکی را دنبال کنند.
این نگرش همیشگی که گویا تختجمشید گروهی کاخ باشکوه است که به انگیزهی نمایش قدرت سیاسی و خشنودی خاطر شاهانه بنا شد، زادهی اندیشهی اروپایی است. تختجمشید در حقیقت زیارتگاه ملی مقدسی بود که وقف هدف ویژهای شده بود: به منظور ساخت پایگاه استواری برای برقراری جشن های بهاران یا نوروز که در آن از طریق تمام منابع تظاهرات نمایشی، از قدرتهای آسمانی اعطای فراوانی و حاصلخیزی طلب میشد.
از نوادر سفرهائی بود که بهنگام راه افتادیم. به مانند همیشه من و نیلو ردیف جلوی اتوبوس را برای بهتر دیدن جاده انتخاب کردیم. هنوز در صندلیهایمان آرام نگرفته بودیم که متوجه شدیم نگاههای کاوشگرِ همسفران، یکدیگر را به آشنائی بیشترِ باهم فرا میخواند. اینچنین بود که بچه ها به بهانه ی تعارف خوراکی سر صحبت را با هم باز می کردند و دوستیها شکل می گرفت.
چکیده:
شرحي دربارۀ عظمت شاه عباس و گوشهاي از تاريخ ايران در زمان به روي كارآمدن صفويان، شايعاتي دربارۀ قبور پادشاهان صفوي، چگونگي دفن و كفن شاه عباس كبير و مدفن او از تاريخ عالم آراي عباسي و مدارك و دلايل ديگري از آندره گدار، اطلاعيهاي بقلم اسكندر بيك منشي براي اثبات محل واقعي قبرشاه عباس.

آرامگاه فیروز نهاوندی، کاشان، امرداد 1386، عکس از روزنامک

آرامگاه فیروز نهاوندی، کاشان، امرداد 1386، عکس از روزنامک

آرامگاه فیروز نهاوندی، کاشان، بهمن 1386، عکس از روزنامک
آگهی تغییر کاربری
به آگاهی امّت همیشه در صحنه و شهید پرور ایران اسلامی می رسانیم که برای تقریب هر چه بیشتر مذاهب اسلامی آرامگاه "فیروز نهاوندی" ملقب به ابولولو، آن گبر مجوسِ خدانشناس در شهر دارالمومنین کاشان به "معاونت اجتماعی ارشاد" تغییر کاربری داد.
ان شاء الله برادران عزیزِ عربمان که در حاشیه ی خلیج دوستی زندگی می کنند و روح پر فتوح عمر بن الخطاب از این اقدام انقلابی ما راضی و خشنود شوند.
در این باره در روزنامک بخوانید:
گفت و گوی مسعود لقمان با رئیس سازمان میراث فرهنگ کاشان
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک
امکان پذیر است
نامه ی اعتراضی دوست گرامی ام "مهندس علیرضا افشاری" (دبير پايگاه اطلاعرساني براي نجات يادمانهاي باستاني) که چهارشنبه دوازدهم دي ماه به دبيرخانه روزنامه جام جم تحویل داده شده و شوربختانه هنوز این نامه را بازتاب نداده اند.
آقای افشاری این نامه را برای روزنامک فرستاده است تا خوانندگان روزنامک نیز در جریان امر قرار گیرند.
با سپاس از مهر ایشان شما را به خواندن آن فرامی خوانم.
عکس ها از نیلوفر، مسعود، پیام، سیاوش، کیانوش، آرش و آیدا
شاید خوانندگانی که از اینترنت با سرعت پائین بهره می برند، توانایی دیدن این آلبوم عکس را نداشته باشند.
یزد، شهر بادگیرها، دوچرخه ها و شیرینی های بی نظیر است که این شهر بیش از هر چیزی مرا یادِ خانه ی پدری می اندازد. ...

* آنچه باستانى پاريزى درباره ى سد سيوند و آرامگاه كوروش بزرگ نوشته اند حرف يك مورخ، بنا به تعريفى كه بيهقى از تاريخ و مسئوليت تاريخ نويس مى كند، نيست.
من ديده ام بسيار مردانى
كه خود ميزان شان آدمى بودند
و از كبرياى روح بر ميزان شان آدمى بسيار افزودند.
سايه
فرتوره ها از آیدا، ایمان، کاوه و نیلوفر
هنگام "گاهان بار پَـتيَـهشَـهيم" که به باور نیاکانمان، گاهِ پیدایش زمین است، فرصتِ خوبی دست داد، تا با گروهی از دوستان، سفری به آتشکده ی آذرگشنسپ در نزدیکِ تکاب (آذربایجان باختری) و همدان داشته باشیم.
حفظ اتحاد، لزوماً تخریبِ بنا نیست

در راهِ کاشان و فین، آرامگاهی با گنبدِ فیروزه ایِ زیبایی وجود دارد که منسوب به فیروز نهاوندی (فیروزان) است. متاسفانه چندی است که زمزمه هایی برای تخریب این آرامگاه که اثری تاریخی و جزو میراث فرهنگی ایران است، شنیده می شود.
فیروزان یکی از ایرانیانی بود که پس از اشغال ایران به دست اعراب، اسیر و به بردگی به مدینه برده شد. در آنجا بود که فیروزان برای گرفتن انتقام آنچه که بر ایرانیان رفته است، در سال 645 میلادی، عمربن خطاب را به قتل رساند. فیروزان چون دارای دختری به نام مروارید بود و از آنجا که مروارید در زبان عربی "لولوه" می شود، ابولولو لقب گرفت و شیعیان نیز از او با نام "امامزاده بابا شجاع الدین" یاد می کنند و در روزهای نهم تا یازدهم ربیع الاول هر سال، مراسم جشن و شادمانی در آرامگاه او برپا می دارند. در روایت است که پس از کشته شدن خلیفه ی دوم به دست فیروزان، عبیدالله - فرزند عمر - مروارید دختر خردسال فیروزان به همراه دو ایرانی دیگری به نام هرمزان و جفينه را به خونخواهی پدر به قتل رساند.
برای آگاهی از وضع کنونی این اثر تاریخی و راستی یا ناراستی شایعه ی تخریب این بنا، روزنامک گفت و گویی با مهندس غلامرضا حسنی مقدم، رئیس میراث فرهنگی کاشان داشته است که از نظرتان می گذرد.
روزی که مهندس حاجی حسینی از آلمان به کیش آمد، گمان نمی کرد که پایبند آنجا شود. همه چیز از برنامه ی تلویزیونِ برون مرزی جام جم آغاز شد که مستندی را درباره ی جزیره ی کیش پخش کرد و حاجی حسینی به این فکر افتاد که در سفر بعدی به ایران، سری هم به کیش بزند.
یادش آمد زمانی را که با طنابی به دیدن کاریزِ جزیره رفت و هنگام بیرون آمدن، تصمیم گرفت همه ی سرمایه و زندگی خود را بر سر این کاریز بنهد تا شهرِ زیرزمینی کاریز را با استفاده از ویژگی های جذاب جزیره ی کیش و تاریخ و فرهنگ ایران بنا نهد.
این نوشته در روزنامه ی مردم سالاری چاپ شده است برای خواندن آن در روزنامه (اینجا) را کلیک نمائید.
درياي پارس (خلیج فارس) و جزيره هاي آن در درازاي تاريخ، همواره بخشِ جدايي ناپذير از شاهنشاهي ايران و محل برخورد راه هاي دريايي بين باختر و خاور، در مسير كهن ترين راه بازرگاني جهان _ جاده ابريشم _ بوده است.
جزيره كيش با 90475 كيلومتر مربع مساحت يكي از زيباترين جزيره هاي درياي پارس است. درازي جزيره كيش 15 كيلومتر و پهناي آن هفت كيلومتر است. جزیره کیش به شکل بیضی می باشد و براي همین، کیش که به معنای زه کمان می باشد، نام گرفته است.
ابن خرداد، ابن بطوطه، سعدي، ياقوت حموي و ... از كيش در نوشته هايشان ياد كرده اند.
پيش از انقلاب بنا براين بود كه اين جزيره به مانند جزاير هاوايي و كرانه هاي مديترانه به بزرگترين مركز جذب گردگشگر در خاورميانه تبديل شود كه شوربختانه شانس آن را نيافت.
امروز در تارنمای ناسا گردش مي كردم كه چشمم به عكس بي مانندي از دماوند _ كوه مقدس و افسانه اي مان _ افتاد. حيفم آمد كه شما اين عكس زيبا را نبينيد.

ياد آمد روزي كه با دوستان به يزد رفته بوديم، در«پيرِسبز» بود كه با «اَش دين» كه از پارسيان هند است، آشنا شديم.
«اَش دين» مي گفت: براي پارسيان هند، دماوند و رشته كوه البرز مكانِ مقدسي است. هر پارسي كه به ايران مي آيد تا سرزمين آبا و اجدادي خود را زيارت كند، آنچه كه در بازگشت از ايران باخود به هند مي آورد چيزي نيست جز چمدانِ خاكي از كوه مقدسِ دماوند، جايي كه فريدون در آن، ضحاك تازي را به بند كشيد.
پيوندهاي مربوط به اين نوشته:
نوروز را در "لاهیجان" بودن، فرصتی است گرانبها چرا که لاهیجانیان بر این باورند که در چهار روز نخست سال، می توان چهار فصل سال را دید، بدین روی که روز نخستِ فروردین که نوروز می باشد تداعی کننده ی بهار، روز دوم بیانگر تابستان، روز سوم پائیز و روز چهارم زمستان است.
زیبایی این شهر آنچنان چشم نواز است که می توان آن را عروس شهرهای ایران نام داد.
درباره ی لاهیجان (از ویکی پدیا)
کشتزارهای چای لاهیجان
شالیزارهای لاهیجان
عکس ها از نیلوفر لقمان